
نوشته اصلی توسط
m.reza91
موارد بالا حمایت والد درونتون از کودکتونه دلیلشم اینه که روش کناره گیری رو انتخاب میکنه. پر واضحه که اینا نتیجه تربیت شما هستند و به یاد داشته باشید والد درون نمایی از پدر و مادر فرزند یا جایگزین اونهاست بنابر این نه فقط جمله ی آخر بلکه تمامی نقل قول بالا نتیجه گفتارها و رفتارهای پدر و مادرتون در سنین پایینتونه ( احتمالا پدر و مادرتون هم دچار مشکل انفعال یا پرخاشگری هستند.) حالا کودک شما ترس داره از مقابله با چنین والد عاقل و ترسناکی، ببینید والد به کودک چی میگه :
"اون بی تربیته مبادا از حقت دفاع کنیا، ولش کن محلش نذار،برو به کارت برس برو"
"عه عه حرف نزن الان مردم میگن چه دختربچه ی بی ادبیه این (اسمانی ابی)"
"حرف نزن ساکت شو اصن هیچی نگو"
و...
اگه به همین جا ختم میشد خوب بود، ولی یه سری موارد و افکاری هست که شما ازشون حرفی نزدین:
باز گفتگوی والد به کودک :
" نتونستی حقتو بگیری از بس بی عرضه ای"
"ای ترسو"
"اون حق نداشت با تو این جوری حرف بزنه، تو چی کار کردی؟ فقط نگاه کردی، زبون نداری ترسو؟"
"چرا جوابشو ندادی چرا نزدی تو گوشش"
و...
اینا چیزاییه که به گفتگوی درونی مشهور هستند و باعث میشه شما از زمان حال به یه جایی در گذشته در زمان بچگیتون برید. همین الان فکر کنید و موارد مشابه رو در بچگیتون پیدا کنید. وقتی بغض می کنید میشید همون دختر بچه ی چهار ساله! وقتی نمیدونید چی باید بگید برای اینه که شما دیگه (آسمانی ابی) بیست و چند ساله نیستید بلکه شش سالتونه. وقتی والدتون داره کودکتون رو بمباران باید ها ،تشرها، بکن نکن ها و ... میکنه بعد منطقی شخصیت یعنی بالغ از دور خارج میشه و رفتار جراتمندانه دیگه از شما سر نمیزنه. این طوری تاریخ مدام در حال تکرار شدنه براتون.
شما برای اینکه بتونید جراتمند رفتار کنید اول باید بالغتون رو فعال کنید. با هیجان، احساس، نگرانی از قضاوت دیگران که همه و همه ناشی از گفتگوی والد با کودکه نمیشه جراتمند بود. خبر خوب اینکه اگه بالغ فعال بشه والد غیر فعال میشه چون در آن واحد فقط یکی ازینا فعاله.
یکی از روشها اینه که شما سعی کنید حادثه ای مشابه رو در کودکیتون پیدا کنید و بعد احساستون رو پیدا کنید ، بعد ببینید آیا اون احساس از دید منطقی صحیح هست یا نه و بعد بیاید به زمان حال و پیش بینی کنید که برای موارد مشابه از این به بعد چه کاری میتونم بکنم تا دوباره اون احساس رو پیدا نکنم که زبونم قفل کنه و نتونم جراتمند باشم. تمام این عملیات توسط بالغتون پس از حادثه انجام میشه. این خودش یه تمرین برای رشد و تقویت بالغه.
نظرتون رو بگین و اون حادثه ی کودکی رو پیدا کنید، همچنان بحثم ادامه داره، چون هنوز چیزی نگفتم!
سلام آقای m.reza91
بسیار سپاسگذارم از وقتی که برای نگارش این متن گذاشتید
محدودیت سه پست اجازه نداد زودتر پاسخ بدم
بله معمولا پدر و مادر من مراعات خیلی چیزهارو میکنند ، فکر نمیکنم بشه گفت پرخاشگر، چون واقعا نیستند.ولی تا حدودی منفعل هستند
البته این مراعات بیشتر شامل خواهر و برادر بزرگم هست تا اعضای درجه ی 2 و 3 و...
به عبارتی حالت انفعال رفته رفته تا به اعضای درجه ی 2 و 3 میرسه کمتر میشه
(از اینکه میگم حالت انفعال رفته رفته نسبت به اقوام درجه 2و3 کمتر میشه شاید دلیلش این باشه اون هارو هرروز ملاقات نمیکنیم و بخاطر همین من فکر میکنم بیشتر نسبت به خانواده ی خودمون منفعل هستند)
شاید اگه اونارو هم هرروز می دیدم در مورد اونا هم اینطوری بودند ، نمیدونم !
ولی در رابطه با درجه ی 1 که هرروز باهاشون در ارتباطیم همینطوره
مثلا سعی میکنند همیشه کمک خواهر و برادر بزرگم و همینطور من باشند
سعی میکنند اگر برنامه ی مسافرت و یا گردشی داشته باشند حتما با برنامه ی ما هماهنگ کنند و حتی اگر یکی از ما سه فرزند نتونستیم طبق برنامه ی اونها پیش بریم ، برنامه ی خودشون رو هم کنسل میکنند...
حتی از راحتی خودشون بخاطر بچه هاشون میگذرند
که این مسئله گاهی اوقات باعث ناراحتیه ما میشه ، البته وقتی ابراز میکنیم میگن هرپدر و مادری برای فرزندانش همینکارو میکنه
همیشه فکر میکنم در موردش که این همه لطفشون رو چطوری جبران کنم ...
ولی در کنار این توضیحاتی که دادم باید بگم ، اگر انفعال پدر و مادر باعث ایجاد این مشکل شده ، پس چرا خواهر بزرگم از این نظر مشکلی نداره و به راحتی میتونه همون لحظه از حق خودش دفاع کنه
گاهی اوقات سعی میکنم از رفتار خواهرم الگو بگیرم چون واقعا در این مورد جراتمند و در عین حال بسیار منطقی هست
در مورد گفتگوی والد به کودک درونم ، بله تاحدودی این گفتگو پیش میاد

نوشته اصلی توسط
(آسمانی آبی)
ولی بعده چند ساعت رفتاره اون شخص در من اثر میکنه
به اصطلاح فکر میکنم اون لحظه گرم هستم و متوجه نمیشم ولی بعده چند ساعت میگم کاش منم در جوابش فلان چیز میگفتم
اینقدر توو دلم این حرفارو پیچ و تاب میدم تا از اون شخص متنفر میشم
و دیگه نمیتونم رابطه ی خوبی باهاش داشته باشم
و کلا دیگه اون شخص رو نمیبینم ، انگار برای من وجود خارجی نداره
می بینید؟ همین جمله هایی که گفتم دقیقا مصداق صحبت شماست ، شما چه خوب توضیحش دادید ، بسیار برام جالبه
مثلا همیشه میگم اون حق نداشت اینطوری بگه منم باید در جوابش فلان میگفتم !!1
ولی نمیدونستم این بحث ها بین والد و کودک درونم هست ...
دارم سعی میکنم تا حادثه ای مشابه رو در کودکیم پیدا کنم و به احساسم در اون لحظه فکر کنم
مثلا زمانی که مهمون داشتیم و با بچه های مهمان که همسنم بودن بازی میکردیم یادمه وقتی در یک جایی از بازی بینمون بحثی پیش میومد ،بعده رفتنشون مامانم همیشه میگفت مهمون هستند و باید به عبارتی حق رو به اونا بدی و زشته باهاشون دعوا یا بحث کنی
تا جایی که برام بصورت عادت در اومده بود
اگه الان در همچنین موقعیتی قرار بگیرم ، نه بصورت کشمکش های دوران کودکی ، ولی با شوخی و حالت طنز سعی میکنم از حقم دفاع کنم و جمله ای که نشون دهنده ی این باشه که من متوجه این مسئله شدم رو به زبون بیارم
تمرینم رو درست انجام دادم ؟
منظورتون این بود؟
الان باید چکار کنم؟
ممنون میشم اگه همچنان با صحبت هاتون همراه من باشید .

نوشته اصلی توسط
فدایی یار
خیلی وقتا منم توی این مواقع البته نه به شدت شما ولی نمی تونستم از اون جور که از خودم انتظار داشتم برخورد کنم(یا لزوما تنش و دعوا و بحث نه ..کلا هر موقعیتی که نیاز به این داره سریع بهترین تصمیم و رفتار رو بگیرم مخصوا در چیز هایی که تجربه نداشتم و بار اول باهاش مواجهه میشم)... ولی بعد ها مثل شما کلی راه کار خوب به ذهنم می اومد !!! واقعا کلافه میشدم چرا اینا اون موقع به ذهنم نیومد و...(و البته برای دفعه های بعدی دیگه میشد و میشه تجربه برام)
ولی من متوجه شدم کلا ریشه ی این مشکلم چی بود و هست... من نمی تونم در ان واحد بهترین راه حل به ذهنم بیاد کلا... ولی بعد ها کلا توی هر مساله ای بهترین راه حل ها به ذهنم میاد که عمرا به ذهن کسی نیاد... خیلی ها توی خیلی دو راهی ها سریع بهترین تصمیم ها و عکس العمل ها رو می گیرند... دیگه خدا به هر کسی یک توانایی هایی داده.... بعضی ها واقعا سرعت عملشون کنده... با تحقیقی که من کردم این بر می گرده به هوش هیجانی...
در واقع فکر کنید به خودتون ببنید توی بقیه چیزای زندگی هم کلا سرعت عملتون کم هست یا نه... .ااگه دیدید کلا شما هم توی بقیه مسایل زندگی این طوری هستید راجب هوش هیجانی و .. تحقیق کنید.
سلام آقای فدایی یار
منم همینطور هستم
در بعضی از موقعیت هایی که نیاز به تصمیم گیری سریع داره و همینطور پاسخگویی سریع داره اینطوری ام.از اینکه کلمه ی بعضی رو بلدش کردم اینه که در بعضی جاها هم عملکردم خوبه و راضی ام...
یعنی سرعت عمل میتونه با حاضر جوابی رابطه ای داشته باشه؟
کلا من آدمی هستم که با آرامش کارهامو انجام میدم و هول هولکی نیستم.
ولی من بعضی از اشخاص رو دیدم با وجود آروم بودن و سریع نبودن عملکرد ، همچنان با یک جملشون در همون لحظه انگار به اصطلاح حرفه طرف مقابل رو قیچی میکنند ، یعی اونقدر در آنه واحد جواب دندان شکنی میدن
(حسم رو بیان کردن با کلمه ی قیچی)
جالبه دقیقا مثل گفته ی شما اون لحظه فکر میکنم ادب حکم میکنه حاضر جوابی نکنم و احترام طرف مقابل رو نگه دارم (چون در خانواده ی ما به ادب خیلی معتقد هستند و اینکه نباید با هر ادمی همکلام شد و شخصیت خود را زیر سوال برد ) ولی بعدش جواب های عالی به نظرم میرسه
به خودم میگم کاش همونجا میگفتم خب !!!!
بابا همیشه میگه هیچوقت با احمق ها همکلام نشید ، چون اونها اول شما رو تا سطحه خودشون پایین میکشند بعد طبق تجربه ای که در اون سطح دارند ضربه ی نهایی رو به شما میزنند...
در حالی که شما از اون سطح اطلاعاتی ندارید تا از خودتون دفاع کنید
در کل من هنگام بحث همیشه این جمله میاد جلوی چشمم
از شما هم میخوام همچنان همراهم باشید تا بسته شدن تاپیک
سپاسگذارم بابت وقتی که برای پاسخگویی به تاپیکم گذاشتید...
خوشبختی عطری است
که وقتی آن را بر دیگران می پاشی ،
چند قطره از آن بر تو نیز خواهد پاشید ...
ویرایش توسط (آسمانی آبی) : چهارشنبه 13 خرداد 94 در ساعت 17:38
علاقه مندی ها (Bookmarks)