سلام
منم هميشه اين يكسال و هشت ماهى (شش ماه دوستى، يك سال و دو ماه عقد) كه محمد وارد زندگيم شده بود عين شما فكر ميكردم و ميگفتم حيف اين موقعيت خوب نيست كه همينطورى بدون تلاش از دستش بدم؟! هميشه وقتى اطرافيان، دوست، فاميل، همسايه، همكار، آشنا و ... حسرت موقعيت منو ميخوردن ميگفتم اشكال نداره، فلان اخلاقش هم درست ميكنم، باز يه مدت جا ميزدم و دوباره واكنش مردم منو وادار ميكرد تلاش مضاعف كنم. هى تلاش ميكردم و تحقير ميشدم ولى باز ادامه ميدادم، ميديدم هر كسى يه مدل مشكل و مسأله تو زندگيش داره، با خودم ميگفتم اينم مشكل منه. ولى اين دعواى آخرش منو به خودم آورد، با خودم گفتم "بله، هر كسى تو زندگيش يه مشكلى داره، ولى آيا اين چيزى كه من دارم تجربه ميكنم اصلا ميشه اسم زندگى روش گذاشت! كه بخوام بگم مشكل اينه يا اونه! اصلا اين چيزى كه من دارم ميبينم زندگى نيست، اصلا من با آدمى به نام شوهر سروكار ندارم، اين آدم 'كارفرما'ى منه، منم خدمتكار و آشپزش هستم.
خيلى ناراحتى و سختى كشيدم...
الان دو روزه سمت چپ سرم تير ميكشه تا پشت گوشم و گردنم و چشمام درد رو شديدا حس ميكنم طورى كه از دردش گريه ام ميگيره. نميدونم فشار عصبيه يا چيز ديگه اى! فردا ميرم دكتر مغزواعصاب، برام دعا كنين چيز خاصى نباشه. خيلى ميترسم.
حس اينكه محمد و مامانش نباشن تو زندگيم خيلى حس خوب و آرامش بخشيه. به اينكه طلاق بگيرم و چى بشه فكر نميكنم فقط آرامش ميخوام.
راستى يه چيزى به ذهنم اومده، نميدونم قوانين اين سايت چيه، ميخواستم بدونم اگه آدرس ايميل بذاريم اينجا خلافه مقرراته؟ فقط واسه اونايى كه فكر ميكنن سرگذشت زندگى من همش داستانه










علاقه مندی ها (Bookmarks)