دیگه روشم رو عوض کردم. هر چی با روش درست جلو رفتم اوضاع بدتر شد. البته الان بی احترامی نمی کنم ولی سعی می کنم جراتمند و با قدرت، بدون پرخاش و توهین رفتار کنم. هر چی به تاریخ دادگاه نزدیک می شیم هر دوتامون تحت فشاریم. مخصوصا خانومم.
تو این چند روز خیلی دیر وقت رفتم خونه. یه بار گفت چرا دیر می یای، گفتم واسه اینکه تو راحت باشی. من وقتی خونه ام تو می ری اتاق. می خوام اذیت نشی بیا بیرون راحت باش. من که برات مهم نیستم چرا باید زود بیام؟
گفتم تو خیلی خوبی کردی در حقم. ولی همه رو زدی خراب کردی. خیلی اشتباه کردی مهریه گذاشتی اجرا و منو پیش خانوادت و همه فامیل خراب کردی. خلاصه حسابی بهش غر زدم. چرا با پدرت دست به یکی کردید که اون حرفا رو بهم بزنه. اونم گفت پدرم عصبانی بوده یه چیزی گفته . ما دست به یکی نکردیم. گفت تو و خانوادت منو اذیت کردید. تو خونه پدرم هرچی می خواستم می خریدم ولی الان سختی کشیدم. دوباره همون حرفای قبل رو زد و منم گفتم قبول دارم اشتباهاتی داشتم ولی تاوان اشتباهات من در این حد نبوده. دیگه چیزی نگفت. بعدش گفت حالا بیا درست رفتار کنیم. چه طوری از هم جدا بشیم؟
منم گفتم چون تو اذیت می کنی منو، آبروی منو بردی همه جا، من چیزی واسه از دست دادن ندارم. گفتم اول باید نشون بدی رفتار درست انجام می دی (دیگه نگفتم باید شکایتت رو پس بگیری ولی خودش فهمید) بعد با هم تصمیم می گیریم. گفتم چرا بچه بازی در میاری؟ چرا آبروی منو بردی؟ گفتم تو حق نداری جای من تصمیم بگیری. (زدم به سیم آخر جرات مندی. تا کی بزارم حق به جانب باشه. پیش خودم گفتم بزار یه کم اون عذاب وجدان بگیره. من چندماهه تلاش می کنم ولی ارزش قائل نیست).
گفت من نمی خوام اذیت بشی. مهریه هم نمی خوام. بیا بریم جدا بشیم. منم گفتم این تصمیم تو هستش. تصمیم من این نیست. من دلیل کافی واسه جدا شدن ندارم. بعدش هم آبروی منو بردید. چه دلیلی داشتید واسه کاراتون؟ دلت خنک شد؟ گفتم خواهش می کنم بیشتر از این اذیتم نکن و جای من تصمیم نگیر. گفتم من نمی خوام به زور باهام زندگی کنی و اینو می فهمم که زندگی زورکی نیست. ولی چون درست رفتار نمی کنی و می خوای منو تحت فشار بزاری، منم نمی تونم درست تصمیم بگیرم. آخر قصه هم برام مهم نیست فوقش می رم زندان یا مرگ در انتظارمه چون بابات تهدید کرده می کشیمت.
خلاصه چند روز نه تو خونه غذا خوردم نه باهاش حرف زدم.
دعا کنید زندگیم درست بشه. دلم نمی یاد کم بیارم. باور کنید بعدا نمی تونم خودم رو واسه این شکست قانع کنم. می خوام اگه خدای نکرده از هم جدا شدیم، با ترس و تهدید، تسلیم نشده باشم. دارم از یه روش دیگه می رم جلو. به نظرتون تو این چند روز مونده به دادگاه و تو این چند هفته که قراره باهم تو یه خونه باشیم، (چون مهلت اجاره خونمون 10 روز پیش تموم شده و یک ماه از صاحب خونه فرصت گرفتم و بعید می دونم باهام تو خونه جدید بیاد) چه رفتاری داشته باشم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)