بهزاد 9 عزیز با شما موافقم که در مدیریت بحران باید دست زیر رو گرفت که زندگی به هم نریزه البته برای کسی که زندگی مشترکش رو دوست داره و چیزی که در طولانی مدت به دست میاره ارزش گذشت و فداکاری رو داره منم خیلی وقتا این کار رو کردم توهینا و تحقیرای همسرم رو چشم بسته ندید گرفتم خیلی وقتها وقتی رابطمون خوب بود باهاش صحبت کردم و گفتم که کارش اشتباهه من از اول تقابل نمیکردم اما گفتم که این اخرا رفتارم مثل اون شد مطمعنا هیچ کس دلش نمیخواد زندگی که با هزار امید و آرزو شروع کرده به طلاق و جدایی بکشه اما من مطمعن شدم که همسرم اون موقع پیشنهادی داده که اصلا در موردش جدی فکر نکرده به قول خودش یک شبه تصمیم به ازدواج با من گرفته و وقتی هم باهاش صحبت کردم قبول داره که رفتارش درست نیست و میگه من زبون نیش داری دارم و دست خودم نیست اما واقعا دیگه برای من قابل تحمل نیست که زندگی و ازدواج گذشتم رو مثل چماق توی سرم بکوبه و با هر تنش کوچکی حرف رو به زندگی گذشته من بکشه اون زندگی چه خوب چه بد تموم شده و سالها گذشته اما من به این نتیجه رسیدم که شوهرم هرچند من دوست داره اما ازدواج گذشته من رو نتونسته برای خودش حل کنه و با خودش درگیره بارها راجع به این مساله صحبت کردیم و حتی از من خواست قسم بخورم که اون مرحوم رو دوست ندارم منم قسم خوردم شاید دست برداره بهش گفتم الان حدود ده سال از فوت اون بنده خدا میگذره و دیگه من یه زندگی جدید شروع کردم و همه فکر و تلاشم برای این زندگیه و مرد زندگیم و تکیه گاهم تویی بهش گفتم تو که این قدر بچه دوست داری بچه دار بشیم اگه منم یا تو مشکلی داریم سعی میکنیم خودمون رو تغییر بدیم واین زندگی رو درست کنیم ولی اصلا قبول نکرد میدونید من الان دیگه سنم داره بالا میره و 39 سال دارم بهش گفتم اصلا برای من وبچه خطرناکه بارداری تو سن بالامیدونید هنوز هیچ کدوم از فامیل شوهرم از خاله و دایی و... نمیدونن که ما ازدواج کردیم و من اونارو ندیدم همیشه میگفتم تا کی باید من از فامیلت پنهون کنی اما الان میفهمم چرا اصلا نخواست با من بچه ای داشته باشه الان میدونم حتی اگه هزار سال هم بگذره این موضوع ازدواج گذشته من براش لاینحل باقی میمونه الان هم منزل پدرم هستم چون دیگه فک میکنم امنیت جانی ندارم کنارش و خودش هم کنترلی روی رفتارش نداره چون روز اخر هیچ مشکل بزرگی نداشتیم و به خاطر یه مساله کوچیک شروع به بهانه گیری کرد و اخر میگفت الان میکشمت و فکر میکنم از ترس اینکه روی رفتار خودش کنترلی نداشت رفت همسایه هارو اورد منم دیگه مطمعنم ادامه این زندگی غیر ممکنه اما نمیدونم چرا حاضر نمیشه بی سر و صدا و منطقی از هم جدا بشیم








علاقه مندی ها (Bookmarks)