به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 68
  1. #31
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام آقای وحید چند نکته به نظرمن میرسه.


    ۱_اول ومهمترازهمه من تصورمیکنم درنهانگاه وبخش عمیق ذهن ناهشیارت خودت رو لایق دوست داشته شدن نمیدونی وداری نقش قربانی رو اجرامیکنی یک نمونه ش بدلیل این قسمت ازحرفات


    نقل قول نوشته اصلی توسط وحیدوحید نمایش پست ها
    اره...بعضی وقتا (2 یا 3بار) خودم رو لوس می کنم. مثلا شب می رم مرقد امام می خوابم تا شاید دلش تنگ شه (البته فقط یه شب) و قدر زندگیمونو بدونه. اما دریغ!!!



    ابتداباید این حق روبه خودت بدهی که لایق دوس داشتن هستی بعدش دست از رفتارهایی که به شکل مظلومانه ای دنبال مهرطلبی هست برداری.قصد جسارت ندارم جهت جا افتادن مطلب میگم همه یا اکثرماها درکودکی گاهی قهرمیکردیم وسرسفره نمیرفتیم بلکه بیان سراغمون حالا تفکرکسی (نسبت به ما)رو ببین که قراره اون موقع بیاد سراغ ما..


    منبع وسرچشمه ی عشق ،قدرتمندی هست نه ضعف برای خودت ارزش بیشتری قائل بشو


    ۲_بخشی ازتفکرشمادرمورد دوست داشتن باخانمت فرق داره ظاهرا ایشون بیشترآرامش رو دوست دارندوشاید جزو گروه لمسی وبصری هاباشندوشمابیشتر جزو گره سمعی.یعنی بیشتر دوست داری دوست داشتن روبگی وبشنوی(پس دراین موردبیشترمطلب جمع کن)احتمالاتایه حدودی به درک متقابل کمک کند


    ۳_احساس وحقوق وشرایط شما درموردپسرش واحساس وشرایط ایشون درموردخانواده شما قابل درک هست شایداگه بچه ش دختربود میانه شمابهترمیشدچون پسرش همجنس خودته.



    بنابراین من پیشنهادمیکنم دراین دو جایگاه مدیریت روابطت باپسرش وخانواده خودت وخودخانمت،باشیوه سیاست ومدارارفتارکن که اگرنمیتونی پسرش رومجدد درخانه خودت بپذیری ولی تنشها روبه حداقل برسونی. هنرمندی خاصی میخاد.۰۰

    برای روانشاس میتونی این تایپیک ؛

    http://www.hamdardi.net/thread-29552.html

    و پست ۴۹ این قسمت رو هم بررسی کنی؛

    http://www.hamdardi.net/thread28484-5.html.

  2. 2 کاربر از پست مفید ammin تشکرکرده اند .

    anisa (سه شنبه 24 تیر 93), del (دوشنبه 23 تیر 93)

  3. #32
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 01 تیر 94 [ 17:38]
    تاریخ عضویت
    1393-4-17
    نوشته ها
    25
    امتیاز
    990
    سطح
    16
    Points: 990, Level: 16
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 10
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 9 در 7 پست

    Rep Power
    0
    Array
    برام جالبه. قصه ای رو که 4 سال قبل حل کردیم (هرچند قبل از اون و بعد از اون اخلاق همسرم ذره ای تغییر نکرده، و اینکه اگر کسی بگه بخاطر پسرشه، اصلا قبول نمی کنم)، اصلا فکر نمی کردم وقتی طرف گردن کلفت بشه، تازه قراره دوباره نقش بچه کوچولو رو بازی کنه. آقا از صد فرسخی من رد می شه سر درد عجیبی می گیرم. نمی تونم تحمل کنم. اونم نسبت به من همینه. بعید می دونم قصمون به جز طلاق با چیز دیگه ای مختومه بشه.

  4. #33
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 24 آذر 00 [ 21:47]
    تاریخ عضویت
    1391-2-29
    نوشته ها
    421
    امتیاز
    12,188
    سطح
    72
    Points: 12,188, Level: 72
    Level completed: 35%, Points required for next Level: 262
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    662

    تشکرشده 635 در 275 پست

    Rep Power
    70
    Array
    سما با همسرتون زیاد دعوا می کنید ؟
    کا به زد و خورد هم میکشه ؟
    سر چی دعواتون میشه ؟
    کلا از حربه زور استفاده می کنید ؟

    قبل از ازدواج در مورد پسرش چه قولی داده بودید ؟ کفته بودید بیاد به خودتون زندگی کنه ؟
    خدایا کمکم کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد

  5. #34
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 22 مهر 94 [ 19:19]
    تاریخ عضویت
    1391-9-06
    نوشته ها
    1,013
    امتیاز
    19,589
    سطح
    88
    Points: 19,589, Level: 88
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 261
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second ClassSocialOverdrive10000 Experience Points
    تشکرها
    5,188

    تشکرشده 3,056 در 916 پست

    Rep Power
    198
    Array
    اقا وحید من خانمی هستم تقریبا هم سن همسر شما برای همین شرایط همسر شما رو عمیقا درک میکنم . منم سه تا بچه دارم که در سنین مختلف هستند . پسر 18 ساله هم دارم با اینکه پدر خودش بالای سرشه ولی دغدغه های فکریش گاهی من رو از پا در میاره با اینکه همسرم همراهمه و تنها نیستم . بچه نوجون دارم که دغدغه ها و نگرانیهای خاص خودش رو داره و یه یه بچه 4 ساله که شیطونیاش امان همه رو بریده . باور کن گاهی وقتا واقعا کم میارم و عصبانیتم رو سر همسر بیچاره ام خالی میکنم . با اینکه اونم مثل من درگیره و علاوه براون فشار بیرون و محل کارش هم داره . ولی درکم میکنه . فشاری که زندگی و جامعه و بزرگ کردن و تربیت کردن بچه ها به هر دو ما وارد میکنه واقعا طاقت فرساست . حالا تصور کن اگه ایشون به جای اینکه منو درک کنه و کمک حالم باشه هی سرکوب هم بزنه ! و از شرایط ناله کنه . اقا وحید اینقدر راحت از طلاق حرف نزنید ایا میدانید که بعد از طلاق بچه های خود شما هم در شرایط پسر همسرتون قرار خواهند گرفت ؟ و احتمالا زیر دست نا مادری یا نا پدری بزرگ خواهند شد؟

  6. 2 کاربر از پست مفید واحد تشکرکرده اند .

    shenevande (سه شنبه 24 تیر 93), sohrub99 (سه شنبه 24 تیر 93)

  7. #35
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 01 تیر 94 [ 17:38]
    تاریخ عضویت
    1393-4-17
    نوشته ها
    25
    امتیاز
    990
    سطح
    16
    Points: 990, Level: 16
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 10
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 9 در 7 پست

    Rep Power
    0
    Array
    در مورد اینکه زیاد دعوامون می شه یا نه باید بگم اون اوایل خیلی دعوامون می شد.. خدا رو هم شاهد می گیرم که همش به خاطر اخم و تخم خانومم بود و هیچ مسئله دیگه ای نبود. یروز می گفت چرا زود میایی یروز می گفت چرا دیر میایی. یروز می گفت چرا خواهرت اونجوری نگام کرد .. یروز می گفت چرا مادرت... یروز می گفت تو چرا جواب تلفن باباتو دادی؟!!!
    همه اینا، حتی وقتی پسرش هم بود اتفاق می افتاد..
    وقتی اینها رو می گم شاید با توجه به اینکه سنش از من بزرگتره فکر کنید که من به لحاظ مالی بهش وابستم که اون هر طور می خواد رفتار می‌کنه. اما اصلا اینطوری نیست و خدا رو هم شاکرم. الان ظاهرا وضع روابطمون کمی بهتر شده. ولی بازم من باید خیلی مراقب باشم تا مثلا یه موقع، بارون بی موقع نیاد!! یا مثلا برقمون یهویی نره.. یا مثلا داعش بغدادرو نگیره یا بنزین گرون نشه.. چون زنم همرو از چشم من می بینه.. (تا حالا تحمل کردم فقط بخاطر بچه هام البته اینم بگم، همیشه ساکت نبودم. من توی مدت 6 سال 4 بار دست روش بلند کردم که خداییش نباید اینکار رو می کردم. اما واقعا جونمو به لبم رسونده بود)..
    مثلا باید سعی کنم حتما موبایلم رو جواب بدم، یا اگر یروز رفتم خونه مادرم ، اون نفهمه!!!!!!!!!!!
    هرچند ما با هم می ریم به اونا هم سر می زنیم اما باور کنید، خونه من با والدینم، پیاده 20 دقیقه هستش اما ما سالی یبار می ریم بهشون سر می زنیم!!!!! دستور خدا و قران هم که......
    بگذریم..
    شما خیلی راحت در مورد بچه خودتون حرف می زنید. من گفتم که، بخاظر این بچه، بدبختیای زیادی رو کشیدم.. بازداشتگاه رفتم.. تو کار اصلیم مشکل جدی پیدا شد که هنوزم ادامه داره...
    وقتی از بازداشتگاه اومدم، بجای دلگرمی خونواده، همون کارای همسرم ادامه داشت... بگذریم از اینکه دم دادگاه نظام، پدر و مادرم هر روز از صبح تا ظطهر به قاضی التماس می کردن که لا مروت، این که کاری نکرده... البته از حق نگذیرم خانومم هم خیلی پیگیر قصم بود.. بگذریم..
    وقتی می گید من با همسرم هم برامون سخته که بچمون رو بزرگ کنیم، دقیقا می فهمم چون دوتاشو دارم که ان شا الله در کنار بچه همه، خدا بچه های منم حفظ کنه..
    اما در باره این آقا پسر، پدر بزرگش، عموش، خانواده عموهاش، خانواده مادری، همه و همه شدیدا پشتش هستن. خود اون هم به مادرش (البته ظاهرا، من اینو از خانومم شنیدم)، گفته که به هیچ عنوان نمی خواد بیاد پیش ما...
    ببنید، من ابتدای ازدواج، از نظر مالی، بخاطر وضعیت شغلیم، دچار مشکل شدم. درست همون موقع رفتم بازداشتگاه... به خدا حتی غذای سوسک دار اونج از گلوم پایین نمی رفت و همش فکرم پیش همسرم بود که خدایا الان چی می خوره؟ چی می پوشه؟ ....
    وقتی از زندان اومدم بیرون، دیدم ارباب ما، این آقای 18 ساله، تا تونسته از خجالت مادر دراومده و هر چی خواسته، آن چنانی (البته اون زمان، با توجه به وضعیت مالی من) خرید کرده..
    بماند..
    اینا رفتارهاییه ککه مقداریش ژنتیکی و مقداریش اکتسابیه. در مورد لوس بودن اون، همه فامیل با من هم عقیده هستن.
    الانم نمی خوام بدنبال این باشم که با این بچه کنار بیام. زندگی من خراب شد. من از هومن ابتدای ازدواج، وضعیتم جوری شد که انگار 50 ساله ازدواحج مردم و همه عشق و حالهامم کردم و حالا نوبت سختیای زندگیمه!!!!
    خنواده پدریشم که اول همه جا چو انداخته بودن که فلانی، مال بچمونو خورده!!!!!! بعد اومدن گفتن دزد!!!! بعد هزار تا چیز دیگه..

    - - - Updated - - -

    نه اینکه زورم نرسه .. اگر بعضی ملاحظطات نبود، تاروپودشونو به هم می پیچوندم اما....
    فقط به پسره گفتم، فلانی، تا وقتی با مایی، با اون رفت و امد نکن. وقتی جوون شدی و رفتی هم هر کاری خواستی بکن..
    حرفم هنوز خشک نشده بود که فرداش شنیدم باهاشون رفته یکی از شهرها..
    خب خانوادشن.. حقم داره.. من دارم زیاده خواهی می کنم!!!
    اما من با یهخ نفر ازدواج کردم و از صد جا فشار می بینم!!!!!
    آخه خیلی از ما حتی سر شور بودن غذا یا اینکه مثلا زنه رنگ سبز رو می خواد و شوهره رنگ قرمز رو، کارشون به طلاق می کشه..
    به خدا تو زندگی ما اصلا فرصتی نیست که به زندذگی و زناشویی خودمون برسیم.. هر روز یه خبر جدید از آقا پیسر یا خانوادش.. یا یه سوژه جدید واسه اخم ترشرویی زنم.!!
    سختی کار موقعی می شه که می بینی زنت، بجای اینکه از نظر روحی پشتوانت باشه، با اخم و تخم و بی محلی و سردی، (حتی وقتی اون پسره پیشمون بود) زندگیتو آتیش بزنه. ببینی همه چیتو از دست دادی، اما این اقا پسر یروز کیشه با خانواده پدریش و یروز دیگه فلالن بنگاه داره برای خودش خونه می خره..
    خب بخره.. ولی چرا همش اونوری؟ چطوره، از بی پدری، دیه و درآمد و لطف همه فامیل رو قبول داره ، اونوقت، بدبختی و یتیمیش روی شونه منه؟
    ابتدای آشناییمون، به همسرم گفتم که بچشو نگه می دارم. این وضعیت 4 ماه ادادمه داشت. از یک ماه قبل از ازدواج، بهش گفتم که نمی تونم. گفتم از پسرش متنفرم. از اخلاقش و از قیافش.. جالبه که بعدا فهمدیم اونم دقیقا همین وضعیت رو به من داره...
    راستی، به جز پدر و مادرم، هیچ کدوم از اهل فامیل نمی دونن اون بچه دارشته.
    من خواستگاری تنهای تنها رفتم... عروسی نگرفتم... عقدمم که داخل محضر بود (بدون مراسم،) بازم خودم تنها رفتم، تا جاییکه برای شاهد، اون کاتب، از فامیلای زنم خواست که به جای شاهد من امضا کنن.

    خانواده زنم رو دوست دارم. الحق خانواده خوبین. خانواده منم نسبت به زندگی ما، بعد از ازدواج کاری نداشته و ندارن.
    اما به خدا تو شرایط من نیستین. بابا مگه من چند بار ازدواج کگردم.؟؟؟؟ نمی توانم... نمی تونم م م م م م م .
    فقط تو فکر اینم که من از پیششون برم. اونوقت بچه هام چی میشن؟ عشقم به زندگیم چی میشه؟
    وقتی زنم اخم و تخم می کنه، به خدا وقتی می خوام باهاش صحبت کنم، قانع کنم که اینکار درست نیست، (بعضی وقتا باهاش حرف می زنم اما) بیشتر مواقع، تو چشماش، مادر اون بچرو می بینم نه زنم رو.

  8. #36
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 22 مهر 94 [ 19:19]
    تاریخ عضویت
    1391-9-06
    نوشته ها
    1,013
    امتیاز
    19,589
    سطح
    88
    Points: 19,589, Level: 88
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 261
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second ClassSocialOverdrive10000 Experience Points
    تشکرها
    5,188

    تشکرشده 3,056 در 916 پست

    Rep Power
    198
    Array
    اقا وحید به خدا من شما رو هم درک میکنم دقیقا شرایطی مثل شرایط شما رو توی یکی از نزدیکانم دیدم . در این دوره و زمونه بچه بزرگ کردن اونم تو سن 18 سالگی واقعا سخته مخصوصا هم اگه شرایط خاصی داشته باشه که دیگه واویلاست . به عینه دیدم خونواده پدری چه میکنند ؟ چه بلاها که سر پدر مادر بیچاره نمیارند و به نام دلسوزی چه کارها که نمیکنند ؟ تا زمانی که این بچه کوچکه و هزینه داره و تر و خشک کردن میخواد همه میرند قایم میشن ولی وقتی بزرگ شد و مخصوصا یه پولی تو دست و پاش دیدند یه دفعه محبتشون فوران میکنه و دور بچه جمع میشن و گریه و زاری و ناله و نفرین که بچه مون کجا بوده و مادرت تو رو ول کرده و رفته پی خوشی و انداختت زیر دست نا پدری و ......... بچه بیچاره هم که به اندازه کافی مصیبت کشیده و چه بسا لوس و ننر و عقده ای و حساس شده . به طرفشون جذب میشه . واصلا از خودش نمی پرسه که اینا تا حالا کجا بودند ؟ اصلا محبتی که به این بچه ها میشه حتی از طرف پدر مادر خودش هم غیر طبیعی و افراطیه به خاطر شرایط خاصشون . برای همین خوب تربیت نمیشن و عموما لوس و ازخود راضی بار میان .من میدونم همه اینا در مورد پسر شما م صادقه و همسر تون همه این فشار ها رو یک تنه به دوش میکشه . که یک مقدار از این فشار ها هم به خاطر ازدواج با شما هست . شاید اگه ایشون ازدواج نمیکرد بهانه زیادی برای دخالت و اعمال فشار نداشتند . باید بگم این فشارها تا ابد ادامه داره و از اون گریزی نیست . حتی در مورد اون فامیلمون که گفتم خانواده پدری یکی از دختراشون هم به ازدواج پسره در اوردند بدون اطلاع پدر مادرش و با اینکه در شان پسره و خانوادش نبود . ولی از نادانی و سادگی بچه سو استفاده کردند و حالا تسلط کاملی روی پسره و مال و اموالش دارند ! شما دنبال راه فرار میگردید و خیلی راحت میخواهید از زیر بار این مشکلات شانه خالی کنید ولی تا حالا فکر کردید ایا همسرتون هم میتونه این کار رو بکنه ؟ این زن بیچاره که بین اب و اتیش گیر کرده کجا رو داره بره و به کی باید تکیه کنه ؟ اقا وحید خواهش میکنم خودتون رو اونور جبهه قرار ندید پشت همسرتون باشید و تنهاش نگذارید . من نمیگم پسر رو بیارید و باهاش زندگی کنید نه اگه شما هم اینو بخواهید نمی گذارند . ولی با همسرتون همدردی کنید و برای حل مشکلاتش درکش کنید و کمکش کنید . این رفتار هایی که از همسرتون گفتید نشون میده این زن واقعا درمانده شده و همه رو برعلیه خودش میبینه به خاطر سرنوشتی که داشته و شاید خودش در رقم خوردن اون هیچ تقصیری نداشته .

  9. #37
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 01 تیر 94 [ 17:38]
    تاریخ عضویت
    1393-4-17
    نوشته ها
    25
    امتیاز
    990
    سطح
    16
    Points: 990, Level: 16
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 10
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 9 در 7 پست

    Rep Power
    0
    Array
    ببینید.. من اونقدر زنم رو درک می کنم که بخاطر اون و پسرش، خیلی از فشارهای کارینمو که خیلیا حتی یک دقیقه اون رو نمی تونن، تحمل می کنم. من اینقد ر دوستش دارم که صبح زود می زنم بیرون و میرم سرکار تا اگه خانومم شب، دلش تنگ شده، بزنگهخ به پسرش و یا صبحونه یا ناهارشونو دور از هم نخورن. اونقدر دوست دارم که هر کس جای من بود یا خودشو کشته بود یا زنشو یا حداقل طلاق گرفته بود. ...
    می دونید؟ وقتی از سرکار می رم خونه، نزدیک به خونه شرایط زنم و اخمشو تصور می کنم.. با خودم می گم، خدایا! این زن کیه که به خودش اجازه می ده هر روز با اخم و تخم، زندگی من (که به درک)، زندگی بچه هامو تلخ می کنه... اصلا کی بهش اجازه داده که هر روز، مثل میرزا بنویسی که برای هر روزش برنامه تازه ای برای اخم داره، هر روز به من اخم کنه.. بعد فکر می کنم... این زن من نیست که... این مادر اون پسرس... مگه می شه یه شوهر از کارای زنش خبر نداشته باشه؟!!! اما من از خیلی رو.ابط زنم با بچش و اتفاقاشون چیزی نمی دونم. تا جاییکه چند ماه بعد از اینکه خانواده پدری پسرش، اتهام دزد رو به من و زنم زنه بودن، خبر دار شدم!!! می بینید؟ آخرین نفر!!!!
    بابا آدم که نکشتم.. نمی تونم این بچه رو تحمل کنم. رفتم مشهد، نذر کردم خدا بهم قدرت بده، تحملش کنم...نداد که نداد....

    - - - Updated - - -

    درد من همش بچش نیست.. من سه سال این بچه رو نگه داشتم..... اخلاق خانومم همینی بود که هست...
    به خدا دارم سکته می کنم. کاش می شد با زدن کار درست می شد. اونوقت ، نه من زنم رو، که می رفتم پیشش می گفتم بیا منو بزن، فحشم بده، یه سال اخم و تخم کن، ولی تو رو خدا بعدش درست شو، مثل دیوونه ها نباش....

    رفتار خانومم طوریه که، انگار من نه سال بزرگترم!!!! اینگار من یه بچه هم سن اون انداختم گردنش!!! انگار اون بجای بچه من رفته بازداشتگاه!!!!! انگار اون به خاطر من کاراش از دست داده!! انگار من هر روز با اخمم زندگی رو جهنم می کنم!!!
    راستی، به نظر شما، من خاک بر سر، چیه این زندگی رو دارم تحمل می کنم!!!!؟؟؟؟؟؟
    اللهم لعن کل مغرور

  10. #38
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 22 مهر 94 [ 19:19]
    تاریخ عضویت
    1391-9-06
    نوشته ها
    1,013
    امتیاز
    19,589
    سطح
    88
    Points: 19,589, Level: 88
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 261
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second ClassSocialOverdrive10000 Experience Points
    تشکرها
    5,188

    تشکرشده 3,056 در 916 پست

    Rep Power
    198
    Array
    جناب وحید برادر گلم درکش نمیکنی اصلا درکش نمیکنی . تو از دستش ناراحتی . ناراحتی که با یه زن بزرگتر از خودت ازدواج کردی . ناراحتی که اون یه پسر داره . ناراحتی که نگران پسرشه و بهش توجه میکنه . ناراحتی که اون و پسرش به کارت لطمه زدن . ناراحتی که به خاطر اونا حبس کشیدی . تو از پسرش متنفری اونوقت انتظار داری همه چی رو در مورد پسرش بهت بگه ؟ برای چی بگه برای اینکه بهش سرکوب بزنی ؟ و بهانه دستت بیاد تا بگی رهاش کن و زندگی خودت رو بکن ؟ برادر خوبم تو از همه اینا ناراحتی اونوقت انتظار داری ما باور کنیم که این افکار در اعمال و رفتار شما ظاهر نمیشه ؟ شما به خاطر این زود میری سر کار که اون به پسرش زنگ بزنه و دلتنگش نباشه ؟ در صورتی که اگه تو از این پسر متنفر نباشی و با هاش مخالفت نکنی میتونه همون دیشب پیش خودت بهش زنگ بزنه و در حل و فصل مشکلاتش از تو کمک بگیره . میتونم تصور کنم وضعیت اون پسر چه جوریه و احتمالا رابطه اش با شما به این اسونی ترمیم نمیشه ولی رابطه ات با همسرت رو میتونی درستش کنی . مشکلاتش رو بفهم و کمکش کن . حرف و حدیث فامیل و دیگران رو مخصوصا فامیلهای همسر سابقش رو ول کن . این زندگی شماست شما دوتا . طوری حرف نزن و رفتار نکن که تو رو مخالف خودش و پسرش حساب کنه .بازم میگم در کنارش باش . اگه بخوای رابطه ات رو با همسرت درست کنی باید تنفر رو از خودت دور کنی . تو نمیتونی یه مادر رو از بچه اش جدا کنی . حتی اگه جسم اونا رو از هم دور کنی روحشون بیشتر نزدیک میشه . ولی اگه تو بی خیال بشی و حساسیت نشون ندی گذشت زمان خودش کم کم اونا رو از هم دور خواهد کرد . اون الان پسر مادرشه بعده یه مدت شوهر همسرش میشه . اون پسر رقیب شما نیست اینقدر برای خودت بزرگش نکن . ولی خیلی بیخیال هم نباش . به همسرت نشون بده که مشکلات اون مشکلات تو هم هست . اگه نتونی به حلش کمک کنی حداقل همدردی که میتونی بکنی . فراموش نکن که شما دوتا بچه کوچک هم تو خونه داری . من از عهده یکیش بر نمیام چه برسه به دوتا .

  11. #39
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 01 تیر 94 [ 17:38]
    تاریخ عضویت
    1393-4-17
    نوشته ها
    25
    امتیاز
    990
    سطح
    16
    Points: 990, Level: 16
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 10
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 9 در 7 پست

    Rep Power
    0
    Array
    ممنونم واقعا که میایید و نظر می زارید تا به من کمک بشه. در ضمن، خانم واحد، خواهر گل من، احساس می کنم مشکل منو می فهمی..

    در اینکه من از پسره متنفرم شکی نیست و در اینکه اونم از من متنفره شکی نیست.
    ولی وجدانا من می خوام به همسرم کمک کنم. بابا وجدانا اگر زود می رم فقط به خاطره اونه که بتونه پسرشو ببینه. هر موقع تو طول روز می خوام بیام خونه، حتما زنگ می زنم که اونا راحت باشن. در ضمن خیلی سعی می کنم که طول روز نرم خونه تا اونا از هم جدا نشن. ولی...
    بابا یکی منو بفهمه. من اخم زنم داره دیوونم می کنه. این اخم از قبل از رفتن پسرشم به همین شکل بوده.
    بابا پسره قدش از من درازتره .. زنم بدروغ می گه فلانی اینجا نمیاد.. بعد توی کامپیوتر می بینم که اقا اونقدر راحته که می شینه چت می کنه این دختر و اون دختر رو از سیستم من تور می زنه!!!!!
    ننمی دونم شاید طرز حرفام باعث شد که شما دردای من رو توی اون پسره خالی کنید. ولی بازم می گم.. من می خوام به زنم کمک کنم. هرچند اینکه اون پسره بیاد و به هر شکلی با ما زندگی کنه، اصلا برام میسر نیست.. حتی توی یه کوچه...
    بابا درد من، اخم و تخم و. سردی زنمه.. الان واسه پسرشه؟!!! قبلا که پسره بود.. الانم هست.. فقط شبا پیش ما نیست..
    اصلا حتی دیگه نوشتنمم نمیاد.. نمی دونم چطوری دلم رو خالی کنم...

  12. #40
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 01 تیر 94 [ 17:38]
    تاریخ عضویت
    1393-4-17
    نوشته ها
    25
    امتیاز
    990
    سطح
    16
    Points: 990, Level: 16
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 10
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 9 در 7 پست

    Rep Power
    0
    Array
    انگار یه تحول شدید توی همسرم ایجاد شده. برای اولین بار توی 5 سال گذشته رفتارش تغییر کرده. دلیلشو نمی دونم ولی خیلی خوشحالم. از همه شما هم که نظر دادید تشکر می کنم.

  13. 2 کاربر از پست مفید وحیدوحید تشکرکرده اند .

    meinoush (یکشنبه 29 تیر 93), واحد (یکشنبه 29 تیر 93)


 
صفحه 4 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 10:30 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.