به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 61

Threaded View

  1. #28
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 14 تیر 97 [ 22:56]
    تاریخ عضویت
    1392-12-18
    نوشته ها
    524
    امتیاز
    13,135
    سطح
    74
    Points: 13,135, Level: 74
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 115
    Overall activity: 2.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    2,154

    تشکرشده 1,301 در 451 پست

    Rep Power
    104
    Array
    سلام مجدد خدمت همه ی دوستان گلم دارم...حسن ختام این تاپیک که دوستان عزیز لطف کردند با گفتن تجربه هاشون خیلی بهم کمک کردند در اولین تجربه ی خواستگاریم...به احترام دوستان نتیجه رو این جا میگم...در نهایت چیزایی که به ذهنم اومد رو میگم...یک چند تا مورد هم بدجور زد توی ذوقم که به دختر خانم ها که خواستگار خونشون میاد میگم..البته میدونم خیلی ها رعایت می کنند ولی بازم میگم چون خیلی توی ذوقم زد بعضی رفتارا....

    خانم مصباح الهدی
    سلام... مجدد از این که هفته ی پیش سریع جوابمو دادید ازتون تشکر می کنم...ضمنا پست ما قبل اخرتون راجب نحوه ی ادامه ی جلسات بسیار برام اموزنده بود...البته برای این خانم که قسمت نشد...ولی ان شالله یک روز ازشون استفاده خواهم کرد....درست مثل سایر راهنمایی های خوبتون...واقعا از وقتی که گذاشتید مجددا نهایت تشکر و قدر دانی رو دارم.

    من فرایند خواستگاری رو برای شما و سایر دوستان میگم...
    در ابتدا که وارد خونشون شدیم ما عمدا کمی طولش دادیم دیر تر برسیم به درب ورودی داخل خونشون کسی نیومد بیرون یک تعارفی بکنه بفرمایید و فقط درب رو باز گذاشته بودند(با خودم گفتم شاید این رسمشون هستش)...بعدش که وارد شدیم حتی نحوه ی هدایت کردنشون به سمت مبل ها و نشستن ما مودبانه و در شان من نمی گم خواستگار لااقل یک مهمان نبود(گفتم اینم بماند شاید رسمشون هستش) دیگه خودمون نشستیم...پدر دختر خانم نبودند و فقط مادرشون بودند...بعد یک احوال پرسی ساده بین مادر ها .... باورتون نمیشه شاید حدود 5 دقه نگذشته بود مادرشون از درامد و شغل من پرسیدند....
    اینا به کنار کلا یک توصیه به دختر خانم ها دارم خواستگار میاد خونشون اگه مبل راحتی دارند بهتره اون قسمت پذیرایی نکنند به چند دلیل هم اقای خواستگار خیلی اذیت میشه چون مدل نشستن روی مبل راحتی در یک مهمانی رسمی به نظر بنده بی ادبی تلقی میشه...من که کل جلسه معذب نشسته بودم...ولی مامان ایشون به همون راحتی که یک فرد توی خلوت خودش روی مبل راحتی می شینه تکیه داده و شبیه بازجویی کردن از یک متهم از بنده و مادرم!! سوال می پرسیدند...

    بعدش هم دختر خانمشون اومد پذیرایی کردند....دیگه دوست ندارم ریز ماجرا رو براتون شرح بدم وسرتونو به درد بیارم..به قول معروف میگن حدیث مفصل بخوان از این مجمل...در این حد بگم که من تعجب کردم از مادری با اون شغلی که برای بنده خیلی مقدس حساب میشه و فکر می کردم خیلی دیدگاه بازی داشته باشند اتفاقا بر عکس مادر ایشون سطح فرهنگ رو متناسب با محل سکونت فرد می دونستند..سطح فرهنگ رو متناسب با تعداد بچه های کم می دونستند...از شغل پدر و برادر و داماد و عروس و ... یک چیزایی براشون مهم بود که اصلا حالم بد شد(البته من با پرسش اینا مخالفتی ندارم ولی این که در نیم ساعت اول جلسه این مسایل اونم با یک لحن نگاه بالا به پایین پرسیده بشه خیلی زشته)...یا مثلا بعضی چیزایی که به ظاهر برای اونا ارزش و داشته تلقی میشه رو همچین با اب و تاب تعریف کنند...

    و مادر ایشون طوری جلسه رو پیش بردند و اداره کردند انگار به حساب خودشون داشت برتری های خانواده و دخترشون رو به رخ ما می کشیدند(البته از نظر من برتری نبود)..منم چون هم اولین جلسه ی خواستگاریم بود و هم این که صحبت کردن جلوی بزرگترا رو بی احترامی و جسارت می دونستم فقط سکوت کرده بودم...ضمنا اصلا به روی خودشون نیاوردند که من با دختر خانمشون صحبت کنم دیگه این جا بود فهمیدم تمام این رفتار های اونا که از لحظه ی ورود دیدم رسم نبود بلکه نهابت بی احترامی اونا بود...تمام تعجب من این بود که حدودا سه هفته طول کشید از تماس ما تا روزی که خواستگاری رفتیم و مطمئن هستم توی این مدت راجبم تحقیق کرده بودند پس اگه بنده و خانوادمو در شان خودشون نمی دونستند چرا اجازه ی خواستگاری دادند؟ من که اصراری نداشتم اجازه نمی دادند هم پی گیر نمی شدم(ولی خدا رو شکر می کنم که بهم اجازه دادند چون مادر اون خانم بهم درس های بزرگی داد که اگه پام به خوشنون باز نمی شد هیچ وقت این درس های مهم رو نمی گرفتم و از این بابت خیلی خدا رو شکر می کنم)...

    خلاصه یک سکوت مرگباری توی جلسه حکم فرما شد بعدش مامانم ازشون اجازه خواستند اجازه بدند من با دختر خانمشون صحبت کنم ولی اجازه ندادند و گفتند باید با پدرشون مشورت کنند !!!!!!! دیگه اون موقع من مثل بمب منفجر شدم...و حدودا 1/7 از حرف هایی که می خواستم به دختر خانمشون رو بزنم رو به مادرشون گفتم که همش هم پیرامون شغل و برنامه های اقتصادیم و هدفم از اینده و دیدگاهم راجب زن و... اینا بود...وقتی من حرفامو زدم کم کم گل لبخند از چهره ی مادر ایشون شکفت...دیگه حتی مدل نشستشون هم فرق کرد...و به اون راحتی که اول به نظرم بی احترامی بود خارج شدند و خیلی مودبانه نشستند جورای که ما از اول جلسه نشسته بودیم...ببخشید این تعبیر رو به کار می برم...ولی من از روحیات کاسب کارانه متنفر هستم...ادمایی که حتی می خوان با یکی سلام بدند می گند ایا این به دردم می خوره یک جایی یا نه؟ اگه ذره ای به دردشون کسی نخوره حتی سلام هم بهش نمی کنند....واقعا میگم از همه ی دوستان عذر خواهی می کنم ولی حس کردم رفتم توی بنگاه معاملات انگار مادر اون خانم می خواست دخترشو با پول معامله کنه...این رفتارشون این قدر باعث شد خودش و دختر خانمشون از چشمم بیفته که حد نداشت و نداره....

    جالبه قبل این که من وارد خونه ی ایشون بشم یک نگرانی داشتم نکنه سطح مالی اینا از ما خیلی بالاتر باشه ؟! اخه اون خانم خیلی دیده بودم از نظر ظاهری و پوشش تغییر می کردند و فکر می کردم حتما خیلی در رفاه هستند...ولی وقتی وارد خونشون شدیم اصلا خیالم راحت شد و شکر خدا از نظر مادی خیالم راحت شد اون قدر ها که فکر می کردم بالاتر از ما نیستند و در یک سطح هستیم تقریبا...ولی رفتار مادر ایشون طوری بود انگار از زمین تا اسمون تفاوت داریم؟ باور کنید انتظارات مادی که مادر ایشون داشت من شکر خدا با توجه به کاری که دارم خیلی بهترش رو می تونستم فراهم کنم برای دختر خانمشون...(البته بگم مثلا تا دو سال پیش این طوری نبود و اگه اون موقع کلا از فکر خواستگاری این خانم هم بیرون اومدم یکی از دلایلش همین بود که گفتم ایا می تونم نیازهای مادی اون خانم در در شانش براورده کنم و اگه بعد چند سال سر اتفاقی به دلم افتاد این کار رو انجام بدیم به خودم دیده بودم که عرضشو دارم یا نه)....مامان ایشون انگار می خواست یک تضمینی از مامانم بگیره مثلا بگه اهان ما فلان ملیون سرمایه به پسرمون می دیدیم و از این حرفا و... در صورتی که من خودم خدا توانشو داده و کار می کردم.. به هر حال این مسایل رو من می تونستم با خود دختر خانمشون محترمانه بگم ایشون هم به مادرشون بگند و کلا نحوه ی پرسیدن یک سوال چقدر تفاوت داره و دیدگاه ادما رو نشون میده...
    بنده سعادت دیدار پدر ایشون رو نداشتم...ولی رفتار های مادرشون به نظرم متناسب با شان یک مهمان هم نبود دیگه خواستگار بماند...



    خانم راه حل
    سلام عرض می کنم خدمت شما...ازتون ممنونم که موشکافانه سایر ابعاد رو بررسی کردید و از زوایای دیگه به قضیه نگاه کردید...می دونم شما خودتون دختر خانم بالغ و فهمیده ای هستید...به نظرتون رفتار مادر ایشون با خواستگار دخترشون با کسی که باهاش یک اشنایی در حد 4 ساله دارند...فردی که واسطه کلی ازش تعریف کرده و سرش قسم خورده...خودشون هم تحقیقاتشون رو کردند...توی دانشگاه هم دختر خانمشون کاملا منو دیدند و می شناختند و رفتارمو دیده بودند...ایا درست بود این قدر بی احترامانه برخورد کنند؟
    باور کنید هر مادر دیگه ای بود همون وسط جلسه بلند میشد پشت سرش رو هم نگاه نمی کرد...ولی من مامانم فقط صبر کرد...حتی در نهایت ازشون خواست که با پدرشون مشورت کنند و بهشون احترام گذاشتیم....بله بنده خودم توی جلسه ی اول حضور داشتم..حتی مامانم بهشون گفته بود که با این که اشنایی قبلی داریم می خوان جلسه ی اول مامانم تنها برند ولی مامان ایشون تاکیید کرده بودند که پسرتون هم باشند...
    باور کنید رفتارهایی که از مادر اون خانم دیدم اگه مادرم می اومد تعریف می کرد می گفتم به مامانم حتما شما هم بد برخورد کردید چه می دونتم بد صحبت کردید و... والله اگه به چشم خودم نمی دیدم اصلا باور نمی کردم...

    ازتون تقاضا دارم اگه این پستمو خوندید حالا قضاوت کنید بگید کارشون درست بوده یا نه؟هر توضیح دیگه ای هم خواستید بگید تا بگم...؟ البته من از فکر رسیدن به اون خانم بیرون اومدم فقط می خوام یقین پیدا کنم که اشتباه نمی کنم...و خیلی سعی کردم مثل شما خوشبینانه فکر کنم به قول شما اومدن گربه رو دم حجله بکشند ولی هیچ جوره نتونستم قانع بشم....

    بابت حجاب هم بند عذر خواهی می کنم اگه بد نوشتم نمی دونم چرا بعضی دوستان بد برداشت کردند....منظورم همون چیزی بود که خانم مصباح الهدی گفتند...و گر نه خوب می دونم که به قول شما فرق بین گوهر و صدف رو خوب میدونم...

    دوست خوبم جناب باغبان
    سلام دارم خدمتت...باور کن تقریبا منم همون روالی که گفتید رو توی ذهنم داشتم...البته جسارتا نظر شخصیم هست و میگم تفاوت سلیقه هستش..ولی مثلا همه ی حرفاتو قبول داشتم...جز اون قسمت اهدا کردن شعر و شکلات به نظرم چه جوری بگم یکم خوب نیست... من خودم اگه بخوام از این کارا بکنم ان شالله واسه بعد عقد انجام میدم...بابت اون معما هم ممنونم....راجب اون سناریو جفت کردن کفش ها و گرفتن شیرینی و... باید خدمتت عرض کنم ان شالله قسمتت بشه بعضی اتفاق ها اون قدر سریع می افته..فکر کن وقتی شیرینی دست مامان شماست یکدفعه با مادر ایشون چشم تو چشم میشند یکدفعه مادر ایشون پیش دستی کنه بخواد شیرینی رو بگیره مامان شما که نمی تونه بگه نه و... خواستم بگم تصویر سازی خوبه ولی در این حد فکر نکنم جواب بده....بعدش هم اینا به نظرم اون قدر ها مهم نیست..یه جورایی شاید این طور برداشت بشه که بیش از حد به جای اصل موضوع به حاشیه داره پرداخته میشه...اهان ببینیند منم اصلا دوست نداشتم توی جلسه خواستگاری اونم اولین جلسه جلو بزرگتر ها حرف بزنم چون بی احترامی می دونستم مخصوصا بابت تجربه ی بدی که جناب امیر مسعود داشتند وتوی تاپکیشون گفته بودند..ولی شرایط طوری پیش رفت به قول دوستان همه چی که اون طور که ما فکر می کنیم پیش نمیره ..در حدی که من مجبور شدم دقایقی بر خلاف میل باطنیم صحبت کنم اونم چه صحبت هایی !!!!
    به هر حال بابت سایر توصیه های خوب و دوستانت هم ازت تشکر می کنم...ازت ممنونم که پیگیر تاپیک و همراهم بودی...برات ارزوی بهترین ها رو از خدا دارم.

    اقای mohamad.reza164
    به شما هم سلام عرض می کنم...از نقدتون ممنونم.....اقا محمد رضا دختر خوب که خیلی زیاده کافیه یکم دقیق ببینی...ضمنا بنده خودم دست به کار شدم(شکلک خجالت)برای پیدا کردن دختر خوب و مورد علاقم..ولی فکر کنم اخرش هم باید این امر رو بپسرم به کاردانش !!!!!!!
    ان شالله شما هم بیاید خبرای خوبی بگید و ازدواج موفقی داشته باشید...فقط ازدواج موفقی داشتید دیگه نرید ما رو به خیر شما رو به سلامت...

    خانم SOGAND
    سلام..ممنونم از نظرتون... این که توی جلسه دقیقا چه گذشت رو گفتم....بله شکر خدا تونستم با جوابام قانعشون کنم واقعا اگه حرفامو نمی زدم که فکر می کردند یک پسر خنگول هستم که همین طور یکاره و بی هیچی بلند شده رفته خ واستگاری دخترشون و هیچی حالیش نیست !!!!...ولی بعد زدن حرفام کاملا از طرز برخوردشون که 180 درجه با شروع فرق کرد متوجه شدم که نظرشون و دیدگاهشون راجبم چقدر عوض شد....ولی به چه قیمتی ؟


    خانم gisooo
    سلام...ممنونم از نقد و نظرتون....اون تاپیکی که لینکشو دادید رو خونده بودم و اتفاقا می خواستم نظرم رو هم بدم که بنا به دلایلی منصرف شدم....بنده راجب سایر مسایلی که مربوط به ظاهر این خانم می شد نهایت دقت رو داشتم...دیگه این جا بیان نمی کنم...کاش اون حرفو راجب حجاب نمی نوشتم چون فکر کنم منظورم بد برداشت شد لطفا جوابمو در جواب اقا حامد هم بخونید بهتر متوجه منظورم می شید...به هر حال از ابراز نگرانیتون واقعا ممنونم...ولی خدا رو شکر موضوع اینی که شما فکر کردید نیست.. اهان ببنید من تقریبا تصمیمو با مشورت هایی که کرده بودم مخصوصا واسطه محترم که اونا رو خوب می شناختند تقریبا تصمیم گرفته بودم دیگه ادامه ندیم..بیش تر منظورم این بود که تماس بگیریم تشکر بکنیم به خاطر رفتارشون یا نه....به هر حال ممنونم بابت نظراتتون..

    سلام اقا hamed-kr
    از لطفتون ممنونم....قربون دهنت اقا حامد منظور من از این که با حجاب اونم مقنعه همسرم برام جذابیت خاصی داره رو خوب متوجه شدید.... و همچنین خانم مصباح الهدی که اشاره کردند... من اصلا منظورم این نبود که تفکرات تعصبی دارم مثلا بی حجاب دوست ندارم محارممو ببینم و متاسفانه شاید بد نوشتم که بد برداشتی ازش شد....اقا حامد بنده هم فکر نمی کردم شما این قدر بزرگتر از من باشید ..راستش قسمت نشد که بنده فعلا ازدواج کنم...ولی از خدا می خوام اون طور که صلاحمونه شرایط ازدواج سالم و موفق رو برای همه جونای عزیز فراهم کنه ...امین...ممنونم از پست خوبتون برام دلگرمی بود....فکر می کنم خیلی از دوستان هستند که جلوتر از من توی نوبت هستند...امیدوارم گر چه دیر به وصال یار می رسیم ولی اون یارمون اون قدر ارزششو داشته باشه که همون در کنار بودنش در باقیمانده ی لحظات زندگیمون این قدر مسرورمون کنه که این روزا به کل فراموش بشه....امین...

    سرشار جان دوست خوبم سلام...
    از شما هم ممنونم...توی تاپیکت حتما تا تهش در خدمتت خواهم بود و از کمترین کمکی دریغ نمی کنم...باور کن از صمیم قلب برات ارزوی موفقیت و سلامتی دارم.هر سوالی داشتی توی تاپیکت ازم بپرس...

    جناب اقای امیر مسعود بنده هم خدمت شما عرض سلام و با تاخیر تبریک دارم...
    من خودمم ترجیح میدم گل و شیرینی رو مادر یا خواهر دست مادر دختر خانم بدند...جناب امیر مسعود البته شما اساتید این امر هستید و بنده به عنوان فردی که اول راهم و خیلی باید بیش تر یا دبگیرم و از تجربه های شما دوستان استفاده کنم جسارت نمی کنم...ولی راجب شیرینی و گل به این نتیجه رسیدم گل رو باید وقتی خرید که نتجیه قطعی میشه...از طرفی چون اشنایی قبلی داشتیم گفتم دست خالی بریم بده...من از یکی از بهترین شیرینی فروشی ها شهرمون شیرینی گرفتم تزئینش هم کردم..البته می دونم اگه قرار به وصال ما بود دست خالی هم می رفتیم اون وصال انجام می شد... نمی خواست بشه با اونا هم نشد...ولی کلا چون دوست داشتم حتی با نحوه ی انتخاب شیرینی سلیقم رو بهشون نشون بدم از این کار پشیمون نیستم...

    کلا راجب این فرایند خواستگاری من حداقل یک هفته تمام درگیر بودم...نمونش این تاپیک..از این که چه حرفایی بزنم...حتی برای این که حرفام بیش از یک ساعت نشه (چون گفتم جلسه ی اول یک ساعت بیش تر شاید درست نباشه) کلی فکر کردم کدوم حرفامو رو حتما جلسه اول بزنم..کدوم حرفا رو حذف کنم و کلی درگیر بودم..تا بقیه چیزا و...
    مامانم بهم گفت چند روز پیش واقعا فکر می کنی ارزششو داشت؟ گفتم من اگه حتی میدونستم قراره چه اتفاقی بیفته و.. بازم من تمام این کار ها رو به همین شدت و کیفیت انجام می دادم چون هیچ وقت نمی ذارم بقیه روی رفتارم تاثیر بذارند و سعی می کنم همونی باشم که باید باشم.ضمنا تجربه هایی که از این خواستگاری کسب کردم اون قدر برام ارزشمند بود که اصلا با هیچی قابل مقایسه نیست و فقط از این بابت خدا رو شکر می کنم.همین.

    البته دوستان یک سری مسایل دیگه هم بود که بنده رو از رسیدن به این خانم بازداشت...مثلا متوجه شدم ایشون هفته ی پیش چند تا خواستگار داشته که ظاهرا از نظر مالی از ما بالاتر بودند و شاید مامانشون حق داشتند این طور با بنده رفتار کنند..البته من خدا بخواد در کمتر از 4 سال دیگه خیلی بهتر از اون خواستگار های الان این خانم میشم از نظر مالی...تازه اونا ازم چند سال بزرگتر بودند گویا... و البته موارد مهم دیگه ای هم بود که فکر می کنم چون اون خانم راضی نباشند دیگه این جا مطرح نمی کنم ولی به شخصه برای خودم تجربه های بسیار خوبی شد...مامان اون خانم نمی دونه با این کاراش و این که منو راه دادند به خونشون چه درس های بزرگی بهم داد...در حدی که فهمیدم چقدر دیدگاهم راجب انتخاب همسر خام و نپخته بوده..این که از خواستگاری سنتی متنفر بودم اونم بنا به یک سری دلایل واهی و پوچ...

    کلا اینو به اقا پسر های دم بخت در گوشی میگم...ببنید من خودم بسته به کاری که دارم اون چیزی که در رابطه با کارم هست رو ببینم خیلی سریع می تونم تشخیص بدم کیفیتش رو و...
    بعدش واقعا چطور میشه ما به مادر هامون که خودشون زن هستند و جنس زن ها رو هم خوب می شناسند از طرفی با روحیات پسر هاشون هم اشنایی دارند راحب انتخاب همسر اعتماد نمی کنیم...ایا واقعا ما از اونا بهتر متوجه میشیم چه همسری برامون مناسب تره؟


    ضمنا بگم این طوری تصور نشه که بعد حرفای من جواب اونا لزوما مثبت شده بود ...ممکنه کلا جوابشون منفی تر هم شده باشه...خواستم یه وقت برای دوستان این طور تعبیر نشه من اون خانم رو نخواستم و الان جوری وانمود بشه که انگار اون خانم یا خانوادش چقدر برای این وصال مشتاق شدند و این ما بودیم که نخواستیم...نه این طوری نیست...به نظرم که نظرشون مثبت شد... به هر حال نمی دونم فقط رو شکر میکنم که بهم درس های بزرگی داد.بنده مادرم تصمیم نهایی رو به خودم واگذار کرد و با تمام این چیزایی که براتون تعریف کردم بهم گفت اگه می خوام هر طور شده به این خانم برسم باز هم ادامه خواهند داد و.. ولی به این نتجیه رسیدم که من و اون خانم برای هم نبودیم از اولش شاید.


    مجددا از تمامی دوستان تشکر می کنم ....اگه جایی سو تفاهمی شد یا با حرفم و رفتارم موجب رنجش دوستان عزیز شدم عذر خواهی می کنم.ازتون حسابی التماس دعا دارم.قابل باشم دعا گوی همه ی شما بزرگواران خواهم بود.

    پی نوشت:
    1-دختر خانم ها به نظرم کلا یک خواستگار رو خونتون راه ندید یا اگه راه دادید واقعا براش ارزشو احترام قایل بشید...هیچ اجباری نیست که فردی رو به اکراه به خونتون راه بدید...این حس برام تداعی شد انگار به زور قبول کرده بودند ما بریم خواستگاری..در این مواقع وقتی اون صمیمت و احترامی که باید به مهمان بذارید رو نمی ذارید به نظرم بیش تر به خود دختر خانم و خانوادش توهین شده تا خانواده ی پسر.

    2- ببخشید من یک سری چیزای مهم دیگه ای می خواستم بگم(البته از نظر من مهمه شاید از نظر بقیه مهم نباشه) که منصرف شدم و گفتم شاید به بعضی خانم های همدردی بر بخوره....مطمئنم این چیزا رو دوستان خوب همدردی در خواستگاری هاشون رعایت می کنند.

  2. 9 کاربر از پست مفید فدایی یار تشکرکرده اند .

    ario86 (چهارشنبه 18 شهریور 94), mohamad.reza164 (شنبه 07 شهریور 94), گلاب (شنبه 07 شهریور 94), من او (سه شنبه 17 شهریور 94), مصباح الهدی (سه شنبه 10 شهریور 94), اعجاز عشق (شنبه 07 شهریور 94), باغبان (شنبه 07 شهریور 94), سرشار (شنبه 07 شهریور 94), شیدا. (شنبه 07 شهریور 94)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 21
    آخرين نوشته: شنبه 24 بهمن 94, 16:37
  2. لطفا کمکم کنید خواستگاری دارم که دوستش ندارم
    توسط gol yas در انجمن اختلاف با خانواده در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 21
    آخرين نوشته: یکشنبه 08 دی 92, 22:07
  3. دوستان کمک یه مشاور میخوام برا دوستام معتاد به استمناء (جلق) شدن
    توسط infodltube در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: سه شنبه 10 اردیبهشت 92, 00:07
  4. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: پنجشنبه 11 اسفند 90, 18:07
  5. آیا من امل هستم؟ (شما دوستان قضاوت کنید )
    توسط yasmin44 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 17
    آخرين نوشته: جمعه 20 خرداد 90, 13:01

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 22:30 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.