شیدا جان خودش ازم خواست که نرم سر کار
و توی مهمونی ها اگه من برم و اون نیاد در خالی که همه با همسراشون هستند بقیه متوجه مشکلات ما میشن. جمعهای خانومانه رو شرکت می کنم اما اونایی که می گن با همسرتون تشریف بیارید مگه چند بار میتونم بگم کار داشت مریض بود و ...
اما در مورد کار دوم خودش از من خواست که شغلی رو ایجاد کنم و از طرفی از نظر مالی در مضیقه بودم اصلا به نیازهای من و دخترم توجهی نداشت
اما در مورد خانوادش سال اول و دوم که با هم خیلی خوب بودیم مادرش مدام بدگویی من رو می کرد الان خیلی از حرفها رو میگه مامانم راست می گفت تو اینطوری هستی مامانم راست می گفت تو پنهان کاری مامانم راست می گفت تو دروغگویی
وبارها جلوی جمع حرفها و حرکات زننده داشتند که من همیشه احترامشونو داشنم و اونا می گفتن که من با سیاستم اما وقتی عروس دوم رو آوردن و اون جوابشونو می داد اونم به زشتی دیگه دست از آزار من برداشتند و حتی از من معذرت خواستند اما لطمه ای که به زندگیم خورد نمی تونم ببخشم
الان خیلی از حرفهای اون موقع مادرش رو تکرار می کنه
حالا دیگه دلم نمی گیره برم پیششون و باهاشون بگم بخندم
من اصلا منظور شما رو از زن بودن نمی فهم که یعنی چه جوری نیستم و نبودم
با لحن خوب باهاش حرف می زنم قربون صدقه ش می رم میاد خونه مرتبه غذاش آماده هست به خودم میرسم تو رابطه کم نذاشتم
از نظر مالی هم خودش خیلی می خواست کمکش کنم اگه این کمک رو نمی کردم یا یه روز دیر میشد دوباره قهر و دعواهاش ادامه داشت
الان هم که قهره اصلا نمیگه بچه خوراکی می خواد ؟ تو چیزی می خوای هر روز با یه لباس جدید می بینمش
مادر همسرم بارها از خانواده من بد می گفت و وقتی می دید پسرش با خانواده من خوبه خیلی ناراحت میشد و آخر هم موفق شد کاری کنه که همسرم دیگه اهمیتی به خانواده من نده هم در حضور من هم پشت سر من این حرفا رو می زد و اوایل حتی همسرم به من میگفت که مادرش رو ببخشم که اینقدر پشت سرمون حرف می زنه اما به مرور زمان رفتار مادرش روش تاثیر گذاشت
اوایل می بخشیدم برام مهم نبود اما الان به خدا واگذارشون کردم








علاقه مندی ها (Bookmarks)