دوست عزیزمن نگفتم اعتیاد داره.گفتم به پدرم این و گفتن..ماحدود7ساله باهمیم.حتی 1بارهم ازش چیزمشکوکی ندیدم.اگه اعتیاد داشت که باید میرفت کمپ و حداقل چند روزی رو غیب میشد.ولی اون همیشه بود.هرساعت از شب و روز در دسترس بود.اصلا مگه ترک کردن به این راحتیاست؟؟اون میگه هرجور آزمایش که بخواید حاضرم بدم و هرکاری بخواید میکنم تا ثابت بشه و حتی حاضرم با اون طرف که این حرف و زده رو در رو شم.قیافش اندامش حرفاش به آدم معتاد نمیخوره آخه کساییکه ترک میکنن هم باز قیافشون مشخصه.آخه من چطورچشمام ورو7سال رابطه ببندم درحالیکه ازحرفای اون شخص که من نمیدونم کیه اطمینان ندارم؟من نمیگم خیلی دختر ایده آلی هستم ولی خیلیا منتظرن این رابطه بهم بخوره.بودن کسایی که میدونستن باهمیم وپیغام دادن که نمیذارم این ازدواج سربگیره.من نمیگم عاشقشم ولی انقدی دوستش دارم که بدون اطمینان از زندگیم نندازمش دور ونذارم ازم کینه داشته باشه.من تاحالا کسی تو زندگیم نبود ونمیدونم چیشد که اینجوری شد.فکرمیکردم1دوستی سادست.قرارنبودعاشقم بشه و اقدام کنه.هربارکه خواستگارجدید پیدامیشه فقط کارم حسرت خوردن و نصیحت شنیدنه.پدرم میگه توگول ظاهرش وحرفاش واندام واستیلش وخوردی.آخه چرا انقدبدبین شدبهش؟از ازدواج متنفر شدم.نمیتونم زندگیم و با پنهان کاری شروع کنم و اگه بخوام به کسی که ازم خواستگاری کرده این موضوع و بگم...میشه حدس زد که میره و پشت سرشم نگاه نمیکنه یا شایدم با حرفام کنار بیاد ولی بعد ازدواج باید سرکوفت بخورم.دلم خیلی گرفته.بادستای خودم خودم و بیچاره کردم.من میخوام ازبابت تصمیمم مطمین بشم.میدونم هیچ جوری هم کفو هم نیستیم ولی دوست ندارم اگه بیگناه باشه دلشوبشکنم.نمیدونم چی میخوام.فقط میخوام خوشبخت باشم حتی اگه قیدازدواج وبزنم.هیچکس حاضرنمیشه حرفام و باور کنه.من واقعا توبه کردم.این ترم قیددانشگاه و زدم و توخونه درس میخونم که نکنه بیاد اون جا.من فقط 1اشتباه کردم و اون دوست شدن باجنس مخالف بود.هرچندفقط1پسرتوزندگیم بودولی خیلی برام گرون تموم شد.حداقلش حدود7سال ازعمرم وپاکیم.شایدم به بازی گرفتن احساس اون.که میدونم اگه حداقل1درصدواقعا آدم بدی نباشه واحساسش واقعی باشه وفکرکنه من به بازیش گرفتم ودیگه حسی بهش ندارم بایدباخوشبختی خدافظی کنم. کاش1راهی واسه جبران گذشته بود.بدون تنش ودرگیری.من تنهاچیزی که الان برام مهمه پدرمه که بیشترازجونم دوستش دارم.همیشه دنبال موفقیت وخوشبختیم بودولی من حس میکردم میخوادتوزندگیم دخالت کنه و باهاش لج میکردم.اگه ازچشمش بیفتم خودم و میکشم.راستش من برای اولین بارتوی زندگیم چندروز قبل بخاطر اون پسرازپدرم سیلی خوردم.اگرچه بعدش دلجویی کرد ولی خیلی برام گرون تموم شدوبیشتراز قبل از خودم متنفرشدم.من دیگه نمیخوام باهاش در ارتباط باشم.هربارفکرش به سرم میزنه خودم و با درس مشغول میکنم ولی انگار داره به درسمم لطمه وارد میشه.من شاگرد اول کلاسم.انگارنزدیک قله ی کوهی بودم که دقیقالحظه ی صعودپرت شدم پایین.خیلیابین عقل ودلشون گیرمیکنن.من حتی دیگه عقلمم کارنمیکنه که این حرف وبزنم................................. .








علاقه مندی ها (Bookmarks)