سلام آبی جان،
بچه ها مطالب خوبی برات نوشتن، من فقط می خوام به سوالت بپردازم.
به مادرت در واقع.
با مادری که همش بهت سرکوفت می زنه و تحقیرت می کنه، باید چه برخوردی داشت؟
پاسخ کوتاه: باید بهش محبت کرد.
توضیح:
بعنوان کسیکه تو زندگیش زیاد پیش اومده که دیگران رو سرزنش کنه، و زیاد پیش اومده که کسی رو به دیده ی تحقیر نگاه کنه برات می نویسم:
کسیکه دیگران رو سرزنش می کنه، کسیه که از خودش بدش میاد.
کسیکه دیگران رو تحقیر می کنه، کسیه که یه جایی تو وجودش داره احساس حقارت می کنه.
سرزنش زاده ی نفرته. و تحقیر زاده ی احساس حقارت.
درون مادرت هم احساس حقارت هست، و هم احساس نفرت و خشم.
اگه این احساسات ازش گرفته بشن، تراوشات این احساسات قطع می شه.
البته چیزیکه حقیقتا میتونه این احساسات رو ازش بگیره ارتباط عمیق و اصیل با خودش و پرورندشه. اما در شرایطی که مادرت هست، محبت تو هم میتونه اثرات چشمگیری بذاره.
امتحان کن، ببین چطور نتیجه میگیری.
البته تو نمیتونی به کس دیگری محبت کنی مگر اینکه اون محبت درون تو وجود داشته باشه (همونطور که نمی تونی به کسی شادی بدی ، مگر اینکه خودت شاد باشی)
بنابراین اول باید خودت رو از محبت سیراب کنی.
اما اگه فعلا نمیتونی اینکارو بکنی، مسئله ای نیست. خوشبختانه حتی محبت های ظاهری به مادرت، جواب میده.
حالا بعنوان کسی می نویسم که با مادرش مشکل داشته. کلا من در همه ی نقش ها تجربه دارم.
چندماه پیش سر مزار پدر دوستم ایستاده بودم. برای اولین بار به ذهنم رسید که من نسبت به پدر و مادرم مسئولم. اونها به من سپرده شدن.
همیشه اینطور به قضیه نگاه می کردم که اونها نسبت به من مسئول هستند و بودند.
درسته یه وقتی من به اونها سپرده شدم. وقتیکه تهی از آگاهی و فهم و ... بودم، و از اونها تغذیه کردم. چه قبل از تولدم، چه بعدش. از دانششون، از اعتقاداتشون، از احساساتشون، از آرمان هاشون و ... تغذیه کردم.
من نهالی هستم که پدر و مادرم کاشتن و با بضاعت خودشون آبیاری کردن. حالا من مسئولم که درخت بشم و میوه بدم. و از میوه هام اونها رو تغذیه کنم.
بهتره ساده ش کنم...
آبی من و تو به اینترنت دسترسی داشتیم. مثلا به تاپیک مشاوره بهار و آقای اس سی آی دسترسی داشتیم. اما مادرامون نداشتن. این مشکلی که داری می بینی، شلوغی ذهن مادرته، درسته؟ طغیان منتقد درونیشه، اینطور نیست؟
شاید اونها نتونن دانشی که ما اینجا دریافت کردیم (و خودمون هم نتونستیم کاملا روی خودمون انجامش بدیم!) رو روی خودشون پیاده سازی کنن،
اما ما میتونیم درکشون کنیم. می تونیم بهشون آرامش و امنیت بدیم. میتونیم بهشون امید بدیم. و هروقت فرصتی شد، یه مقدار از دانشی که کسب کردیم و هم به نحوی بهشون انتقال بدیم.
خلاصه این فوق لیسانس و این دانش و آگاهی، باید خودش رو یه جایی نشون بده دیگه. باید توانایی های ما رو افزایش بده.
و یه چیز دیگه:
این مادرهای ما (خیلیاشون)، همچین زندگی های رو به راهی نداشتن. سختی کشیدن، درک نشدن. هیچکس (شامل خودشون) به نوسانات هرمونی بدنشون فکر نکرد، به نیازهای عاطفیشون فکر نکرد. و ...
خلاصه:
محبت...
بهش محبت کن. محبت های آشکار و قابل مشاهده.
حالش خوب می شه. و دیگه نه خودش رو اذیت می کنه، نه تو رو.در واقع:
به هر اندازه ای که حالش بهتر بشه، کمتر خودش و تو رو اذیت می کنه.









علاقه مندی ها (Bookmarks)