خيلى از همه ممنونم. از ديشب تا الان كه اينجا مشكلمو مطرح كردم آرامش روحيم خيلى بيشتر شد. يه احساس نفرت همراه با عذاب وجدان داشتم كه خداروشكر حس مى كنم داره كمرنگ ميشه.
با شوهرم هم يه كم نشستم صحبت كردم، پيشنهاد كرد براى كارهايى كه نسبت به پسرمون بايد انجام بديم و براى كارهايى كه نسبت به خودمون بايد انجام بديم يه دفترچه درست كنيم، الان هم قول داده تا آخر هفته بشينه قوانين خودشو بنويسه و بعد هم من قوانين خودمو بنويسم، شوهرم خيلى اهل گفتگو هست خيلى مرد پخته و قوى و خوبيه، اينها در عوض معايبش جزو محاسنش محسوب ميشه، منتها بازم با اين كه ازش خواهش كرده بودم كارى به كارم نداشته باشه بازم از صبح كه رفت سركار سه بار به من زنگ زده تو اين مدت كه ببينه بهترم يا نه و دارم چى كار مى كنم و مقاله اى كه از تو مجله برام انتخاب كرده بود خوندم يا نه، دوسش دارم يا نه؟ همه چى مثل قبل شده يا نه؟ (مدام اين جمله احمقانه رو تكرار مى كنه كه مثل قبل شو، كه البته من نميدونم منظورش دقيقا از قبل كيه!) شوهرم فقط حاضره سيگارشو كم كنه، به هيچ وجه حاضر نيست تركش كنه و دليلش هم اينه كه عاشق سيگاره و اصلا دوست داره منم پا به پاش بشينم سيگار بكشم. چندبار سر اين موضوع بحث كرديم كه آخرش من مجبور شدم بگم ديگه در اين مورد حرفى باهات ندارم، در مورد چاقى هم وضع به همين منواله، يعنى قول ميده رژيم بگيره ولى نمى گيره. و الان هم مثل داعشى ها يه خروار ريش گذاشته، چون دوست نداره ديگه اصلاح كنه و ميگه پنج هفته ديگه ريششو به مناسبت تولد بچه مى زنه كه بينهايت من با اين ظاهر جديدش مشكل دارم، و هر وقت اعتراض مى كنم ميگه من خيلى با اين قيافه جديدم دارم حال مى كنم و بذار به صورتم استراحت بدم! شوهرم بيش از اندازه آدم زود رنجيه و من هيچوقت يك حرفو بيشتر از دو سه بار بهش نمى زنم و اگه كوچكترين سياستى تو حرفهام نباشه يه مساله كوچيك رو اينقدر كش ميده و اينقدر در موردش حرف مى زنه كه من آخرش به غلط كردن ميوفتم. خودش ميگه من حرفامونو بيرون از خونه نمى برم بازم خدارو شكر خانواده ش ايران نيستن، الان چند وقته با يكى از همكارهاى خانومش و دوست سابقش در مورد من صحبت مى كنه و اون خانوم هم تو حرفاش ظاهرا به شوهرم گفته يه كم به زنت بى محلى كن و لوسش نكن و اين حرفا، البته اون خانوم دوست منم هست به نحوى و باهاش تا حدودى رفت و آمد داريم، اما برام عجيبه كه اين حرفارو زده در مورد اين كه براى شوهرم و پسرم لباس انتخاب كنم گفتين، من هميشه همين كارو مى كنم و روى پوششون حساسم، ولى وقتى خودش اهميت نميده و هر چيزى كه راحته رو به چيزاى قشنگ ترجيح ميده ديگه چه كارى از دستم بر مياد؟ اين اخلاقو پسرم هم دقيقا داره، براش پاپيون و كراوات و كلاه مى خرم استفاده نمى كنه و ترجيح ميده يه سوييشرت بپوشه بره مهمونى، و اين در حاليه كه من ذاتا آدم خوش سليقه اى هستم و حواسم به مدهاى جديد و سلامتى و تناسب اندام هست، اما گير دوتا آدم شلخته افتادم كه فقط بلدند از زيبايى و تميزى تعريف كنند تا استفاده، اينم بگم كه شوهرم با وجود بى تفاوتى نسبت به ظاهر خودش اونقدر حواسش به ظاهر من هست كه اگه يك گرم چاق بشم فورى اعتراض مى كنه، راستى چند تا از قوانينى كه نوشته و برام خوند: ١- خودمونو دوست داشته باشيم! ٢- علاوه بر تكيه كننده تكيه گاه باشيم! ٣- حس خشم و نفرت رو از بين ببريم! ٤- با كلمات محبت آميز با هم حرف بزنيم و به هم محبت كنيم! ٥- هرروز همديگه رو خوشحال كنيم!
ميگه تا آخر هفته ميخواد صد تا قانون بنويسه كه اونجورى كه من برداشت كردم همه ش حول يك محوره، زوركى عاشق من باش!








علاقه مندی ها (Bookmarks)