سلام به همگی
درباره اینکه من چطوری این فکر را رو نکنم و هیچی نگم کسی میدونه راهکار عملیش چیه من همش وقتی نشستم به اینکه شوهرم چقدر بچست و چرا از خودش ارادهدنداره فکر میکنم و حرص میخورم
گفتن اینکه نه فکر نکن خیلی ساده ست ولی وقتی میبینم همه حرفاش همون حرف مادرشه آتیش میگیرم مثلا دیشب بهش گفتم ما باهم صحبت کرده بودیم قرار گذاشته بودیم 3 تا دکترو ببینیم یکیو انتخاب کنیم ولی به محض اینکه مادرت گفت نباید بذید دکتتر و همه حامله میشن و زنا سر جالیز میزاین تو همه چیزو فراموش کردی و عین همون حرفا رو گفتی
گفتم من حتی به قول و قرارای بین خودمون اطمینان ندارم
یهو عصبانی شد و داد و بیداد کرد که همینه که هست ناراحتی بذو خونه بابات و بدترین حرفا رو به پدر و مادرم زد فحشهایی که از به یاد آوردنشون هم خجالنت میکشم
بهش میگم بریم مشاوره اصلا ببینیم باید چکار کنیم یه نفر سوم این حرفا رو بشنوه ببینه از نظر اونم همینقدر عجیب و غیر عادیه اینکه پدر مادرت میگن بچه مهم نیست ومرو هم مرد اینکه ببه همه چیز ما از جمله دکتر رفتن کار دارن و تو با حرف اونا 180 درجه نظرت عوص میشه و انگار نه انگار تصمیم دیگه ای داشتیم
با فحش میگه من چرا باید بیام نظر یه آدن دست دهم اجتماعو بشنوم !! هرچی که من و خانواد هام میگیم همون درسته میخوای قبول کن.و.گرنه حفق طلاق داری برو طلاق بگیر
بنظرتون اینکارو بکنم؟؟
بنظر من زندگیمونو نمیخواد و من دارم تلاش بیهوده میکنم
راستش منم نمیتونم اونو مثل قبل دوست داشته باشم کوچکترین اعتمادی بهش ندارم. یه بچه با مشکلات روانی زیاده که حتی نمیشه باهاش حرف زد
الان که مادرش بهش گفته با من حرف نزنه و هرچی اونا میگن ذهنشو بسته و هیچ جور حرفی حتی منطقی و آروم حق ندارم باهاش بزنم.طورسکه اگه با من حرف بزنه انگار گناه کرده
برای همین شروع میکنع به داد زدن و فحاشی به من و خانواده ام
لطفا از کمک ها و همدردیهای خوبتون دریغ نکنید چون توی این روزهای سیاه برام مثل دریچه میمونه