خانم دنیا
میفهمم حالتون را. من هم هروقت میخواستم بگم همسر سابقم بغض گلومو میگرفت چون هرگز چنین روزهایی را متصور نبودم برای خودم
اما کم کم این حالات از بین میره و بهتر میشید
من میخواستم تو تاپیک خودتون پست بذارم اما اینجا بهتره چون میتونید حال و احوالتون را اینجا بنویسید
خانم dooo
شما الان تحت تاثیر احساسات هستید و اصلا هیچ تصمیمی نگیرید. به هیچ عنوان
اگر برگردید برید بگید که میخوام زندگی کنم و شرایطت را قبول میکنم، بهتون قول میدم وضعتون اسفناک تر میشه و زندگی هم نمیتونید بکنید
این را بدونید که زندگی که قبل از ریختن حرمتها به بن بست رسیده، بعد از ریختن حرمت ها هیچ شانسی برای درست شدن ندارد
بیشتر از این خودتون را خار نکنید. جدا شدید و همه چیز تمام شده. صبر کنید و زمان بدید. به فکر خودتون باشید و به فکر آغازی دیگر. یه مدت دیگه متوجه میشید از چه نکبتی نجات پیدا کردید. من از جریان زندگی شما بی اطلاع هستم ولی از همینجاکه شما میگید اگر لحظه آخر محضر میگفت بیا از نو شروع کنیم قبول میکردم میفهمم شما زن زندگی بودید
بیخود سعی نکنید بدیهاش را فراموش کنید. نگذارید احساسات عنان کار را بدست بگیرند.
من هم بعد از اینکه زنم منزل را ترک کرد هی مینشسم فکر میکردم اگر اینکارو میکردم یا اون کارو میکردم شاید زندگیم درست میشد اما اینها همه فشار احساسات بود که آدم را متوهم میکنه
اگر میخواهید بدونید دلایل همسر من برای جدایی چی بود بهتره برید تاپیکم را بخونید. شاید براتون مفید باشه و متوجه بشید که چقدر تفاوت بین شما و اون هست!! دست کم فکرتون یکم مشغول میشه کمتر افکار بد آزارتون میده
طرف شما هم اهل زندگی نبوده که اگر بود شروط خرکی نمیذاشت برات.
بیخود الکی طرفتون را مبرا نکنید، سعی نکنید تقصیرها را بندازید گردن خودتون. چون تحمل این اتفاق خیلی سخته دارید خودتون را گول میزنید بلکه راهی پیدا کنید برای برگشت.
اما برنگردید و راهتون را با همه سختی ادامه بدید
راهتو برو مسافر، برگشتنت هلاکه








علاقه مندی ها (Bookmarks)