پریا جان شما لطف داری ممنونم از لطفتون
اما پریا جان خواهر من مدام در حال دعوا مرافعه و توهینه من اگر قرار باشه همیشه جوابشو بدم که ابروم پیش همه میره مهمتر از همه پیش شوهرم شخصیتم خورد میشه وقتایی که تنهاییم بعضی وقتها جوابشو میدم چون مجردم هست همیشه همه جا با پدر مادرم هست متاهل نیست بگم کلا نمیرم خونش نمیبینمش
بعدشم چطور از خونم بیرونش کنم؟ اگرچه بارها بهش گفتم اگر میدونی ما بدیم نیا یا بهش گفتم توکه میای اینجا همش دعوا میکنی پس چرا میای اینجا
یا حتی بارها بهش گفتم با این رفتارهات خودتو جلو شوهرم سبک کردی حداقل جلو اون خودتو نگه دار بالاخره من خواهرتم اما اون یه ذره غریبس همین که میگم نظر شوهرم راجع بهت تغییر کرده مونده بیاد منو بخوره که فکر کرده زنش (یعنی من) خیلی ادمه تو باید بیشتر سبک بشی شماها فکر کردین ادمین که بخواین راجع به کسی فکر کنینو خلاصه همون جا میخورتت
بله دوست زیادیم نداره همش میگه فلانی اخلاقش بده فلانی حسوده فلانی بهمانه
اون روزیم که گفت خودتم اضافی هستی خب اگه خونه خودش بود منم نمیموندم اما من بعد چندماه رفته بودم مادر پدرمو ببینم اگر میومدم پدر مادرم دق میکردن
متاسفانه همه در برابرش کوتاه میان پدر مادرم که دیگه هیچی همون نصفه نیمه کارهای منم نمیکنن اصلا جرات ندارن بهش بگن بالا چشمت ابروه خواهر بزرگمم خیلی باهاش کنار میاد همیشه میگه باید خودتو بزنی به نشنیدنو وندیدن که با اون وجود با دعوا مرافعه ازونها هم جدا شد اما من به جز خودم ناراحت همسرمم هستم همسرمن ازون مردایی هست که فوق العاده ارومه ازونایی که همیشه از دعوا و بحث بدش میاد و وقتی چیزی پیش میاد تا مدتها اعصابش بهم میریزه
هروقت خواهرم میاد اینجا همسرمم استرس میگیره و ناراحته و مدام میگه خواهرت مثل زلزله زندگیمونو بهم میریزه بعد میره
به مادرمم گفتم که نذار زیاد بیاد اینجا اونم بنده خدا میگه من به بهانه های مختلف سرشو گرم میکنم و براش برنامه میریزم که نیاد شمارو اذیت کنه حتی چندبارم با عصبانیتم بهش گفته بود حق نداری بری مزاحم بقیه بشی اما اون گفته بود به شما چه من هر جا بخوام میرم
حتی پدر مادرم اون مدتی که اینجا درس میخوند برای اینکه مدام نیاد مارو اذیت کنه از خوابگاه درش اوردن براش خونه گرفتن که سختی خوابگاهو بهانه نکنه بیاد پیش ما کلیم اجاره میدادن اما دریغ از یک شب که تو خونش بخوابه
اصلا تو کارش موندم که چه اعصابی داره باهمه اینقدردعوا میکنه
پدر بیچارم دیروز بهش زنگ زده که ببینه رفته دنبال تسویه حسابش همچین پشت تلفن بابامو قورت داد که شما چکار دارین به کار من به شما چه بعدم گوشیو قطع کرد
پدرمم مدام میگه کوتاه بیاین در برابرش دختره لجبازه یه شب باهاتون دعوا میکنه میزنه میره بیرون یه اتفاقی براش میفته باید یه عمر زجر بکشیم
خلاصه یه خونواده از دستش عاصین همه راهیم امتحان کردیم جواب نمیده
واقعا دیگه نمیدونم
بانوی مهر عزیز ممنونم بابت پیغامتون جوابو نوشتم براتون ارسال نشد نمیدونم چه مشکلی تو تنظیماتم بود
از پیامتون ممنونم
اونهمه رو مشکل دار میبینه جز خودش حالا بخواد بیاد پیش کسی واسه درمان؟
امیدوارم همونجوری که شما گفتین بعد ازدواج خوب بشه چون بالاخره ماها خواهرشیم فراموش میکنیم من یکی از نگرانی هام زندگیه ایندشه میترسم بااین اخلاق تو زندگیشم شکست بخوره
بازم یک دنیا ممنون که برام وقت گذاشتی
از بقیه دوستانم خواهش میکنم اگه چیزی به ذهنشون میرسه کمکم کنن
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است اگر بدانید که چطور زندگی کنید
علاقه مندی ها (Bookmarks)