سلام.
میشل !!! چقدر خوب خودتو توصیف کردی. خیلی روان و عمیق خودتو نشون دادی.کلی به خاطر ادبیات پستت کیف کردم. وای که چقد دلم برا یه متن ادبی تنگ شده ولی حیف که تو ترکم.
ببین این چیزایی که در مورد خودت گفتی تو روانشناسی فک کنم یهش میگن انتقال یا فرافکنی یا یه چیزی تو همین مایه ها که الان لغتشو یادم نمیاد :) کلا یه اسم داره :)
ذهنت به صورت ناخودآگاه دو نفرو با هم اشتباه میگیره. همیشه نه مثلا با یه رفتار خاصی که خودت گفتی حالت چهره.
وقتی این اتفاق می افته وارد پیش نویست میشی، معنی شو که میدونی؟ پیش نویس رو میگم.
برای درمانش باید قرارداد درمانی کنی . باید به ذهنت بفهمونی که داره اشتباه میکنه.
باید اونچه که تو ناخودآگاهته رو بیاری تو سطح خودآگاه بررسی کنی.
پیش نویس یعنی اینکه تو توی سن مثلا 5 سالگیت برای اینکه پدرت باهات دعوا میکرده با مغز هیجانیت به این نتیجه رسیدی که باید اجازه ندی کسی بهت نزدیک بشه ، این تصمیم تو شده
اساس کارهات. بعد به خاطر اینکه به محبت پدرت احتیاج داشتی ، موقعی که مثلا تصمیمت یا کارهات در راستای تصمیم یا تایید پدرت بوده ، اون به تو یه آفرینی چیزی میگفته و موقعی که
کمی خطا میکردی دعوات میکرده یا اون حالت خاص چهره شو نشون میداده و با اینکار به تو یاد داده که اگه کارات مطابق میل من باشه تو دوست داشتنی هستی و اگه نه تو هیچی نیستی
و به خاطر اینکه تو ذهن تو محبت پدر مساوی بقا بوده تو دیگه این تصمیم رو گرفتی و رو همه ی روابطت اعمال میکنی که موقعی که تایید دیگران رو داشته باشی خوب و لایقی و اگه نه وارد
پیش نویست میشی و حسایی که داری و بد هستن رو تجربه میکنی.
ببین وقتی که وارد پیش نویس میشی تک تک کارهایی رو که مثلا تو 5 سالگیت انجام میدادی رو دوباره الان انجام میدی. همون حسا همون حرکات تمامشون تکرار میشن.بدون فکر.
به خودت اجازه ی فکر نمیدی .
ذهن تو همچنان درگیره و فکر میکنه مناسب ترین کار رو انجام میده. اما تو باید به خودت بفهمونی که نه مثلا الان 25 سالته و دیگه اون شرایط قبلی نیست.
هیچ دلیلی نداره که کارهات رو برای تایید دیگران انجام بدی. در واقع تایید نشدن توسط دیگران برای تو هیچ خطری نداره.
هیچ دلیلی برای همیشه راضی نگه داشتن دیگران نداری.
امیدوارم تونسته باشم منظورمو بگم.
موفق باشی.








علاقه مندی ها (Bookmarks)