سلام عزیزم
وقتی پستت را میخوندم،خیلی جاها فکر میکردم داری از مادر من صحبت میکنی. همون رفتارها همون استدلالها. همون من بخاطر خودت،گفتمها.... همون بخاطر نیاوردن حرفهایی که تار و پود غرور و شخصیتم را حساسترین سالهای عمر بهم ریخت و نابود کرد. متاسفانه من خیلی دیر فهمیدم که مادر بیولوژی من دچار اختلال شخصیت خودشیفته هست. وقتی در بارش خوندم تازه به علت خیلی از رفتارهایش پی بردم. اونوقت بود که فهمیدم هیچوقت این موضوع درست نمیشه چون اون هیچوقت نه قبول میکنه بیمار هست و نه حاضره بیاد روانشناس. در باره این اختلال بخون شاید پدر و مخصوصا مادرت همین مشکل را داشته باشد. اینکه تو را قبول ندارند نه بخاطر تو و کاستی های تو هست، اونها ناحوداگاه کمبودهای خودشون را توی تو میبینند، دست خودشونم،نیست اینجوری میبینند. مثل مادر من که هر کار کنم از نظرش بی ارزشه. باید همونجور که دوستان گفتند اگه حرفی زدن بری تو اطاق خودت و اصلا هم ناراحت نشی که اخه چرا و....... باید بفهمی دست خودشون نیست و هیچکاری هم ازت بر نمیاد. باید حتما حتما برا خودت کار پیدا کنی چون به نظرم راه دیگری نداری، هر جور شده کاری پیدا کن. شاید خدای نکرده هیچوقت مرد مناسب پیدا نشد، اونقت چی؟ باید هرجور شده مستقل شی. موفق باشی








علاقه مندی ها (Bookmarks)