به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 23

موضوع: متاهل تنها

Threaded View

  1. #4
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 10 اسفند 94 [ 16:05]
    تاریخ عضویت
    1393-8-17
    نوشته ها
    15
    امتیاز
    1,135
    سطح
    18
    Points: 1,135, Level: 18
    Level completed: 35%, Points required for next Level: 65
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class1000 Experience Points
    تشکرها
    17

    تشکرشده 8 در 7 پست

    Rep Power
    0
    Array
    داستانش طولانیه.سال اول ازدواج ناخواسته بچه دار شدیم.اپارتمان 60 متری نزدیک منزل پدریم در کرج رهن کرده بودم.به خواست خانمم که می گفت اونجا کوچیکه و با بچه دار شدنمان جای کمتری خواهیم داشت به فردیس کرج و اپارتمانی 84 متری جابجا شدیم.جایی که اپارتمان خواهر زنم هم 5 تا بلوک با ما فاصله داشت.زندگی ادامه داشت و بچه بدنیا اومد.مثل همه زوج ها دعوا و جر و بحثم داشتیم.البته من یه عادت بد هم داشتم که گاهی دست بلند می کردم و اونم همه چیزو به خانواده ش منتقل می کرد و بعضی اوقات دعواهای ما بالا می گرفت و بعدش ازش عذر خواهی می کردم....گذشت و گذشت تا اینکه اپارتمان خواهر زنم مورد دزدی قرار گرفت و طلاهاش دزدیده شد!خواهرها کلید اپارتمان هم را داشتند برای روز مبادا.تحقیقات اگاهی به جایی نرسید و نگاهها روی من کلید شد....چند هفته ای گدشت و نگاهها سنگین تر میشد که بالاخره توی یه دعوا و جر وبحث مادر زنم تهمت دزدی رو به من زد و مثل دیوانه ها دورم می
    خندید و دست می زد و می گفت تو دزدی!تو دزدی!ومن هم قاطی کرده بودم ..عصبانی شده بودم و سرم سوت می کشید.تو همون حال گفتم اره من کردم!خوب کردم!برین ثابت کنید.!اما کاری نکرده بودم!و تو همون حال از اونجا زدم بیرون.البته به 110 زنگ زده بودن و با فشار 110 اومدم بیرون!این قضیه شد پیراهن عثمان!زنگ زده بودن به باجناق حرامزاده که مژده بده دزد پیدا شد.اون حرامزاده هم بسرعت رفت اگاهی و گفت باجناقم اعتراف کرده....در همین روزها بود که همسرم از من شکایت می کنه و دلیل شکایت رو اختلافات عنوان می کنه.یکی دیگه از باجناقهای حرامزاده با مامور و برگه احضاریه میاد شرکت مخل کارم و توی شرکت جولان میده که برگه رو برسونن دست من که البته اون ساعت شرکت نبودم.اما ابروی منو بردن.به هدفشون رسیدن و بدخواهان ازم اتو گرفتن....طوری که چند وقت بعد از اون شرکت اومد بیرون....بعدها که به این زن گفتم چرا اون کارو کردی یه بار می گفت که وادارم کردم و یه با ردیگه می گفت می خواستم ازت جدا بشم....در همین روزها یکی از خواهر زنهای مثلا مومنم به من زنگ زد و منو کوک کرد که اگه بیگناههی از چی نگرانی برو اگاهی و بگو من این حرف زدم اما اون کارو نکردم.منم خام شدم و افتادم تو چاه....و همین قضیه و شهادت مادر زنم که ازم اعتراف گرفته و رشوه هاییکه باجناق حرامزاده به بعصیا داده بود باعث شد که بعد از 2 سال دوندگی و وکیل و کوفت و زهر مار محکوم بشم...بدون هیچ مدرکی و فقط بخاطر اون حرف!محکوم شدم به رد مال و زندان تعزیری.هر چی به اون قاضی خدا نشناس گفتم کار من نبوده فقط نیشخند می زد و تغیر می کرد و نمیزاشت حرف بزنم.البته خوا رو شکر زندان نرفتم.اما سو سابقه لرام درست کردن....در طی این سالها مادرزنم ازم شکایت کرد که منو ضرب و شتم کرده و تا پای محکومیت به واسطه قسم دروغ و شاهدای الکی رفتم که پرونده مختومه شد....در طی این چند سال زنم اومد نشست سر زندگیش.اما مادرشو کنار نگذاشت.....همیشه بهش می گم چرا نرفتی بزنی تو دهن اون خواهرات و خواهر شوهرت می گه نمی تونستم.....در پاسگاه هم من 1 روز بازداشت موقت شدم و اون در کنار باجناق حرامزاده ایستاده بود و به خانواده م دهن کجی می کرد و با اون گل می گفت و گل میشنید .از بازداشتگاه که اومدم بیرون و اون صحنه رو دیدم روانم بهم ریخت انگار از پشت خنجر خورده بودم.بعد تا منو دید چهره شو نگران کرد که چی بوده و چی شده و می گفت که فقط بهش گفتن من اقرار کردم و اون با اژانس اومده پاسگاه......خاطره ای که هیچوقت از حافظه من پاک نشده و نمیشه....قضیه کیفری پرونده تمام شد و اونها تقاضای پرونده حقوقی کردن.می گفتن قیمت طلا فرق کرده وما به التفاوت می خواستن که بجایی نرسید....
    من شکسته و داغون شدم....تنهای تنها....بی اعتماد .ولی بازم ادامه دادم....هر چی می گفتم این زندگی دیگه فایده ای نداره خانمم تو گو شش نمی رفت....اما بازم به کارهاش ادامه می ده.عید امسال قرار بود خانواده م شام بیان منزل من...روز مادر هم بود.رفته بودیم بیرون.دو تاگل گرفتم و که یکیش بررگتر بود....خونه که اومدیم به زنم گفتم اون بزرگه رو که برای تو گرفتم کاش بدیم به مامان که یه وقت بهش بر نخوره....سر همین حرف لباس پوشید و گفت میره درمانگاه شبانه روزی و شب نمیاد!!! در گیر شدیم و شرایط جوری شد که مجبور شدم غروب زنگ بزنم به مادرم و دروغی سر هم کنم که نیان.اما دروغم باز شد.نیتم اون بود که بدتر از این نشه.اما شد...دیگه خانواده م هم بایکوتم کردن یجورایی....از زنم بشدت زده شدم.....از سیاستش...از سیاه بازیاش....از لحظه شناسیش....دیگه نمی دونم باید چکار کنم....اینم داستان من بود تا اینجا!شدم یه ادم تنها و داغون و شکسته که فقط مسووله خرجی خونه در بیاره.....!

  2. کاربر روبرو از پست مفید مهرزاد12 تشکرکرده است .

    سها** (چهارشنبه 21 بهمن 94)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 10:57 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.