آخه چون خواهر و برادر بزرگترشون هر دو ازدواج نا موفق داشتن خیلی روی قضیه مهریه پافشاری میکنه و به خاطر همین فکر میکنم این ترسش واسمون مشکل ساز میشه. چون حتما مادرشم بهش گوشزد میکنه مرتب این موضوع رو. اینکه آدم نتونه به طرفش اعتماد کنه و بخواد با کم کردن مهریه و ترس و لرز جلوی ضررو بگیره فکر نکنم نشونه خوبی واسه شروع یه زندگی باشه و اینکه هر روزم این موضوع به یه شکل جدید مطرح میشه. اول که گفتن خودشون زیر بار این مهریه نمیرن.بعدش گفتن من به اعتماد کردم و گفتار شفاهی تو واسه من سنده.بعدش گفتن حالا دیگه مادرم مخالفه و اخیرا هم گفتن من فکرامو کردم و به این نتیجه رسیدم که چون شما زیاد روی مهریه سرسختی میکنین من از این موضوع دیگه خیلی ترسیدم و اگه تو از مهریه صرف نظر میکنی من با ادامه این رابطه مشکلی ندارم! و از اونجایی که ما یک ماهه همش سر همین موضوع کشمکش داریم دیگه ارزش و شیرینی این ازدواج برام کمرنگ شده حتی اگه موضوع مهریه هم حل بشه آدم همیشه این دلخوری تو ذهنش میمونه که طرف بخاطر مهریه یک ماه آدمو بین زمین و آسمون نگه داشت.چون آدم به طرف علاقه پیدا میکنه و به این موضوع امید داره ولی این مدت برای من خیلی روزهای تلخ و بدی بود.واسه همین حس میکنم دیگه قضیه شورش در اومده








علاقه مندی ها (Bookmarks)