دوست عزیز دقیقا اینکار رو کردم رفتم خونشون خودش نبود سرکار بود یه هدیه گرفتم و با نامه گذاشتم اونجا تا بخونه و آرامتر که شد میرم میبینمش میگم اون منو خیلی دوست داره و هنوزم شوکه هستش ولی دلم روشنه که حل میشه و این اتفاق افتاد تا فاصله ما بیشتر نشه آخه یجورایی بیخیال حرف زدن در این مورد شده بود و فکر میکردیم بنتیجه نمیرسیم پس دیگه صحبتی نمیکردیم می رفتیم سر کار غروب همدیگرو میدیدیم یکمحرف می زدیم شام خواب دوباره کار اما الان فکر کنم به هر دوتامون ثابت شده که برای بهبود زندگی و احساس خوشبختی باید یه کارایی بکنیم.البته این به معنای ایننیست که کارم رو توجیح کنم و بگم کار درستی بوده ولی خوب فولاد تو کوره فولاد میشه








علاقه مندی ها (Bookmarks)