موضوع برای من اینطوری بود که به دلیل رفتارهای توام با پرخاش همسرم و عدم توانایی من در مدیریت ایشون ، کارمون به جای باریک کشید و بعدش با ورود خانواده همسرم به مساله کار بحرانی شد و تا دم طلاق رفتیم و 8 ماه متارکه کامل و دادگاه بازی بودیم. در اون 8 ماه من به خاطر شدت عصبانیت ، چیزی بجز انتقام نمی دیدم و حس دیگری نداشتم . البته الان هم بدم نمیاد پدرشون رو در بیارم !!!!
طی 8 ماه متارکه ، به دلیل اینکه حکم ازدواج مجدد داشتم ، به همراه خانواده به خاستگاری یک بنده خدایی هم رفتم و کار داشت پیش میرفت که من از یک نقطه ای احساس کردم دوباره خانم قبلیم رو دوست دارم !!! دختر خانم جدید از هر نظر خوب بود ولی من دوست داشتم یک مقدار هم بد باشه و پرخاشگر باشه !!!
این شروع ماجرا بود برای تجربه احساسات منفی و سخت . آتش عصبانیت کاهش پیدا کرده بود به 3 دلیل : 1) گذشت زمان 2) سرقت مسلحانه از مغازه طلافروشی برادر خانومم و وحشت زده شدن خانواده خانومم (این موضوع من رو کمی تسکین داد!) 3) ضربه زدن به خانومم با خاستگاری کردن از یک دختر جدید
اما زمانی که خواستم یک شانس مجدد به زندگی قبلی بدم ، کارم سخت شده بود و بعضی از دوستان مثل شیدا شاید به یاد داشته باشن که خانومم یک میلیارد سفته میخاست و کلی بازی در آورد ولی دست آخر به هم برگشتیم و الان 9 ماهه که بدون مشکل خاصی با هم خوبیم . . .
اما دوران جدایی بسی مزخرف بود ! برگشتن از زندگی متاهلی 6 ساله و زندگی مجدد با خانواده رنج آور بود و تا حدی دارای بحران هویتی . عذاب وجدان به خاطر برخی کوتاهی های خودم هم وجود داشت چون بالاخره هر کسی یک تقصیراتی هم داره .
دوستانی که میان اینجا و بی تابی میکنن ، حق دارن . اگر همسر آدم در سانحه رانندگی فوت بشه ، فشارش خیلی کمتر از طلاقه . من چون الان دارم به گذشته نگاه می کنم نمیتونم دقیقاً احساسات و فشارهای اون موقع رو براتون بنویسم ولی تا همین جا بگم که دل نوشته های دوستان و بی تابی هاشون کاملاً بجاست و طبیعی هستش و من هم خیلی هاش رو داشتم
اما در مورد زانکو . به نظر من همون حسی که شما داشتی ، قابل اتکا هست و نشون میده که مشکل جنسی در رابطه شما واقعیت نداره








علاقه مندی ها (Bookmarks)