رابطه ما افتضاحه. هم اون از من متنفره هم من از اون.
شغل اصلی من حساسه. به خاطر پسرش (محل کارم قبول نمی کرد من با این خانم ازدواج کنم) البته شاید از نظر شما مسخره بیاد ، من 6 ماه رفتم انفرادی بخاطر پسرش. البته این تقصیر اونا نیست. تقصیر منم نبود. پسرم وقتی دوماهش بود من از زندان آزاد شدم. بگذریم از اینکه کار اصلیمو تق و لق از دست دادم و اوپسر الان داره عشق و حال می کنه. فرماندهام می گن به لحاظ امنیتی درست نیست که یه پسر غریبه و بزرگ پیشتون باشه.. ولی به خدای احد و واحد سر این چیزا اصلا گیر نمی دم. حالا بگذریم از اینکه توی این موقعیت خراب اقتصادی، مجبورم مثل سگ کار ازاد کنم تا زن و بچم احساس کمبود نکنن. ...
مشکل اصلیم مادرشه. اصلا علاقه ای به زندگی و وقت گذاشتن به زندگی نداره. خیلی بهش گفتم. گفتم فلانی ما خوشبختیم اگه تو بخوای... پسرت که هر روز میاد پیشت.... هر روز پیشته... تازه اگه می خوای من میرم (نع طلاق) و اون بیاد با هم زندگی کنی. منم هفته ای یکی دوبار بهتون سر می زنم.. نمی خواد....
دست پخت خوبی داره.. ولی متاسفانه روزی نیم ساعت بیشتر (اونم وقتی من از سرکار میام) ، واسه غذا وقت نمی زاره. البته از حق نگذریم، منم خیلی عصبی شدم.. اونم همینطور.. ولی من اصلا دوست ندارم اغاز کننده جنگ و دعوا باشم. اینو خودشم می دونه. اما اون انگار رای قهر و گیر دادن و... انرژی مضاعف داره...
اگر یبار قرمه سبزی درست کنه، به خداوندی خدا، تا یک هفته دیگه غذای خوب نداریم. اگرم بهش بگی، می گه خب من که فلان روز درست کردم!!!! بخور همینه که هست!!!! منم نه اینکه ساکت باشم... خب عصبی می شم... اما بخاطر بچه هام سعی می کنم زیاد گیر ندم... هر موقع می گم دوستت دارم، یه حرفی می زنه که واقعا سردم می کنه..
تا حالا هیچوقت به من عشقشو نگفته.. به خدا حسودیم میشه.. حسودیم میشه به دیدن ماشین عروسا.. چرا من عروسی نگرفتم؟ حسودیم می شه به کسایی که دست همو تو پارک گرفتن و راه می رن. میگم خدایا، چرا زن من اینطوری نیست؟ حسودیم میشه وقتی می شنوم یکی داره ازدواج می کنه.. حالا هرکی می خواد باشه.. میگم خدایا کاش من الان تو موقعیت اون بودم ... باورتون نمی شه اما اگر می تونستید بی پرده زندگی منو ببینید، فکر می کردید که ما 100 ساله ازدواج کردیم و حالا، پیر هستیم و حال نداریم راه بریم چه برسه به عشق بازی!!!!
عیب نداره. اینم آفت زندگی من با سن بالاتر از خودمه.. اما بازم درد من این نیست. دردم بی محلیشه.. دردم اینکه احساس می کنم یه ماشینم که واسه خانوم رزق و روزی خدا رو جمع می کنم بابت هیچی.
بعضی وقتا (2 یا 3بار) خودم رو لوس می کنم. مثلا شب می رم مرقد امام می خوابم تا شاید دلش تنگ شه (البته فقط یه شب) و قدر زندگیمونو بدونه. اما دریغ!!!
شبا که از محل کار می خوام بیام خونه دوست دارم هیچوقت به خونه نرسم. چون بی روحه زندگیم. با خودم می گم الان می رم خونه (آخه حفظم) یه سلام علیک خشک و خالی، بعد شام (اگر تازه همه چی عادی باشه) و بعد خواب. دوباره صبح برو سر کار. درست مثل حیوونا. نه حال داره بیاد بریم جایی و نه حال داره لااقل تو خونه با هم حرف بزنیم.. خدایااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااا به دادم برس س س س س س








علاقه مندی ها (Bookmarks)