جناب آقاي خالقزي، شيدا جون، شي مهربون، مارال عزيز ، ممنون كه مي خونين و راهنماييم مي كنين، توصيه هاي همه دوستان رو مي خونم و سعي مي كنم عمل كنم بهشون.
تنهام نذارين ، لطفا به اين سوالم جولب بدين:
همسرم گفته اجاره رو تا آخر اين ماه مي ده اما بعدش كه مي ره شهرستان ديگه با كار من كاري نداره! گفتم منم مي خوام باهات بيام گفت حقي نداري پاتو بذاري اونجا، گفتم خوب با ايت پولي كه داريم تو هم اگه نخواي اجاره ماهانه بدي نمي تونيم تووي تهران رهن كامل كنين، گفت از خانواده ات كمك بگير ( منظورش هم براي تامين پول پيش خونه بود و هم براي پيدا كردن خونه) گفتم دليلي نداره از اونا كمك بگيرم، گفت پس با همين پول برو پايين شهر خونه پيدا كن، گفتم باشه، بيا بريم پيدا كنيم ، گفت من با تو يه قدمم برنمي دارم ، گفت ديگه با كار تو كاري ندارم، منم گفتم باشه، گفت بگو چه كار مي خواي بكني، گفتم مگه نگفتي كاري نداري؟ منم قبول كردم و گفتم هر چي تو بگي حالا يا صاحبخونه وسايلمو مي ريزه بيرون يا مي رم يه خونه مي گيرم، تو ديگه كاري نداشته باش.... بهتون تووي پست قبلي گفتم رفته مشهد و منم موقع رفتنش چه حرفايي زدم، نرم شده بود، از تووي هواپيما هم برام نوشته بود:
اكي شد.
داريم سوار ميشيم.
حلالم كن بابت تمام كاستي هايي كه داشتم.
مراقب خودت باش.
روز و روزگار خوش.
منم براش نوشتم:
تو هيچ كاستي نداشتي، در واقع كاستيهات انقدر كم و قابل اغماض بود كه مي شه گفت هيچ كاستي نداشتي.... فقط كاشكي الان كه بيشتر از هر زمان ديگه اي نياز دارم كه باورم كني، بهم اعتماد كني و حمايتم كني، باورت و حمايتت رو ازم دريغ نكني... كاشكي بفهمي كه چقدر بهت نياز دارم، چقدر با همه تار و پود وجودم محتاج حمايتت هستم،كاشكي باور كني كه با همه وجودم با همه دلم دوستت دارم، و با همه وجودم دارم عذاب مي كشم كه ناخواسته آزارت دادم، كاشكي مي شد باورم كني و يه فرصت ديگه بهم بدي براي جبران، براي مرهم گذاشتن به زخماي دل مهربونت.... مي دونم حق داري كه ناراحت باشي، حق داري كه منو از خودت بروني، حق داري....
نمي دونم چرا به شدت اميدوارم برگرده آروم شده باشه، شايد چون موقع رفتن با هم رو بوسي كرديم و خودش دارطلب شده بود برلي روبوسي، شايد چون موقع رفتن هي ازم پرسيد پولي كه گذاشتم كافيه؟ اگه لازم داشتي زنگ بزن برات كارت به كارت كنم، شايد چون موقع رفتن داشت كفشاي جلوي در رو جمع مي كرد منم بهش گفتم يه جفت كفش خودت رو بذارجلوي در كه همسايه ها فكر كنن تو شب خونه اي، گذاشت و هي بهم گفت برو تو در رو محكم ببند( آخه در ورودي خرابه، اگه محكم نبنديش با يه هول باز مي شه)
كاشكي اين اميدم نا اميد نشه، اما اگر خداي ناكرده برگشت و باز هم اصرار به جدايي داشت، به نظرتون بعد ازرفتنش به شهرستان، منم باتوجه به اينكه گفته باهات كاري ندارم، برم همون شهريه خونه پيدا كنم و بدون اينكه بدونه اونجا زندگي كنم، تا يه مدتي باهاش هيچ تماسي نداشته باشم و بعد مثلا يكي ٢ ماه، كه تقريبا نزديك تولدش مي شه، تووي همون بيمارستاني كه قرار بمونه ( و قراره تووود پاويون همونجا زندگي كنه) سورپرايزش كنم و براش تولد بگيرم؟!
دوستان لطفا راهنماييم كنيد، لطفا راه درست رو بهم نشون بدين!








علاقه مندی ها (Bookmarks)