شب همه دوستان بخیر.با جون و دل همه پیاماتونو خوندم.من اینجا نیومدم ک منو فقط اروم کنین من اینجا اومدم ک راه حلی بدین که کاری کنم احساسم بگه اون پسر تو ارامشه.چون الان تنها ارامش من تو ارامش اونه.من کاملا اشتباه خودمم پذیرفتم و شب و روزم استغفار شده و ادم بی خدایی ام نیستم ک اونقد راحت ادمارو ب بازی بگیرم چون میتونستم از15 سالگی این کارو شرو کنم نه ک تا این سن با تنهاییام سرکنم و هربار تو دلم بگم منو و اصولم ارزش داریم.من خودم یه نامرد چن سال پیش اومد خواستگاری و دل و روحمو داغون کرد و رفت حرفایsaramجان وmr.anderson رو با جون و دل احساس میکنم میدونم چی میگن چی کشیدن ولی بعد اون قضیه م من هیچوق از پسرا کینه به دل نگرفتم و بخدای احد و واحد هیچوق نخواستم دل کسی بشکنه.یروزی نمیدونم از کجا این پسر پیداش شد و گف فقط یکیو میخواد درد دلاشو گوش کنه و یه دوست ساده باشه واسش بعدم ازدواج ک کرد بره و حرفی نداره نمیدونم چرا هربارازم میخواست ک بحث سکس تو چت باشه و من هربار میگفتم گناهه و دعوا میکردم ولی اون همش میگف ما زن و شوهریم و هیچکی نمیتونه تورو ازم بگیره بجون بابام من نه تایید میکردم و نه حرفی میزدم اون واسه خودش رویاسازی میکرد اصلا نمیدونم شاید چون تجربه اولین دوستیم بود نمیدونستم با پسرا چجوری رفتار کنم اونجا چ جوابی بدم و خیلی چیزای دیگه.....چون وقتی خواستگار میاد تکلیفش روشنه و با دوستی خیلی فرق داره....از یه طرف شک داش داغونم میکرد ک بعضی وقتا چرا مهمترین حرفاش برعکس میشه از یه طرف خیلی اخلاقاش منو بهم میریخت از یه طرف دلسوزی بیش از حد و اینکه نباید تنهاش بزارم رو اعصاب بود خلاصه نمیدونستم دارم کجا میرم و چ میگم فقط میخواستم تنها نباشه همین...خودم میدونم بد کردم خیلی م ولی خب چکارکنم بخدا حاضرم جونمو بدم ک اون خوشبخت باشه دلم نمیخوادمنم مثله اون پسر نامرد باشم ولی احساس میکنم نخواسته شدم







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)