برادر گرامی سلام من از روانشناسی چیزی نمی دانم اما به نظرم می آید این صحبت های شما خیلی غیر طبیعی هستند:1-
اصلا از قیافه و هیکلش خوشم نمیومد... در این صورت اصلا رابطه دوستانه را چه طور با او شروع کردید؟ چه طور ممکن است آدم اصلا از قیافه و هیکل کسی خوشش نیاید - آن هم آدمی مثل شما که به گویا قیافه برایتان در اولویت قرار دارد- و با این وجود بخواهد با او رابطه داشته باشد؟مجبور بودید او را به عنوان دوست انتخاب کنید؟2-
از منم یه ماه بزرگتره . من همیشه معیارام برای ازدواج کم سن تر از خودم باشه.. از نظر خانواده هم خانواده خوبی از نظر من نداره... مگر از شما پنهان کردند که یه ماه بزرگتر هستند؟ مگر خانواده اش را وقتی به خواستگاری رفتید نشناختید؟ مجبور بودید با کسی که معیار های شما را ندارد ازدواج کنید؟3-
برای این که از عذاب وجدان خودم کم کنم سعی کردم بهش کمک کنم که رابطه برقرار شد... از چه بابت عذاب وجدان داشتید؟ مگر به ایشان قول ازدواج داده بودید؟ مگر از روز اول رابطه تان هر دو نمی دانستید قصد ازدواج ندارید؟ مگر رابطه جنسی داشتید ؟ -ببخشید ها- مگر مثلا ایشان از رابطه ای که با شما داشتند حامله شده بودند و به ماه های آخر بارداری هم رسیده بودند و برای جمع کردن مشکل به بار آمده احساس مسئولیت کردید؟ ( البته مطمئنم این طور نبوده منظورم این است که آخر برای چه عذاب وجدان داشتید؟)برادر گرامی رابطه برقرار نمی شود .رابطه را برقرار می کنند. وقتی سعی کمک کردن داشتید و دیدید این سعی شما به جهت بدی افتاده است و دارد به برقرار شدن دوباره رابطه منجر می شود ، چرا جهت سعی تان را عوض نکردید که به برقراری رابطه منجر نشود؟4-
بهش گفتم من نمی تونم باهات ازدواج کنم قیافشو که دیدم دلم خیلی براش سوخت... می توانستید از او معذرت بخواهید و خواهش کنید شما را ببخشد و پی کارتان بروید. شما که فهمیده بودید به درد هم نمی خورید فکر نکردید بهترین لطفی که می توانید به او بکنید این است که رهایش کنید تا کسی را که مناسبش باشد پیدا کند؟ آیا امکان داشت از دوری شما بمیرد؟ آیا تا آخر عمرش غصه می خورد؟ آیا تا آخر عمرش بی شوهر می ماند؟5-
همش خدا خدا می کنم خدا یکی از ما رو بکشه... یا باید رابطه تان را درست کنید یا باید با احترام از هم طلاق بگیرید. به درست کردن رابطه میلی ندارید و شجاعت طلاق گرفتن را هم ندارید. لابد مردن ساده ترین راه است. عجیب نیست که همسرتان خیال می کند افسرده اید.فکر مردن را از سرتان بیرون کنید . شما و همسرتان جوانید و سال ها می توانید با هم یا بدون هم زندگی کنید . یک نگاه به مشکلاتی که دیگران در همین سایت بیان کرده اند بیندازید. مردم مشکلات بدتر از شما دارند و هوس مردن نمی کنند. به خدا توکل کنید و شجاع باشید و زندگی تان را درست کنید. 6-
کلا نمی شه بهش گفت...برادر گرامی مردم با همسرشان حرف می زنند. نمی توانید با همسرتان طوری مذاکره کنید که هم خواسته های او برآورده شود هم خواسته های شما ؟ پس در محیط های دیگر مثل محیط کار و... چه طور خواسته هایتان را پیش می برید؟6-
اون موقع نمی خواستم باهاش ازدواج کنم همش دنبال بهونه بودم باهاش به هم بزنم...به هم زدن که بهانه نمی خواهد. همین که نمی خواستیدش کافی بود...برادر گرامی تصور می کنم مشکل اصلی شما همسرتان نیست.
اگر خدا معجزه ای کند و همین حالا زمان را به عقب برگرداند و شما دوباره شخص مجردی بشوید که حتی با ایشان آشنا هم نشده است ، بازهم به همان دلیلی که خودتان ذکر کرده اید ( یعنی ضعف شدید اراده ) خودتان را در موقعیت هایی خواهید انداخت که آن ها را نمی خواسته اید.بنابراین عجالتا به فکر درمان ضعف اراده باشید. به این لینک توجه کنید و رفتار جراتمندانه را یاد بگیرید:
http://www.hamdardi.net/thread-18343.htmlانشا الله خدا زندگی شما و همسرتان را درست کند .

علاقه مندی ها (Bookmarks)