
نوشته اصلی توسط
jama
خسته ام. سرم بخاطر مشتای شوهرم ورم کرده و داره از درد میترکه. دیگه هیچ توان و انرژی ندارم. از خودم, خدا, خانوادم و همسرم شاکیم.
ازدواج من ی اشتباه بود, ما وصله هم نبودیم. چهارسال عمر و آرزوها و انرژیم و پای آدمی ریختم که خودخواهی و ی عالم ویژگی بد دیگه خفش کرده
خیلی تنها و داغونم. بی خوابی شده مزید بر علت. مجبورم هر روز صب تا شب تو خونه باشم. تو این شهر کسی و ندارم. آلپرازولام خوردم هیچ اثری نداشت
دیگه حتی نق زدنم هم نمیاد. حوصله حرف زدن هم ندارم
- - - Updated - - -
هیچ دوسنی برام نمونده. به خانوادم هم نمیخوام چیزی بگم. تو این دنیا اولین و قویترین مسکنم شوهرم بود. از روز اول همیشه احساس میکردم ی جاهای کار میلنگه. خیلی تو این ۴ سال اذیت شدم. اما هیچ وقت از چشم شوهرم ندیدم. کم کم عیباش به چشم میومد هربار ی بجث و دعوا بود اما ازش متنفر نبودم. نمیدونم دوست داشتن بود یا عادت و ترحم. اما همیشه انگیزه و اشتیاق برگشتن داشتم. اولین بار بعد از یک سال از ازدواجمون من و زد مث ی وحشی!
داداشام میخواستن من طلاق بگیرم اما بابام که خودش این کارس, نه. نهایتا بخشیدمش.
مفصله بدبختیای من...
من واقعا بدبخت و احمقم
علاقه مندی ها (Bookmarks)