سلام آقاى سامان، بله متاسفانه افسردگى گرفتم، خيلى از زندگيم ناراضيم و نميتونم خودمو گول بزنم، و روز به روز هم اين حال بدم داره تشديد ميشه، اون شب كه نوشتم حالم داره بهتر ميشه، اعتراف مى كنم واسه چند ساعت شوهر و بچه مو عاشقانه پرستيدم و حالم خوب شد، ولى اين حال تا فردا ظهر كاملا از بين رفت و باز دوباره حس نفرت جايگزينش شد، من احساس مى كنم يه مشكلى توى ذهنم هست كه نميذاره آرامش داشته باشم، يه كار جديدى هم كه تازگيا ياد گرفتم اينه كه دوست دارم شوهرمو عصبانى كنم، و واقعا از عصبانى شدنش لذت مى برم! اما طفلك خيلى كم عصبانى ميشه و تقريبا ميشه گفت نميشه، من آدمى نيستم كه قدر خوشبختى و آرامش رو بدونم و از بچگى عاشق چيزهاى محال و پوچ بودم، ميدونم كه اگه بخوام عنان رفتارم رو رها كنم كارهايى مى كنم كه بلاهاى خانمان سوزى سر خودم و اطرافيانم بياد، متاسفانه هرچى سنم بيشتر ميشه اين رفتار هم داره تو من تشديد ميشه و دلم ميخواد هرچى زودتر و قبل از اين كه بيشتر از اين گند نزدم زندگيمو اصلاح كنم، تا اون طفلكيا ضربه اى بابت رفتارهاى من نخورن، اون روز نوشتم كسى رو ملاقات كردم و دوستش دارم، ولى الان كه فكر مى كنم مى بينم اگه اون آدم هم تو زندگى من بود من باز دلم ميخواست بهش خيانت كنم، من مردهارو تا وقتى دست نيافتنى، لجوج و بى تفاوت هستند دوست دارم، نميدونم اين چه حسيه و آيا همه زنها درگيرش هستند يانه؟ خيلى صادقانه نوشتم، توروخدا هى نيايد اينجا منو دعوا كنيد :/









علاقه مندی ها (Bookmarks)