سلام دوستان .ببخشید من خیلی وقته اینجا نمیومدم (یکم وقت لازم داشتم تا خودسازی کنم) الان پیام شما عزیزان (خانم ها یاسی و شایسته جان و آقای جوادیان عزیز) رو دیدم.
شرمنده الان جواب میدم. منم دیگه زیاد سعی نمی کنم عوضشون کنم. انتظاری هم ازشون ندارم. ینی ازشون بخوام عوش شن فک کنم یکم بی انصافی باشه. بیشتر وفق می دم خودمو.سخته ولی راه دیگه ای ندارم، تا زمانی که تو خونم باید تحمل کنم
آقای جوادیان فک کنم یه جورایی دم دستی بوده باشم، راستش من خودمو پاک و منزه نمی دونم ولی چی می تونه رخ داده باشه تا اونا نظرشون رو من اینطوری باشه؟ اصلا فک کنین من یه کار اشتباهی کردم که خیلی بد بوده، اینطور رفتار مادرم با من از 10 سالگی شروع شده، شما بگین یه دختر 10 ساله چیکار می تونه بکنه که یه همچین دیدی راجع بهش صورت بگیره؟ من قبول کردم و پذیرفتم که مادرم شدیدا کنترل گر بوده و پدرم شدیدا بد دل. یه بار خواهر و برادرام که رفتار پدر و مادرم و اینجوری دیدن بهشون گفتن دخترای بیرون رو دیدین؟ اینام گفتن آره، بعد اونا گفتن پس قدر دختر خودتون رو بدونین که اونام دیگه چیزی بهشون نگفتن (من اون روز از اون حمایته کلی کیف کردم)...بعد از اینکه اینو پذیرفتم آروم تر شدم. راضی نشدن برم سر کارایی که دوس ندارن، مثه منشی و کار تو کارخونه. من دنبال کار گشتم فعلا هیچی به هیچی ولی دیگه باهاشون بحث نکردم. ایشالا یه کار خوب پیدا کنم هم اینا راضی میشن هم من
شما لطفا دارین عزیزم. ما تو یه فامیل تقریبا شلوغ و پر جمعیت هستیم من ندیدم کسی با دخترش چنین برخوردی داشته باشه و بیرون تو یه بوتیک به دخترش بگه پرویز! به نظرم این کار و بیانش به این شکل نه تنها خیلی مضحکه بلکه زننده س. من نمی گم پدرم اسم و فامیلمو بگه ولی خیلی اصطلاحات بهتری می تونه پیدا کنه، اصلا می تونه بگه خانم یا دخترم و غیره. راستش پستتون یکم دلم رو شکست مخصوصا پاراگراف دومش (البته صادقانه بگم بی نهایت ممنونم که عزیزانی مثل شما وقت و انرژی میذارن تا راهنمایی کنن). امیدوارم اشتباه کنم ولی حس کردم یکم بی انصافیه. پدر من اصلا تو زندگی من نیس که از من بشنوه بی انگیزه م یا حس فلان کار و ندارم. در ضمن من یادم نمیاد خیلی راحت کاری رو بی دلیل نصفه نیمه رها کرده باشم کاش بگین کدوم جمله م اینجوری بوده چون من حافظه م زیاد خوب نیس و ببینم واقعا آدمی هستم که کارارو نصفه نیمه گذاشته باشم یا نه و اگه اینجوریه و خودم فک نکردم بهش خوبه که خودمو اصلاح کنم.
عزیزم این من این شما. ممنون میشم یکم بیشتر راهنماییم کنید. معلومه که شخص من در مورد زندگیم مسئولم بر منکرش لعنت، اما اون روزی که من کار پیدا کردم و پدرم نذاشت چیکار می تونم بکنم؟ من مسئول زندگی خودمم اما دیگه مسئول این نیستم که بعد از کلی دنبال کار گشتن یکی پیدا کنم و اینام بگم نه. من یه دختر معمولیم با تحصیلات معمولی، مهارت های معمولی و شاید مهارت های اجتماعی پایین. من تا 22 یا 23 سالگی تو خونه حبس بودم. خیلی سحته اینو میگم، خیلی سخته برام. من نمی گم کسی بیاد خرجمو بده، شاید تو پستای قبلیم گفته باشم الان که پست شما رو خوندم میبینم که چقد خوب، راس میگین، مادر یا پدر اصلا قرار نیست خرج من و بدن. دیگه نباید برام مهم باشه که پدرم زن عموم رو می بره مسافرت، یا مادرم برای زن داییم مانتو گرفته چون گفته داداشت امسال فقط چارتا مانتو برام خریده....راس میگین من تا الان به اینا فک می کردم، از الان نباید به این چیزا اهمیت بدم. عزیزم مشکل من اینه که من بزرگ شدم ولی خانوادم نمی خوان اینو قبول کنن....اینجوریم نیس که دنبال کار نگشته باشم و پاهامو رو پام انداخته باشم و بگم برام کار پیدا کنید. منم دنبال کار گشتم عزیزم....
دوستان بازم ممنون به خاطر راهنمایی های بی دریغتون![]()








.
)...بعد از اینکه اینو پذیرفتم آروم تر شدم. راضی نشدن برم سر کارایی که دوس ندارن، مثه منشی و کار تو کارخونه. من دنبال کار گشتم فعلا هیچی به هیچی ولی دیگه باهاشون بحث نکردم. ایشالا یه کار خوب پیدا کنم هم اینا راضی میشن هم من

علاقه مندی ها (Bookmarks)