سلام
معاون کلانتر چرا دیر به دیر میای سایت؟
من بعد ارسال کلی مطلب متوجه شدم من شناخت خوبی از خودم ندارم بعضی از صفاتم رو تازه کشف کردم البته به لطف مدیر همدردی و فرشته مهربان اما جالبترین نقطه از خودم اینجاست که یه چیزی از درونم با من نجوا میکنه و هی جلوی هر چیزی علامت سوال میزاره؟ منم به طرف اون علامت سوال ها کشیده میشم و همه چی دوباره از نو برام شروع میشه
البته این تمرین ها اثر خوبی روم گذاشته دیگه مثل پریروز عصبانی نیستم.
این ده سال دعا خیلی خسته ام کرده خصوصا اینکه به خواسته ام هم نرسیدم بدتر شدم،امروز بعد نماز صبح فکر دعا به سرم زد ولی خیلی راحت کنترلش کردم و بدون اینکه چیزی از خدا بخوام گرفتم خوابیدم تو نماز ظهر هم همین طور تونستم کنترلش کنم اما بعد از نماز شب کلی با خودم کلنجار رفتم تا تونستم خودمو جمع کنم نمی فهمم چطور بعد نماز صبح و ظهر این طوری نشدم اما شب حال و هوام یه جور دیگه شد احساس میکنم ثبات رفتاری ندارم اگه ده سال پیش فکر میکردم دعا این چنین روم اثر منفی میذاره اگه سرطان هم میگرفتم لب به دعا نمی گشودم خودم رو تو بد دردسری انداختم،البته دارم یواش یواش امید به خدا و دعا رو دارم تو وجودم میکشم چون تا به حال هیچ وقت نسبت به دعا بی تفاوت نبودم اما الان حس بی تفاوتی داره تو وجودم شکل میگیره اگه بتونم این پیچ رو رد کنم یه جوری میرم که دیگه نتونم برگردم.
داستان موش و شتر رو شنیدین یا نه اگه شنیدین که هیچ اگه نه پس من میگم بشنوین
میگن یه روز یه موشی به یه شتر میگه بیا باهم دوست بشیم شتر هم قبول میکنه که با موش دوست بشه خلاصه یه روزی میشه که موشه شتر رو به خونه اش دعوت میکنه شتر دنبال موش می افته تا برسه به خونه موشه خلاصه میرسن خونه موشه موشه میره تو شتر هر کاری میکنه نمی تونه داخل شه موش رو صدا میکنه و میگه یا یه خونه بزرگ برا خودت درست کن تا دوستت بتونه وارد خونه ات شه یا یه دوستی برا خودت انتخاب کن که هم اندازه خونه ات باشه
حکایت ما هم شبیه همینه خواستیم با کسی دوست بشیم که هم دم و پشتیبان ما شه نگو این خیلی بزرگتر از خونه دل ماست. خدا رو میگم چون نمی تونم خونم رو بزرگ کنم باید دنبال یه دوست هم قد و اندازه خودم باشم








علاقه مندی ها (Bookmarks)