
نوشته اصلی توسط
ایوب زمانه
یروزی نمیدونم از کجا این پسر پیداش شد و گف فقط یکیو میخواد درد دلاشو گوش کنه و یه دوست ساده باشه واسش بعدم ازدواج ک کرد بره و حرفی نداره نمیدونم چرا هربارازم میخواست ک بحث سکس تو چت باشه و من هربار میگفتم گناهه و دعوا میکردم ولی اون همش میگف ما زن و شوهریم و هیچکی نمیتونه تورو ازم بگیره بجون بابام من نه تایید میکردم و نه حرفی میزدم اون واسه خودش رویاسازی میکرد اصلا نمیدونم شاید چون تجربه اولین دوستیم بود نمیدونستم با پسرا چجوری رفتار کنم اونجا چ جوابی بدم و خیلی چیزای دیگه.....چون وقتی خواستگار میاد تکلیفش روشنه و با دوستی خیلی فرق داره....از یه طرف شک داش داغونم میکرد ک بعضی وقتا چرا مهمترین حرفاش برعکس میشه از یه طرف خیلی اخلاقاش منو بهم میریخت از یه طرف دلسوزی بیش از حد و اینکه نباید تنهاش بزارم رو اعصاب بود خلاصه نمیدونستم دارم کجا میرم و چ میگم فقط میخواستم تنها نباشه همین...خودم میدونم بد کردم خیلی م ولی خب چکارکنم بخدا حاضرم جونمو بدم ک اون خوشبخت باشه دلم نمیخوادمنم مثله اون پسر نامرد باشم ولی احساس میکنم نخواسته شدم
علاقه مندی ها (Bookmarks)