سلام مائده جان
امیدوارم که در آینده ازتصمیمت پشیمون نشی.
اما دوستان درست میگن وشما باید کمی از هم دور باشید.
این شما دوتا دور از جونتون مثل مادر وپدرمن هستید.
پدرم ادعا میکرد(وهمه میدیدند )که عاشقانه مادرمو دوست داره اما مادرم به خاطر وقت کمی که واسش گذاشته بودن نتونست حس دوست داشتن قلبی رو تجربه کنه.
اینطور که من شنیدم اونا در عرض یک هفته خواستگاری وعقد کردن اما مادرم که فقط عشق مسافرت وهیجان زیادی داشته متوجه نمیشه کی عقد شد کی رفت شهر غریب...
2سال پیش بعد33سال زندگی مشترک طلاق گرفتن.
تو دعواهاشون پدرم میگفت تو چون پسرداییت خواستگارت بود واسه من غرور داشتی.اینهمه بهت محبت کردم تو به من دلگرمی ندادی.
مادرم هم میگفت من از اون خوشم نمیومده اما هر وقت باهاش حرف میزدیم وقتی از دوران خواستگاری پسر داییش حرف میزد برق خاصی تو نگاهش بود.
اینطور که خانواده مادرو پدرم تعریف میکنن گویا پدرم خیلی مادرمو دوست داشته اما وقتی غرور زیادی مادرمو میبینه اونم خسته میشه وهر روز بحثشون سر اینه که من به خاطر بچه ها موندم و جالب اینجاست که هر دو همینو میگفتن...اما ما راضی شده بودیم تنها زندگی کنیم اما باهردو زیر یه سقف نباشیم.
البته این وسط مشکلات زناشویی پررنگتر خودشو نشون میداد وهیچ روانشناسی نتونست واسه احیا زندگی کاری انجام بده.در آخر همشون گفتن فقط طلاق راه حله.
امیدوارم زندگیتو با دوست داشتن هرچند اندک شروع کنی تا اینکه چون کسی رو دوست نداری در مقابلش جبهه بگیری وخدای نکرده خردش کنی.
اون یک انسانه واحترامش واجب.مراقب حرمت نفس آدمهای اطرافت باش.![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)