
نوشته اصلی توسط
she
باز هم ماجرای سفره هفت سین و رفتن به شهرستان...
احساس می کنم تلاش هام بی فایده بوده.
باز هم این که من مرد هستم و تو باید پشت سر من بیای.
باز هم گریه و شب نخوابی.
زور نمیگه. آخرش می مونه اما خون به چگرم میکنه.
و من هنوز هم جراتمند نیستم. چون وقتی قهر کرد رفتم پیشش خوابیدم. آقای sci باید معمولی رفتار کنم تا یاد بگیره درست حرفش رو بزنه. اما من طاقت نیاوردم و رفتم سراغش.
میگه مادر من عیدها پیش مادرشوهرشه. من نمی فهمم ما چهارساله دیگه امسال... ندیدم مادرش پاشو خونه ی مادرشوهر بذاره والا. مثل کارد و پنیرن. ولی شوهرم نمی بینه فقط حرفای مادرش رو می شنوه.
من چیزی نگفتم. بیشتر سکوت کردم و آروم گریه کردم...
لعنتی.
صبح بوسم کرد و رفت. نمی فهمه که ازش متنفر میشم این همه نفرت رو که به وجود میاره یعنی نمی بینه؟
دوست خوبم این همه مشکلات بزرگ رو با صبوری حل کردی حالا گیر دادی به یه موضوع کوچیک ...
اصلا نباید برات مهم باشه ... شما حرفتو بزن ، نظرتو بگو ولی اگه دیدی محالفت میکنه و اهمیت نمیده دیگه خودخوری نکن ... حالا که همه چی رو به بهبودیه حیفه بخاطر یه مسئله جزئی هردوتون ناراحت بشین .... روز عید هم یه روزی مثل بقیه روزا ارزش نداره این همه بخاطرش گریه کنی خودتو ناراحت کنی ... به جای این کارا سعی کن بهت خوش بگذره ...
بذار احساس کنه که مرده و خانومش هم تابعشه ... چه اشکالی داره ؟؟؟؟
به نظرم روز بعد خودت پیشنهاد بده که کجا برین ... همسرت وقتی ببینه همراهیش کردی مخالفت نمیکنه ...
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تورا عاشق کرد، شوخی کاغذی ماست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی، به خدا مثل تو تنهاست بخند ...
علاقه مندی ها (Bookmarks)