امروز به خواست پدر همسرم رفتم دفترش تا باهم حرف بزنیم, بهم گفت هر کاری میکنن همسرم محکم پای تصمیمش ایستاده و گفت خوب نیست بیشتر از این تو این وضعیت باشید گفت نگران پسرشه و اینکه اگه نمیتونم برش گردونم خونه جداشم تا بیشتر از این تو این حالت تعلیق نمونیم ,گفت نگران که با این فشاری که رو همسرم هست بره سراغ مخدر یا هر چیز بد دیگه , گفت چون کورکورانه تصمیم به جدایی گرفته و فکر میکنه اگه جداشه برمیگرده به مجردی و زندگی راحت و بی مسولیت , وقتی جدا شه و ببینه که این خبرا نیست پشیمون میشه و من هم تمام سعیمو برای رجوعش میکنم, البته اینم گفت که هیچ تضمینی وجو نداره و شاید برگرده شایدم نه
- - - Updated - - -
ساعتهاست که بی اختیار دارم اسک میریزم دیگه به سختی نفس میکشم , الان طاقت نیاوردم و زنگ زدم بهش که گفت فکر کن شوهرت مرده تو دیگه شوهر نداری , کی میخوای تمومش کنی این عذابو , دیگه بهت حسی ندارم و... نمیدونم اون آدم مهربون این سالها کجاست پس, خیلی حالم بده بدتر از همیشه
- - - Updated - - -
ساعتهاست که بی اختیار دارم اسک میریزم دیگه به سختی نفس میکشم , الان طاقت نیاوردم و زنگ زدم بهش که گفت فکر کن شوهرت مرده تو دیگه شوهر نداری , کی میخوای تمومش کنی این عذابو , دیگه بهت حسی ندارم و... نمیدونم اون آدم مهربون این سالها کجاست پس, خیلی حالم بده بدتر از همیشه








علاقه مندی ها (Bookmarks)