به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 28
  1. #11
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 17 فروردین 95 [ 00:31]
    تاریخ عضویت
    1393-5-10
    نوشته ها
    13
    امتیاز
    1,356
    سطح
    20
    Points: 1,356, Level: 20
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 44
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 2 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array
    همسرم هميشه همين حرف رو ميزنه و ميگه ما مشكل خاصي نداريم، ما اصلا مشكل نداريم چرا داريم لحظاتمون رو خراب ميكنيم!!!! ميگم خوب تو خراب نكن، ميگه من كاري نميكنم، تو خيلي حساسي، ميگه ' من ديگه خودم نيستم، شدم تو' اما واقعا اين حقيقت نداره، اون خودشو بهترين ميدونه، ميگه كدوم شوهري برا زنش اينجوريه كه من هستم! ميگم كسي كه اينقد خودشو كامل بدونه صددرصد تو خطاست، ميگه' من نگفتم خطا ندارم، اتفاقا كسي كه غروري نداره و عذرخواهي ميكنه منم!' ميگم بابا عذرخواهي نكن، قبلش خطا نكن، ميگه تو حساسي، من دارم تمام سعيمو ميكنم، جوري حرف بزنم، جوري رفتار كنم كه تو ناراحت نشي، ميگه تمام سعيم خوشحال كردن توئه' اما در عمل اين منم كه هميشه نهايتا جوري بودم كه اون راضي باشه، البته بيشتر حساسيت اون رو من، برميگرده به تعصبش، اوايل اينجوري توجيه ميكرد كه عاشقم وحسود، والآن ميگه من مرد هستم وحق دارم رو زنم حساس باشم، اما اگه من چيزي بگم يا بخوام بعد كلي بحث و گاهي دعوا آخرش ميپذيره، خيلي وقتا ميگه من بهونه ميگيرم، من چيز زيادي ازش نميخوام، يكيش مسأله سيگاره، نه اينكه اون الان سيگاري باشه ها، اما گاهي وقتي دعوامون ميشه ممكنه بكشه، وقتي به اين مسأله اعتراض ميكنم، تازگيا ميگه تو خيلي بزرگش كردي، اولاً سيگار هروئين كه نيست، بعدش من سيگاري نيستم يا نرفتم بخرم كه، عصبي بوديم، دعوا كرديم منم يه پكي زدم، اون ميدونه من چقد از اين متنفرم، عصبي ميشم وقتي توجيه ش اينه من بزرگش كردم، چطور وقتي اون اينقد رو من حساسه، كه حتي نگاه عادي يه مرد رو منو نميتونه تحمل كنه، حالا من به سيگار حساسم چرا اون درك نميكنه حساسيت منو، چرا وقتي به قول خودش كه ميگه' من كه نكشيدم، من كه سيگاري نيستم' چطور كلامي دفاع ميكنه از اين قضيه، ميگم چي ميشه يه كلمه بگي باشه ديگه نميكشم، ميگه ميگم باشه ولي قول نميدم، چون شايد يه وقتي به هر دليلي پكي زدم بعد قولم بي ارزش ميشه. يا گاهي كه سر مسائل ني ني مون از اينكه كمك نكنه شكايت ميكنم، ميگه تو مادري، چقد ناراحت ميشم، جوري ميگه انگار ميگه وظيفته، قبل بچه دار شدن بهش ميگفتم من اينجا تنهام، تجربه اي ندارم، ميترسم، ميگفت مثه كوه پشتتم، خودم همه كاري ميكنم برات، از چي ميترسي!!!! اما حالا كمك ميكنه اما نه اونقدا!!!
    من ميميرم واسه نينيم، تقريبا تمام وقتم با اون پر ميشه، هيچ وقتي واسم نميمونه، واسه همين از اون انتظار دارم بيشتر از اينا منو درك كنه، اينا مسائل بزرگ ما هستن، گاهي سر هيچي بحثمون ميشه،گاهي يه حرف ساده ميزنم، يا ازش انتظار دارم فلان كار رو انجام بده، خيلي دوستانه بهش ميگم، نه كه غر بزنم چون اصلا همچين عادتي ندارم خودشم اينو خوب ميدونه، اما تازگيا اينجوري ميشه زود عصبي ميشه، ميگه من ميدونم اين بحث تهش دعواست، ميگم ميشه با تو نشه حرف زد، مگه ميشه هرچي بگم بگي تهش دعواست، اون عصبي ميشه من زود اشكم درمياد، خيلي وقتا هم آخرش اون ميگه ' تو خسته شدي از من، تو نميخواي زندگي كني! اينا همه بهونه است!....' اينم بگم قبلنا اگه بحثمون ميشد، منم خيلي زود عصبي ميشدم و از كوره در ميرفتم، اما الان از ١٠ بار ٩ بارش اشكم درميادو فقط گريه ميكنم...... خسته م، خيلي زياد، كاش اينو باور كنه

  2. #12
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام خانم هیلا.الان من ازپستهات بخصوص پست شماره ۱۱ خودت.اینجوری برداشت کردم که شما دومسأله داریدیکی سیگارکشیدن گهگاه همسرت دوم اینکه توفکرمیکنی سرمسائل نوزاد کمکت نمیکنه...منم باسیگارکشیدن موافق نیستم احساس بدت رودرک میکنم.امافراموش نکن که او فقط بعداز دعواها میکشه.و قصد ادامه دادنش رو نداره تواعتراضت روگفتی.اعتراضت به کمک نکردن به نوزاد رو هم گفتی.اینم درنظربگیرکه معمولا مردها زیاد سلیقه بچه داری ندارن روحیاتشون فرق میکنه. اما من فکرمیکنم خیلی حساس شدی شایدم کم حوصله. به نظرم بهتره بیشتر روی آرامش خودت کار کنی ودنبال دلایل دیگه ای غیرازشوهرت هم دراین خستگی خودت باشی. واونارواینجا بنویسی منم یه بار دیگه سعی میکنم پستهاتو بادقت بخونم ببینم دلایل دیگه ای هم وجود داره؟همچنین آیاشوهرت رو با مردان دیگه ای مقایسه میکنی؟
    ای بامن وپنهان چودل ،از دل سلامت میکنم.

  3. کاربر روبرو از پست مفید ammin تشکرکرده است .

    deljoo_deltang (جمعه 21 شهریور 93)

  4. #13
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 17 فروردین 95 [ 00:31]
    تاریخ عضویت
    1393-5-10
    نوشته ها
    13
    امتیاز
    1,356
    سطح
    20
    Points: 1,356, Level: 20
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 44
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 2 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array
    ammin عزيز بايد بگم من هيچ وقت اونو با هيچ كسي مقايسه نكردم، و اتفاقا تأييد ميكنم وقتي مشكلي نداريم بهترين مرد دنياست واسم، اون خيلي رمانتيك، و عاشقه، ومن اينو به خوبي ميدونم، اما مشكلم وقتاييه كه بحثمون ميشه كه اين وقتا هم روز به روز داره بيشتر ميشه، ومن احساس ميكنم روز به روز فاصله مون بيشتر ميشه، اونم هميشه ميگه نذار اونقد از هم دور بشيم كه بيتفاوت بشيم به همديگه، شايد باورتون نشه، اما گاهي بوده در لحظه تو أوج دعوا محكم بغلم كرده يا بعد دعوا خيلي زود اومده گفته دلم واست تنگ شده، بيا تمومش كنيم، بيا فراموش كنيم، منم خيلي وقتا اگه حس كردم مقصرم همينكارو كردم، اما با وجود همه اينا ما باز بحثمون ميشه، انگار نميتونيم با هم كنار بيايم، از ديد اون من مغرور و خيلي حساسم كه البته شايد باشم اما اين دليل نميشه تو بحثامون اون مقصر نباشه، از ديد من هم اون عصبي و بي منطقه، البته عصبي بودنش جديده و قبلنا اينجوري نبود وحتي تو مسائلي كه حق با من نبود حقو به من ميداد.
    و اما خستگي من! نميگم خسته نيستم، به خاطر شرايطم هستم خيلي زياد اما اون خسته ترم ميكنه و وقتي ميبينم همش متهم ميشم به اينكه از اون خسته شدم، موندم چرا اينجوري شده!!! چرا همش ميترسه از اينكه نميخوام باهاش زندگي كنم!!! بارها بهش گفتم مگه من جز تو كي رو دارم!!! اما موقع بحث دوباره همون حرفا رو ميزنه!!!

  5. #14
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array
    زندگی شما پتانسیل بالایی برای یک خوشبختی رویایی دارد اگر شما درست عمل کنید . بهبود وضعیت زندگی شما بسیار بسیار به عملکرد شما بستگی دارد همانطور که تنش آن هم به شما باز می گردد ، این به این معنا نیست که همسر شما اشتباه ندارد بلکه شما می توانید خوب مدیریت کنید اگر بخواهید چون همسر شما شما را بسیار بسیار دوست دارد و باید بگویم دوز علاقه همسرتان به شما بیشتر از علاقه شما به اوست و همین خود یک موقعیت است برای شما که می توانی با سیاست جذبی به خوبی از آن برای شیرین کردن زندگی بهره بگیری . شما بسیار حساس و بهتر هست بگویم احساس محور هستی و البته کمال گرایی را هم اضافه کنید آنوقت خواهی دید که چه ملغمه ای می شود و چه عوارضی دارد و این مسائل در زندگیتان را خواهی فهمید که از همینجاست .

    لینکهای زیر را بخوان و سعی کن تلاش کنی که احساساتت را بخصوص احساسات منفی را مهار کنی و بر عکس آن به احساسات مثبت بیشتر پا بدهی به عبارتی احساسات مثبت را آبیاری کن و ریشه احساسات منفی را بخشکان .



    آنها كه از خودشون راضي نيستند، بخونند!(شخصيت كمالگرا)


    درمان شخصیت کمالگرا (شخصیت وسواسی)


    خوب هایی که از زندگی لذت نمی برند (تیپ شخصیتی کمال گرا)


    مرثیه سرایی احساسی عامل نا آرامی شماست!


    انرژی احساسی صلح آمیز


    بی ثباتی احساسی ارتباطات انسانی را تخریب می کند


    در تاپیکهای زیر هم ضمن خواندن پستهای استارتر ، پستهای بنده را به دقت بخوان که روش مدیریت احساسات در آن هست که می تواند بسیار به شما کمک کند :

    می خوام برگردم خونه پدرم ..ی مدت کوتاه


    دارم می میرم فرشته مهربان


    راهنماییم کنید همسرم را برگردونم


    مدیریت وضع موجود ( قهر همسرم بر اثر سو تفاهم شدید)


    مدیریت وضع موجود 2......






  6. 5 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    ammin (شنبه 01 شهریور 93), anisa (شنبه 01 شهریور 93), del (شنبه 22 شهریور 93), deljoo_deltang (جمعه 21 شهریور 93), سارا تم (شنبه 22 شهریور 93)

  7. #15
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 28 آبان 97 [ 09:43]
    تاریخ عضویت
    1393-1-31
    نوشته ها
    537
    امتیاز
    8,891
    سطح
    63
    Points: 8,891, Level: 63
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 159
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1,224

    تشکرشده 1,090 در 430 پست

    Rep Power
    87
    Array
    خیلی فکر کردم ببینم مشکلتون چیه ولی هیچ مشکل خاصی تو زندگیتون نمیبینم . همش چیزایی که تو زندگی همه کم و بیش هست.

    فکر میکنم زیاد حساسی در عین حال مغرور البته شوهرتم مغروره ولی اونقد دوست داره که گاهی ازش میگذره.
    تو با رفتار خودت خیلی راحت میتونی این زندگیو کنترل کنی .رفتار محبت امیزتو بیشتر کن. اگر خواسته ای داری با محبت ازش بخواه. گریه کردنو بذار کنار . شوهرت راست میگه خوب بعد از یه مدتی گریه هم عادی میشه.

    در مورد سیگار که شوهرت ترک کرده به قول خودش گاهی یه پکی میزنه واقعا انقد حساسیت نداره .

    در مورد نی نی هم که همه آقایون همینن یعنی واقعا کارشون نیست تو اکثر خونه ها همینه تازه میگی کمکتم که میکنه. اگه انتظار داری کارای بچه بینتون تقسیم بشه تو هیچ خوانواده ایرانی شدنی نیست.هر کاری کنی باز اخرش کارای بچه گردن مادره.پس زیاد حساسیت به خرج نده همون که یکم کمک میکنه راضی باش.

    پوششو آرایشو من فک میکنم تو اگر بتونی این اطمینانو کامل به همسرت بدی که فقط به خاطر اون این کارارو میکنی و مال خودشی حساسیتش کم میشه. یعنی بیشتر علتش اینه که خیالش راحت نیست خوب باهاش حرف بزن خیالشو راحت کن.
    ممکنه مسائل دیگم باشه که نگفتی ولی فک کنم همشون از همین دسته باشن.

    به نظرم زندگیتون خوبه فکر جداییو از سرتون بندازین بیرون. به خودت بستگی داره. لینک هایی که فرشته مهربان گذاشت با دقت بخون و به کار بگیر .
    در کل من میگم محبتتو بیشتر کن و غرورتو کم کن.
    همسرت فهمیدست.
    همیشه لبخند بزن......
    برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد که امید را باز گرداند....
    گاهی قوسی کوچک میتواند معماری یک سازه را عوض کند..


  8. 2 کاربر از پست مفید anisa تشکرکرده اند .

    ammin (شنبه 01 شهریور 93), deljoo_deltang (جمعه 21 شهریور 93)

  9. #16
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط ammin نمایش پست ها
    . به نظرم بهتره بیشتر روی آرامش خودت کار کنی ودنبال دلایل دیگه ای غیرازشوهرت هم دراین خستگی خودت باشی. واونارواینجا بنویسی منم یه بار دیگه سعی میکنم پستهاتو بادقت بخونم ببینم دلایل دیگه ای هم وجود داره؟همچنین آیاشوهرت رو با مردان دیگه ای مقایسه میکنی؟



    گاهی اوقات دختری که ازدواج میکنه همسرش روباپدرش مقایسه میکنه مثلا اگه پدرش آروم بوده و همسرش پرجنب وجوش ممکنه دچارتعارض بشه.یابا تعاریف دوستان ازهمسرانشون ممکنه مقایسه پیش بیاد.و هضم رفتارشوهرمشکل بشه که با پاسخ شما این مسأله منتفی شد...

    بنابراین پست فرشته مهربان ولینکهایی که معرفی کرده ممکنه به دلایل عمده ای از مساله پی ببری...
    ای بامن وپنهان چودل ،از دل سلامت میکنم.

  10. کاربر روبرو از پست مفید ammin تشکرکرده است .

    دختر بیخیال (پنجشنبه 13 شهریور 93)

  11. #17
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 17 فروردین 95 [ 00:31]
    تاریخ عضویت
    1393-5-10
    نوشته ها
    13
    امتیاز
    1,356
    سطح
    20
    Points: 1,356, Level: 20
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 44
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 2 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام، از دوستايي كه برام اينجا نوشتن ممنونم و از شما فرشته مهربون، من لينكهايي كه برام گذاشته بودين رو خوندم البته منهاي دوتاي آخر كه برا من ورود به صفحه ممكن نبود، از اينكه دير اومدم متأسفم، هم اينكه با نيني وقت زيادي ندارم، و بيشتر به اين خاطر كه نميدونم از چي و از كجا بنويسم، كاش ميشد حرف زد!...
    اينجا اولين و تنها جايي هست كه من دردم بيان كردم، حتي سر سوزني از مشكلاتمو خونوادم نميدونن، قبلاً هم گفته بودم ترجيح ميدم اگه روزي به ته خط رسيديم خونواده مو در جريان بذارم، نه كه سر بحثايي كه كوچيك يا بزرگ تهش ميدونم آشتيه بخوام دنيا رو خبر كنم....
    خسته م، خيلي خسته، كاش يكي تو دنيا باورم كنه، ميدونم افسرده شدم، غربت من، تنهايي من، شرايط الانم كه مجبور به خونه نشينيم كرده، مني كه فعال بودم و مستقل، بي تجربگي من تو بچه داري، و از همه مهمتر مشكلات شديدم با همسرم منو از پا درآورده، فقط بخاطر نينيم خودمو سرپا نگه ميدارم كه واسش كم نذارم، .... من شرمنده نينيم هستم، البته همسرم هم همينو ميگه، دعواهاي ما داره بچه رو هم اذيت ميكنه، و اين بيشتر از هرچيزي آتيشم ميزنه، اون هنوز چند ماهشه اما ديشب از دعواي ما ترسيده بود و فقط گريه ميكرد، دوست داشتم بميرم اون لحظه، من دارم چيكار ميكنم!!! ما داريم چيكار ميكنيم!!! اين نيني معصوم چه گناهي كرده آخه، تورو خدا يكي به دادم برسه، دارم ديوونه ميشم، فقط ميخوام آروينم آرامش داشته باشه، خودم جهنم!!! فقط آروينم آرامش داشته باشه....
    ديشب اونقد ديوونه م كرد كه آخرش بهش گفتم ازش متنفرم!!!!!
    چرا شما ميگيد اون منو دوست داره، اون عوض شده، من اينو به وضوح ميبينم، اون آدم سابق نيست، آدم عاشق كه عشقشو تا اين حد اذيت نميكنه!!!! اون ميدونه داره چيكار ميكنه، داره شكنجه م ميده، داره روح و روانمو ميسوزونه و اينو خوب ميدونه دارم نابود ميشم.....
    منو ببخشيد اينكه مثه آدماي بدبخت مينويسم، آخه احساس بدبختي ميكنم، چقد جاي مامانم پيشم خاليه!!! دلم آغوش مامانمو ميخواد كه ساعتها توش گريه كنم، اما نيست! مامانم نيست، اونم تنهام گذاشت و رفت، چند ساله كه ندارمش، كاش ميشد برم سرخاكش، سر بذارم رو سنگ قبرش، شايد آروم بگيرم.....
    اينجا بايد گفت مشكل چيه!!! سعي ميكنم بنويسم، هرچند نوشتن سخته!!!!
    طبق معمول دعواي ما تقريباً هر روزه، و شايد سر چيزاي كوچيك.....
    چند روز پيش ظهر نينيمو خوابوندم، خودم كنارش رو مبل دراز كشيدم، خيلي خسته بودم آخه شبا با نيني خواب راحتي ندارم، خوابم برد، ميدونستم همسرم پاي تلويزيونه و همش چشش به من بود، روز تعطيل بود، بهش گفتم نيم ساعت ميخوابم، گفت بخواب . ٢٠ دقيقه نشد بيدار شدم، چشامو باز نكرده بودم كه شروع كرد به غر زدن كه تو چقد ميخوابي، دهنم وا مونده بود!!!! اون ميدونه من كلاً آدم خوابالويي نيستم، اتفاقاً خيلي كم خوابم، بخصوص الان با نيني، ولي حتي اگه باشم اون حق نداره به خوابيدنمم گير بده، ميگفت شب خسته اي، روز خسته اي، پس كي برا من وقت داري، گفتم خسته م ، مگه دروغ ميگم، بجاي اينكه تو بهم كمك كني تازه داري گير ميدي، بازم طبق معمول ميگفت من دارم تا اونجايي كه ميتونم بت كمك ميكنم، كمك كردنش درحديه كه شبا شير بياره واسه نيني، روزا گاهي بغلش كنه، يا چيزي بده دست من، گاهي شايد كمي بيشتر اما فقط گاهي و گاهي ازايني هم كه گفتم كمتر، الان مسأله من كمك كردنش نبود، برعكس اين اونه كه به من گير ميده، داد ميزد ميگفت تو از من خسته شدي، تو از من بيزار شدي،اونقد ادامه داد تا خودش خسته شد، من كه ديگه فقط گريه ميكردم، دست خودم نيست نميدونم چرا تازگيا سر هرچيزي اشكم درمياد، همون موقع همون لحظه از كارش پشيمون شده اومد عذرخواهي، ميگفت از بي توجهيت به خودم ديوونه ميشم، باز به زور بغلم كردو فقط عذرخواهي ميكرد، اما مگه من چقد ظرفيت دارم چند بار جواب دادو بيداداشو نميدم، بعد چند بار ظرفيتم تموم ميشه من از اون بدتر عصبي ميشم، دعوا بالا ميگيره كار به جاهاي بدي كشيده ميشه.
    لطفاً نگين اين كاراش از دوست داشتنه، دوست داشتن اين نيست، كه اگه دوسم داشت خستگيمو درك ميكرد، اين خودخواهي محضه.....
    دوباره ميام از دعواي افتضاح ديشب ميگم شايد بتونين كمكم كنين.... الان بيشتر درددل بود حرفام.....

  12. #18
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 09 بهمن 95 [ 23:48]
    تاریخ عضویت
    1392-7-15
    محل سکونت
    کره زمین
    نوشته ها
    1,532
    امتیاز
    20,970
    سطح
    91
    Points: 20,970, Level: 91
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 380
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdrive10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    4,584

    تشکرشده 5,213 در 1,375 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    252
    Array
    بنظر من که از روی دوست داشتنه همش!

    عزیزم موقعیت دعوای قبلیتونو خودت میتونستی با سیاست زنانه به یک موقعیت خوب و قشنگ و عاشقانه تبدیل کنی.

    ****وقتی بیدارتون کردن میتونی بگی، آره عزیزم شما راست میگی، شوهرم همش کار میکنن و حالا یروز تعطیل اومدن خونه، اونم من خوابیدم، اما آخه میدونی همسر عزیزم من خیلی خسته شدم، نی نی کوچولومون نمیذاره من شبا خوب بخوابم، از طرفی کارهای خونه هم هست، اینها همه از من انرژی زیادی و میگیره!

    اما بازم راست میگی حق با شماست، الان از دلت درمیارم، *****


    برو دست رو تو بشور خیلی شیک و مجلسی یک عصرانه براشون درست کن بعدم بیا پیش شوهرت بشین، و بگو حالا من در خدمتم وقت الانم کامل در اختیار شماست.

    چرا موقعیت های خوب زندگیتونو با دعوا سپری میکنین؟ عشق و علاقه مگه چشه که میرین سراغ دعوا و سرزنش و حرفای بد بد! !!

    حالا من یکی که منتظرم ببینم دعوای دیشبتون باز چی بوده، ولی قبلی که خودت بنویسی ببین خداییش چطوری میتونستی از یک موقعیت بد یک موقعیت خوب و رمانتیک درست میکردی.


    البته من بشما حق میدم خسته شدی، کارهات زیاده، اما میدونم با کمی انعطاف پذیری بیشتری میتونی موقعیت های خوب زیادی تو زندگیت برای خودت، همسرت و از همه مهمتر فرزندتون بسازین.

    با دعوا نیازهاتو نگو، با مهربونی بگو!

    زندگیتو رنگین کن، اما نه با رنگ خشونت، دعوا و حرفای بد!
    با رنگ محبت میتونی زندگی رنگین و شادی و برای خودت درست کنی.

    برای خودت و نی نی کوچولوت و همسرتون زندگی رنگین و خوشگلی و آرزو دارم.
    **برخی آدم ها درست مثله بادبادکهای دنیای کودکیم هستند،
    فقط یه یک دلیل از مسیر زندگیم رد میشند، تا به من درسهایی بیاموزند
    که اگر می ماندند؛ شاید هیچوقت
    یاد نمیگرفتم .....! **

    ویرایش توسط دختر بیخیال : پنجشنبه 13 شهریور 93 در ساعت 15:44

  13. 2 کاربر از پست مفید دختر بیخیال تشکرکرده اند .

    del (شنبه 22 شهریور 93), deljoo_deltang (جمعه 21 شهریور 93)

  14. #19
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 17 دی 94 [ 13:03]
    تاریخ عضویت
    1393-5-19
    نوشته ها
    68
    امتیاز
    1,480
    سطح
    21
    Points: 1,480, Level: 21
    Level completed: 80%, Points required for next Level: 20
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 214 در 65 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام
    معمولا بعد از زایمان مادر افسردگی میگیره و این افسردگی باعث میشه سر مسائل خیلی کوچیک آشفته بشه
    مادر تمام وقتشو برای کودکی که نه ماه تو شکمش بوده سپری میکنه و از همسرش توقع داره که علاوه بر اینکه اون رو در تمام مراحل کمک کنه باید زنش رو درک کنه وحتی از مسائل زناشویی خودش کوتاه بیاد
    این افسردگی گاها تا یکسال ادامه داره و عدم درک شرایط توسط زوجین این مساله رو بدتر میکنه
    خوب تا اینجا حق با مادره چون نوزاد خواب شبانه ی مادر رو ازش میگیره،استراحت روزانه رو ازش دریغ میکنه،اگه نوزاد از شیر مادر تغذیه میکنه تا حدودی مادر رو بی انرژی میکنه و خیلی عوامل دیگه که باتولد نوزاد اتفاق می افته...
    اما حالا از دید شوهر به مساله نگاه میکنیم
    شوهر که تا قبل از تولد نوزاد مرکز توجه خانوم بوده با توجه به علاقه ی زیادی که به نوزاد داره ولی اون رو رقیب خودش میدونه،شاید در ظاهر نشون نده ولی باطنا از وقت گداشتن زیاد همسرش برای نوزاد عصبی میشه و به دنبال این موضوع قوه ی درک رو از دست میده
    بنابراین تلاش و خستگی و بی حوصله بودن زن اصلا به چشمش نمیاد و فقط توقع توجه داره
    برای حل مشکل مثل همیشه خانوم خونه باید پیش قدم شه چرا که شوهر در شرایطی نیس که بتونه تصمیم عاقلانه بگیره و به نوعی کودکانه تقاضای محبت داره
    خانوم خونه باید مساله رو برای شوهرش شرح بده.بدون دعوا،بدون غرض،و حتی بدون توقع کمک
    باید پیچ علاقه ی خودش به همسرش رو سفت کنه و به اون اطمینان بده که هنوز مثل روزای اول به اون علاقه داره ولی چون بخشی از وجود خود شوهر تو دستای اون هست و نیاز به مراقبت داره مجبوره قسمتی از عشقش رو با نگه داری از پاره ی تن شوهر بهش ثابت کنه
    رابطه ی زناشویی باید زمانبندی شه تا خانوم بدونه در چه روزی نباید زیاد خودشو خسته کنه
    و همچنین یک زبان خاص بین زوجین میتونه خیلی موثر باشه
    مثل وجود یه زنگ خاص که با به صدا درآوردن اون طرفین علاقه ی خودشون رو نشون میدن و یا حتی بردن وجود یک تخته وایت برد و نوشتن یک جمله ی ساده و ...

  15. کاربر روبرو از پست مفید ققنوس تشکرکرده است .

    deljoo_deltang (جمعه 21 شهریور 93)

  16. #20
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 17 فروردین 95 [ 00:31]
    تاریخ عضویت
    1393-5-10
    نوشته ها
    13
    امتیاز
    1,356
    سطح
    20
    Points: 1,356, Level: 20
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 44
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 2 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام، شبي كه آخرين پستم رو گذاشتم باز اومدم و مفصل موضوع اون دعوايي كه گفته بودم مينويسم رو نوشتم، ولي همش پريد...
    كاش ميشد بجاي نوشتن حرف زد، امروز صبح بهش گفتم ميخوام ازش جدا شم، ديگه نميتونم با اين وضع ادامه بدم، خونه به اسم منه برا همين گفت بذار يه خونه بگيرم ميرم، گفتم هر جور كه تو ميگي، مجبور نيستي تو بري، يه جا واسه من پيدا كن من ميرم، گفت اوني كه بايد بره منم... گفت يكي دو هفته تحمل كن، ازش خواستم تو اين مدت سراغش نميرم ديگه اونم سراغ من نياد، هر حرفي رو بيخيال شيم و رو حرفمون بمونيم، خيلي سخته برا هردومون اينكه زير يه سقف باشيم با هم در صورتي كه ميدونيم برنامه مون جداييه، به پسرم كه نگاه ميكنم دوست دارم بميرم، دوست نداشتم بچه م بچه ي طلاق باشه! اما اينجوري هم هردومون ميدونيم بچه مونو داغون ميكنيم با اين دعواها.....
    نميدونم آخرش چي ميشه، ما كه هزار بار اين حرفو زديم و نشد، اما ميدونم خسته م و اين آدمي كه الان پيش رومه رو نميشناسم، ديگه زبون همو نميفهميم، ديگه برام غريبه ست

    - - - Updated - - -

    اونقد عوض شده كه حتي حاضر نيست راجع به مشكلاتمون حرف بزنيم، همه حرفش اينه كه هرچقد حرف زديم هيچي نشد فقط بيا فراموش كنيم و عمل كنيم، ميگه بيا هركدوم خطامونو ميدونيم فقط خطا هامونو انجام نديم، ميگم باشه اما در عمل نميشد، اوني كه دوباره خطا ميكنه خودشه، منم صددرصد ادامه ميدم، منظورم از خطا دوباره صدا بلند كردنه، دوباره دعواست، كافيه يه چيزي بگم ميگه بهونه ميگيري، حساسي، از من خسته شدي، اين آخرين بار كه بهم ميگه يه چيزي شده، يه اتفاقي افتاده كه تو اينقد عوض شدي، ميدونم ته حرفش چي بود، گفتم مرد باش و حرفتو بزن، يه اتفاقي افتاده!!!! يه چيزي شده!!!!! خوبه حرمتو نگه ميداره، اينم بخاطر تعصب خودشه ميگه منظورم چيزي نيست تو عوض شدي، جالبه!!!! منم كه همش فكر ميكنم اون عوض شده!!!! اصلاً نميتونه حقو به من بده، الان گاهي هم كه عذرخواهي ميكنه فقط واسه تموم شدن ماجراست، خيلي كم خودشو مقصر ميدونه....
    ما خيلي به هم وابسته ايم، صبح باش حرف ميزدم مثه گچ رنگش پريده بود، دلم آتيش ميگرفت اينجور ميديدمش، اما خودم حال بهتري ندارم، دارم از پا ميفتم، امروز نرفت سر كار، مونده خونه، منم از اتاق بيرون نيومدم، بعد حرفاي صبح ميگه بيا ببرمت دكتر، آخه شب حالم بد بود سردرد وحشتناكي داشتم و مدتهاست ديگه نميتونم بخوابم، ميدونست ميخوام برم دكتر، گفته بودم قبلاً، گفتم آروين پيشت باشه خودم ميرم، نميخوام با تو بيام، اولش دادو بيداد كرد، بعدش خواهش و التماس كه بيا ببرمت، آخرش دكترم نرفتم، حالم اصلاً خوش نيست ......


 
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 11:15 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.