سلام و ممنونم
به چند وقتیه که این خانم سعی می کنه با محبت منو بکشونه سمت خودش.مخصوصا از زمان رهن اپارتمان مجردی...اما گاهی یه بام و دو هوا میشه.نمونه ش بهم زدن قضیه مهمانی....100 درصد سیاه نیست و 100 درصد هم سفید نیست.اما در بزنگاهها نیشش رو می زنه.
مشکل دیگه هم خانواده پدری من شدن.اونو سعی می کنن تحویل نگیرن .البته من باهاشون زیاد صحبت کردم اما خواهرهام گوش مادرمو پر می کنن و یجورایی ما رو حذف کردن....!بچه ننه نیستم....عالم و ادم هم بهم پشت کنه دیگه مهم نیست....یکی از دوستان نظر داده بود که بگرد شاید صفت خاصی داری که دیگران باهات دشمن میشن یا جلوت گارد می گیرن.....هر چی گشتم همچین صفتی به اون پررنگی ندیدم.تو زندگیم دنبال پیشرفت بودم اونم نه به هر قیمتی و حالا انگار افتادم تو چاه....عرصه بهم تنگ شده.برای فرار از فکر و خیال حتی به درس خوندن برای فوق هم رو اوردم....اما بعدش می گم اخرش که چی!امنیت عاطفی ندارم و از هر چی مذهبم هست زده شدم.بنظر شما نداشتن امنیت عاطفی اینقدر باید مهم باشه؟حساس نبودم اما الان خلا دارم.
- - - Updated - - -
سلام و ممنونم
به چند وقتیه که این خانم سعی می کنه با محبت منو بکشونه سمت خودش.مخصوصا از زمان رهن اپارتمان مجردی...اما گاهی یه بام و دو هوا میشه.نمونه ش بهم زدن قضیه مهمانی....100 درصد سیاه نیست و 100 درصد هم سفید نیست.اما در بزنگاهها نیشش رو می زنه.
مشکل دیگه هم خانواده پدری من شدن.اونو سعی می کنن تحویل نگیرن .البته من باهاشون زیاد صحبت کردم اما خواهرهام گوش مادرمو پر می کنن و یجورایی ما رو حذف کردن....!بچه ننه نیستم....عالم و ادم هم بهم پشت کنه دیگه مهم نیست....یکی از دوستان نظر داده بود که بگرد شاید صفت خاصی داری که دیگران باهات دشمن میشن یا جلوت گارد می گیرن.....هر چی گشتم همچین صفتی به اون پررنگی ندیدم.تو زندگیم دنبال پیشرفت بودم اونم نه به هر قیمتی و حالا انگار افتادم تو چاه....عرصه بهم تنگ شده.برای فرار از فکر و خیال حتی به درس خوندن برای فوق هم رو اوردم....اما بعدش می گم اخرش که چی!امنیت عاطفی ندارم و از هر چی مذهبم هست زده شدم.بنظر شما نداشتن امنیت عاطفی اینقدر باید مهم باشه؟حساس نبودم اما الان خلا دارم.
- - - Updated - - -
سلام و ممنونم
به چند وقتیه که این خانم سعی می کنه با محبت منو بکشونه سمت خودش.مخصوصا از زمان رهن اپارتمان مجردی...اما گاهی یه بام و دو هوا میشه.نمونه ش بهم زدن قضیه مهمانی....100 درصد سیاه نیست و 100 درصد هم سفید نیست.اما در بزنگاهها نیشش رو می زنه.
مشکل دیگه هم خانواده پدری من شدن.اونو سعی می کنن تحویل نگیرن .البته من باهاشون زیاد صحبت کردم اما خواهرهام گوش مادرمو پر می کنن و یجورایی ما رو حذف کردن....!بچه ننه نیستم....عالم و ادم هم بهم پشت کنه دیگه مهم نیست....یکی از دوستان نظر داده بود که بگرد شاید صفت خاصی داری که دیگران باهات دشمن میشن یا جلوت گارد می گیرن.....هر چی گشتم همچین صفتی به اون پررنگی ندیدم.تو زندگیم دنبال پیشرفت بودم اونم نه به هر قیمتی و حالا انگار افتادم تو چاه....عرصه بهم تنگ شده.برای فرار از فکر و خیال حتی به درس خوندن برای فوق هم رو اوردم....اما بعدش می گم اخرش که چی!امنیت عاطفی ندارم و از هر چی مذهبم هست زده شدم.بنظر شما نداشتن امنیت عاطفی اینقدر باید مهم باشه؟حساس نبودم اما الان خلا دارم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)