به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 58

Threaded View

  1. #28
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 05 آبان 04 [ 19:04]
    تاریخ عضویت
    1391-12-24
    نوشته ها
    1,691
    امتیاز
    45,402
    سطح
    100
    Points: 45,402, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteranOverdrive25000 Experience Points
    تشکرها
    6,934

    تشکرشده 6,911 در 1,649 پست

    Rep Power
    350
    Array
    سلام بچه ها

    من از اون روز چند بار به این تاپیک سر زدم، اما نمیدونستم چی می تونم بنویسم. از همتون متشکرم خیلی. مرسی بلوفرند.

    اول بهتره پست مینوش رو جواب بدم. البته امیدوارم بتونم، چون دوباره سدهای ذهنیم فعال شدن....

    میرم یه چرخی تو خونه می زنم، سدهای ذهنمو می شکنم و میام...

    =====

    تا حالا به کسی نگفتم تابستون چی شد. اما حالا دارم به همه ی فارسی زبان هایی که این تاپیک رو می خونن، می گم! خدا کنه از اینکارم پشیمون نشم.

    تابستون من تازه تو یه شرکت شروع به کار کرده بودم که یه نیروی جدید گرفتن. من برعکس همکارم که احساس خطر کرده بود، خیلی از اومدنش راضی بودم. چون رزومه ی خیلی قوی ای داشت (قبلا چند جا مدیر کارخونه بود) و من میدونستم اگه یه مدت با این باشم خیلی از نظر حرفه ای رشد می کنم. اما از دو سه روز بعد از ورودش، یه واقعیت خطرناک خودش رو نشون داد که ذهنم قادر به هضمش نبود. شخصیتش مثل میخی بود که به حباب درونی من ضربه می زد...

    اگه بخوام بهتر توصیف کنم، مثل پدر بود.

    یادمه وقتی سه چهار سال یا پنج سالم بود، مادرم میگفت قبلا تا بهت اخم می کردیم، گریه می کردی. حالا حتما باید کتک بخوری. اما اشتباه می کرد، اثر اون تشرها هنوزم درون من هست، یه جایی که بدبختانه بهش دسترسی ندارم. فقط دیگه تبدیل به اشک نمی شه.

    خلاصه اون آقا از ناشی گری من در کارها عصبی می شد. نمی دونم چطور براتون توضیح بدم. این تشر چیزی نبود که در کلمات باشه، در متن صورتش بود. من سعی می کردم عادی باشم، اما از درون فرو می ریختم. برای تجسم حادثه ای که در من اتفاق میفتاد، تصاویری که از 11 سپتامبر 2001 تو ذهنتون هست رو بخاطر بیارید.

    خیلی زود اون میشلی که وقتی بی هوا مداد رو با دست راستش می گرفت یه دفعه دنیا روی سرش آوار می شد، همه ی وجودم رو گرفت. خیلی سریع تبدیل شدم. شک کردم که بهتره برم یا بهتره بمونم و از این شرایط برای مواجهه با خودم و یکپارچه شدن استفاده کنم.

    دوباره یه جایی رزومه فرستادم. وقتی برای اولین مصاحبه رفتم، خوشم نیومد. اما مدیر واحدی که به نیرو نیاز داشت خیلی اصرار داشت و مدام تماس تلفنی و ترغیب کردنم. که من یه شخصیت قوی نیاز دارم که اینجا رو برام جمع کنه و غیره. همونطور که قبلا گفتم حباب درونی من در حالت عادی از بیرون حس نمی شه، چون شعاعش در حالت عادی میلیمتریه.

    از طرفی هم دچار منفی نگری و انقباض ذهنی شده بودم، در نتیجه از انفعال شخصیتی مدیر شرکت خودمون هم کلافه شده بودم. رفتارم باهاش تحقیر آمیز بود. حقارت یه چیز آینه ایه، وقتی احساس حقارت می کنی، باید یکی رو پیدا کنی که تحقیرش کنی.

    دقیقا همون روزهایی که داشتم فکر می کردم بمونم یا برم، از شرکتمون اخراج شدم. بهم گفتن که بهره وری ندارم.

    رفتن از اون شرکت مهم نبود، اما تجسم وقتی که همکارم داشته به مدیرم می گفته "این بهره وری نداره" خیلی اثرگذار بود. الان معتقدم احتمالش خیلی کمه اون چیزی گفته باشه. این تصمیم مدیرم بوده، و من (خصوصا بخاطر شرایط روانی ای که برام رخ داد) واقعا بهره وری پایینی داشتم. که طبیعی هم بود. من تغییر رشته ای هستم. رشته لیسانس و فوق لیسانسم با هم تفاوت های اساسی دارن، نه فقط از نظر مهارت های حرفه ای، بلکه از نظر تیپ شخصیتی. چون همونطور که میدونید هر رشته ای یه تیپ شخصیتی متفاوت می سازه.

    البته این موضوع از اولش برای اونها روشن بود، اما اون رفتاری که با مدیرم داشتم طبیعتا قابل تحمل نبود.

    همون روز رفتم شرکت دوم. اما یک هفته بیشتر نتونستم بمونم. و احساس بی کفایتی ناشی از جا خالی دادن از مسئولیتی که پذیرفته بودم هم اضافه شد.

    تا چند روز بعد کاملا ویران شده بودم. چیز خاصی تو ذهنم نبود، فقط درد روانی بود. یه تاریکی وحشتناک همه وجودم رو گرفته بود. ذاتم ضعیف شده بود. صدای زجه هاش رو می شنیدم، وقتی از پلیدی های وجودم رنج می کشید.

    بعضی شبها تا صبح بیدار می موندم، در حالیکه از خستگی در حال مرگ بودم، اما نمی تونستم خودم رو از این طرف اتاق به تختم که اون طرف اتاق بود، برسونم. وقتی غذا می خوردم حس می کردم این غذا هرگز تموم نمی شه. وقتی از پله ها بالا می رفتم، حس می کردم هیچوقت نمی رسم.

    یه شب از خواب پریدم در حالیکه روحم فریاد می زد: میشل دیگه نمی تونم، دیگه نمی تونم.

    نیاز داشت منو می کشت، نیاز به ارتباط، حالا به زبون هر دینی که می خواد باشه. درست یادم نیست، فقط بازش کردم و این جمله بود: فنادی فی ظلمات یا لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین. دیگه نتونستم از این جمله (یا در واقع این داستان) دل بکنم.

    اولین نصف شبی که بیدار شدم، نشستم وسط اتاقم به خودم گفتم میشل هیچ معلومه چه غلطی می کنی؟ بعد بدون اینکه به جوابش فکر کنم، رفتم وضو گرفتم. به ظاهر آب بود، در واقع نور. یه نور تیز که تا قلب تاریکی درونم رو شکافت.

    سبحان ربی العظیم و بحمده (گیرا ترین جمله ای که در ستایش انسان شنیدم) حباب درونم رو از بین برد. برای اولین بار در تمام عمرم برای خودم "عزیز" شدم. صبح ها که بیدار می شدم یه رودخونه از نور درم جاری بود، و کاملا قابل حس کردن. از همه سلول های تنم لذت می بردم.

    پاییز حالم بهتر از هر وقتی در تمام عمرم شد.

    یه مدت بعدش به خودم اومدم، دیدم اونقدر ابله شدم که دارم پروردگارم رو به اسم الله صدا می زنم. اسم خدای پدر.

    ولش کردم. یه مدت بعدش دیدم نه!!! دوباره دارم سقوط می کنم. یه دوست بهم کمک کرد کلمه الله رو تجسم کنم، این کلمه هم مثل "هستم آنکه هستم" بود. و دوباره شروع کردم. البته از همون اولش قرار بود نماز اسلام رو با نماز بقیه ادیان قاطی کنم. که هنوز فرصت نشده اینکارو بکنم. البته نمازی هم که من می خونم از خیلی نظرا مثل نماز اسلام نیست. ولی کلیتش همونه.

    حالا اینا مهم نیست. مهم اینه که یه چند ماهیه دیگه اثر نداره. اغلب اصلا حواسم نیست چی می گم. کلماتش بی اثرن و حوصله ندارم روش تمرکز کنم. البته دیگه ولش نمی کنم و برام شده مثل دارو درمانی. که در کنار روان درمانی لازمه.

    خب این تابستون و پاییز و زمستون. اتفاق چند روز پیش برخوردن به یه نفر دیگه مثل پدر بود. از فرداش حواسم رو روی مسئولیت هام متمرکز کردم و سعی کردم به چیز دیگه ای فکر نکنم. این چند روزه هم دیگه موقعیت خاصی پیش نیومده.

    اما این حباب هنوز درون منه. و معلوم نیست کی دوباره اونقدر بزرگ بشه که منو داخل خودش گیر بندازه.

    خب این از جواب مینوش. چقدر طولانی شد. دیگه خسته شدم، بقیه رو خلاصه می نویسم.

    بقیش اینه که الان دیگه کلا حس شناخت درمانی و این چیزا از بین رفته.

    چندین تا از فایل های برنامه اردیبهشت رو گوش دادم. و به این نتیجه رسیدم که باید بالغم رو تقویت کنم. اما الان دیگه حس گوش دادن به ادامش نیست.

    ولی باید حسش رو پیدا کنم. چون الان باز برخوردهای توام با عصبانیت و پرخاشگری دارم. هیجاناتم رو نمی تونم مدیریت کنم. و این دیر یا زود کار دستم میده. بهتره تا همه ی اینها با هم جمع نشده و یه اتفاق دوست نداشتنی رو رقم نزده، دوباره شروع کنم.

    بچه ها ذهنم یاری نمی ده جمع بندی کنم. و ببینم چیکار باید انجام بدم. میشه کمک کنید؟

    محمدرضا من کتاب از حال بد به حال خوب رو خوندم. اما به نظرم همین کاری رو گفته بود که من انجام دادم. لطفا هرچی که به نظرتون بهم کمک می کنه رو برام بنویسید.

    شکوه من می تونم خودم رو سرزنش نکنم. من از عهده ی نقص های خیلی بزرگتر از این براومدم، چطور می شه نتونم اینو درست کنم؟

    الان مشکل اصلیم اینه که ذهنم از کارهایی که داشتم در این تاپیک انجام میدادم پرت شده.

    فرشته ی مهربان این برچسب "صغرا کبرا" بهم هیچ کمکی نکرد. ممکنه توضیح بدید کجای حرفام مشکل داشت؟

    یه دختر سرگردان و آقای روزنه، مرسی از پست هاتون.

    هر اتفاق بدی، یه اتفاق خوبه...



  2. 8 کاربر از پست مفید میشل تشکرکرده اند .

    abi.bikaran (جمعه 04 اردیبهشت 94), Blue friend (یکشنبه 06 اردیبهشت 94), meinoush (جمعه 04 اردیبهشت 94), reihane_b (شنبه 05 اردیبهشت 94), rozaneh (شنبه 05 اردیبهشت 94), فرشته اردیبهشت (جمعه 04 اردیبهشت 94), یه دختر سرگردان (یکشنبه 06 اردیبهشت 94), شکوه (شنبه 05 اردیبهشت 94)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. بیایید تا بخندیم....
    توسط ویدا@ در انجمن علمی و آموزشی
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: شنبه 25 آبان 92, 15:34
  2. بیایید همدیگر را ببخشیم
    توسط بالهای صداقت در انجمن هیجانات و احساسات
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: شنبه 26 دی 88, 07:42
  3. بیایید از عشق صحبت کنیم
    توسط parnian1 در انجمن ادبیات و عرفان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه 19 آبان 88, 21:53
  4. از دام ترس بیرون ببایید !
    توسط ani در انجمن اضطراب و استرس
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه 30 خرداد 88, 08:56
  5. بیایید کمی بیندیشیم
    توسط tina در انجمن سخنان نغز و جملات قصار بزرگان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه 14 اسفند 86, 16:53

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:45 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.