سلام مریم جان وقتی پستت رو خوندم یاد خودم افتادم منم یه پست عین این داشتم خیلی شبیه پست تو بود مال اوایل سال بود و خدایی دوستای همدردی کلی بهم کمک کردن و من نجات پیدا کردم بدون هیچ مشکلی.
این حس ها کاملا عادی هستند و صد البته خیلی لطیف و جذاب میدونم همش میشینی و بهش فکر میکنی رویا میبافی مثلا وای اگه فردا تو دانشگاه بهم پیشنهاد بده وای اگه بیاد خواستگاریم وای اگه من باهاش ازدواج کنم و ... .احتمالا روزایی که کلاس داری کلی به خودت میرسی مرتب و تمیز و بهترین عطر رو میزنی و میری همش میبریش زیر ذره بین وای بهم نگاه کرد وای من حرف زدم خندید چرا سرشو تکون داد و الی اخر.درسته؟
فکر کنم این حسیه که فکر کنم احتمالا توی 60 درصد دخترای دانشجوی لیسانس پیش میاد.میدونی چرا چون اکثر ما وقتی برای اولین بار توی یه محیط مختلط قرار میگیریم و بعضا دخترهایی رو میبینیم که همون اول برای خودشون دوست پسر پیدا کردن همش حس میکنیم ما هم باید مثل اونا باشیم و این حس کم کم پیشرفت میکنه مخصوصا اگه همکلاسیهات ازدواج کنن ولی دختر خوب و خواهر گلم واقعیت اینه اینا همش میگذره.بهترین کار اینه انقدر خودت رو مشغول کنی که به ذهنت فرصت پرواز به سمت اون رو ندی.
حس تنهاییت رو کاملا درک میکنم منم تنهام و از اول کلی زور زدم ولی الان که انشالا از دانشگاه فارغ التحصیل میشم دست خالیم جز یه سری خاطرات خوب و بد چیزی ندارم که با خودم ببرم البته با یه مدرک مهندسی...
به خودت برس و همیشه سرزنده باش فقط اینها هستند که برات میمونن








علاقه مندی ها (Bookmarks)