به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 14 از 16 نخستنخست ... 45678910111213141516 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 131 تا 140 , از مجموع 154
  1. #131
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    سلام آقای sci، سلام دوستان.
    می دونم که خوب نیست تند تند پست بذارم. فقط اومدم یه گزارشی بدم و ...

    اون آقایی که قرار بود بیاد خونمون و شوهرم هم خیلی قبولش داره، جمعه میاد. باید جراتمندی پیشه کنم و از همسرم بخوام جلوی اون از من شکایت نکنه و کار رو به نصیحت و مشاوره نکشونه.
    مشغول تهیه یه متن سخنرانی برای درخواست از همسرم هستم!
    "عزیزم من دیگه نمیخوام پیش آشناهامون از تو گلایه کنم. می خوام سرم رو بالا بگیرم و بگم که به تو افتخار می کنم. احساس خوبی ندارم که بگیم که باز هم مشکلاتی داریم. اگر لازم میدونی بریم پیش مشاور. اون آقا به نظرم توی دو سه ساعت نمیرسه که واقعن مشکلی رو حل کنه. ..."

    ولی احتمالش هست که درخواستم بی فایده باشه. چون همسرم عاشق اینه که اون آقا رو داور کنه و وادارش کنه بگه من مقصرم و بعد اینو پتک کنه هر وقت لازم شد بزنه تو سر من!

    نمی دونم باید از اون آقا هم درخواست کنم که مداخله نکنه یا نه. چی بگم جلو جلو آخه!

    یه موضوع دیگه :

    هر وقت از کارم برای شوهرم تعریف می کنم میگه : بیشتر از پولی که بهت میدن نمیخواد کار کنی! اونقدر کار کن که پولت حلال باشه! خودت رو خسته نکن! مگه چقدر بهت میدن! ولشون کن بابا! مگه چی کار میکنن! کی هستن مگه نمیفهمن و ... بلاه بلاه

    همچین جمله هایی که در قالب دلسوزی برای من عملن میگه :
    1. کارت مهم نیست.
    2. حقوقت هم کمه!
    3. و اگر هم خسته بشی به من مربوط نیست، یه جوری کار کن خسته نشی.

    ضمن اینکه در مورد کار خودش به هیچ وجه اینطوری نمیگه. کارش مهمه. وارد حوزه ی مربوط به حقوق هم نمیشه!
    به نظرتون دیگه براش تعریف نکنم؟ واکنش نشون بدم و بگم کارم مهمه و حقوقش هم خوبه؟
    دلم میخواد براش تعریف کنم! واکنش هم که نشون میدم نمیشنوه! میگم حقوقش خوبه، میگم خب کارمه، مهمه، دوستش دارم، ... ولی باز حرف خودش رو میزنه!

    این مکالمه ها بارها و بارها تکرار میشه.

    خودم رو دلداری میدم که منظورش اینا نیست. ولی واقعن هست! کلن زرنگه و توی مکالمه سیاست داره. بلده چی بگه و چطور بگه ...


    وضعیت من : یه کم میخوام به کارم برسم. اوضاع کارم خوب نیست. تمرکزم همش تو خونه است و مدیرم شاکی شده از بی دقتی هام. در شرایطی نیستم که بتونم بی دقتی کنم...
    ویرایش توسط she : چهارشنبه 08 آبان 92 در ساعت 16:45

  2. 2 کاربر از پست مفید she تشکرکرده اند .

    rozaneh (دوشنبه 13 آبان 92), هیرسا (چهارشنبه 18 دی 92)

  3. #132
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 05 آبان 04 [ 19:04]
    تاریخ عضویت
    1391-12-24
    نوشته ها
    1,691
    امتیاز
    45,402
    سطح
    100
    Points: 45,402, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteranOverdrive25000 Experience Points
    تشکرها
    6,934

    تشکرشده 6,911 در 1,649 پست

    Rep Power
    350
    Array

    آفرین دختر........ آفرین

    چقدر از خوندن نوشته هات لذت بردم... از اینکه بلدی یاد بگیری.... این یکی از اصلی ترین ویژگی های موجودی بنام انسانه: توانایی یادگیری.....

    توانایی ابراز احساساتت هم خیلی خوبه. تو، بهار، و بقیه دوستانی که این قابلیت رو دارن، به ما یه معلم هدیه کردید.

    خوشحالم که هستی.....


    هر اتفاق بدی، یه اتفاق خوبه...



  4. 3 کاربر از پست مفید میشل تشکرکرده اند .

    del (شنبه 11 آبان 92), rozaneh (دوشنبه 13 آبان 92), she (یکشنبه 12 آبان 92)

  5. #133
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 06 آذر 93 [ 02:54]
    تاریخ عضویت
    1392-6-04
    محل سکونت
    زیر سایه خدا...
    نوشته ها
    517
    امتیاز
    3,053
    سطح
    34
    Points: 3,053, Level: 34
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 147
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Overdrive1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    143

    تشکرشده 599 در 247 پست

    Rep Power
    64
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط she نمایش پست ها

    هر وقت از کارم برای شوهرم تعریف می کنم میگه : بیشتر از پولی که بهت میدن نمیخواد کار کنی! اونقدر کار کن که پولت حلال باشه! خودت رو خسته نکن! مگه چقدر بهت میدن! ولشون کن بابا! مگه چی کار میکنن! کی هستن مگه نمیفهمن و ... بلاه بلاه

    همچین جمله هایی که در قالب دلسوزی برای من عملن میگه :
    1. کارت مهم نیست.
    2. حقوقت هم کمه!
    3. و اگر هم خسته بشی به من مربوط نیست، یه جوری کار کن خسته نشی.
    شی عزیز خودت بهتر از من میدونی اما گاهی به هم تذکر بدیم بد نیست
    1-ذهن خوانی نکن
    2- مثبت اندیش باش

    به نظر من شوهرت اینارو میگه چون دلش نمیخواد همسر عزیزش خسته بشه دلش نمیخواد همسرش سرکارش آزرده بشه ولشون کن بابا اونا مهم نیستن تو و وجودت سلامتیت نشاطت برام مهمه

  6. 3 کاربر از پست مفید بهار_68 تشکرکرده اند .

    del (شنبه 11 آبان 92), she (شنبه 11 آبان 92), ساحل75 (جمعه 10 آبان 92)

  7. #134
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    سلام آقای sci. سلام دوستان خوبم.
    ممنونم میشل جان. خدا کنه واقعا یاد بگیرم. یه چیزهایی رو گاهی نمیدونیم خب یاد میگیریم. یه چیزهایی ترک عادت می خواهد و راحت نیست...

    آقای sci میخوام به خانواده همسرم زنگ بزنم و احوال پرسی کنم (گفتید باید این شرایط رو بپذیرم) ولی نمی تونم. سختمه. دلخورم...

    نه اینطور نیست بهار جان! ما گاهی سر این موضوع کارمون به بحث و دعوا میکشه...

    او حقوقم رو میگیره و سعی میکنه در مقابل بی منتم کنه.
    اگر خدای نکرده بگم از کار اومدم خسته ام، شروع میکنه این داستان تکراری رو که که اگر قسط نداشتیم نمیذاشتم تو بری سر کار. خودت خواستی بیایم این خونه وگرنه میشد بریم کرج یا اطراف تهران خونه بگیریم و قسط ندیم و ایقدر اذیت نشیم و تو نری سر کار...
    این رو به شکلی تقریبا مستقیم میگه که : خودت خواستی به خاطر تو ما تو این خونه ایم پس باید بری سر کار و حقوقت رو بدی برای قسط ها و نگی که خسته ام (منت بذاری)
    اگر تو نمی خواستی این خونه بشینی من اونموقع اطراف تهران می تونستم خونه بخرم و .... بلاه بلاه
    همه ی این حرف ها هم بی ربطه چون :
    اصلن نمی تونست خونه بخره. پول پیش خونه ی ما همش وام و قرضه. اون که کار یا پول نداشت.
    هیچ کدوممون اون موقع نمیخواستیم بریم اطراف تهران و اون خودش هم توی تهران دنبال خونه میگشت.
    الان هم واقعن دلش نمیخواد بره اطراف تهران.
    واقعن دلش نمیخواد من بشینم خونه و خیالش راحته که میرم سر کار.
    نمی دونم چرا این بحث ها اینقدر زیاده بین ما و بی نتیجه و بی پایه است و باعث اعصاب خوردی و دلخوریه.
    اون حرفی میزنه که منظور واقعی اش نیست. من هم جواب اون حرف ظاهری رو میدم و بنابراین به نتیجه نمیرسیم.

    سوال : وقتی کسی یه حرفی میزنه که می دونیم منظورش یه چیز دیگه است(نه اینکه ذهن خوانی کنیم، واقعن می دونیم) یا حداقل منظورش اینی که میگه نیست، چی باید جواب بدیم؟ چه عکس العملی باید داشته باشیم که جراتمندانه باشه؟

    اگر جواب و عکس العمل حرف ظاهری رو بدیم، خب بی ربطه و بی فایده. اگر به منظور اصلی عکس العمل نشون بدیم، طرف مقابل می تونه زرنگی کنه و بگه منظورش این نبوده و ما بد برداشت کردیم و ذهن ماست که کج برداشت می کنه. اینجوری هم حرفش رو زده و هم ما رو متهم کرده که ذهنمون خرابه و خودش رو معصوم جلوه میده. علی رغم اینکه به هرحال این خطر وجود داره که ذهن خوانی کرده باشیم!

    این مشکل رو من با خانواده شوهرم هم دارم...

    مثلا شوهرم میگه : she از کارت راضی هستی؟
    (خب من تا آخرش رو می خونم. چون به تازگی صحبت از حقوق و قسط و ... شده و قراره دوباره همون بحث تکراری رو شروع کنه و آخرش نتیجه گیری کنه که من خودم میخوام که برم سر کار و حقوقم رو خودم باعث شدم خرج قسط ها بشه و البته همه زن و شوهرها همینطورند یعنی حقوق یکی شون خرج قسط ها میشه و من کار مهمی نمی کنم و حقوقم هم کمه و همه چی طبیعیه و اون مرد خوبیه و زندگی رو خودش داره تامین می کنه و من باید ازش تشکر کنم و خسته هم نیستم و اصن مگه چی کار کردم که خسته باشم و .....)
    با این حال من باز هم شرایط کاریم و رضایت نسبی ام رو براساس واقعیت میگم و میگم که خودت هم می دونی اینارو.
    جواب اون : بحث و نتیجه گیریش رو شروع میکنه.
    من تا حالا نتونستم جلوی ادامه این بحث رو بگیرم.
    .
    .
    به تازگی این بحث در مورد بچه هم تعمیم پیدا کرده.
    اون نمیگه که ما پول و شرایط نداریم و نمی تونیم بچه دار بشیم. (واقعیت) بلکه من رو مقصر میدونه و میگه تو اخلاقت هنوز با من یکی نشده و اختلاف عقیده داریم و تو بچمون رو مذهبی بزرگ نمیکنی و تو خودت هنوز بچه ای و اگر حامله بشی من حوصله ندارم ببرمت بیمارستان و اعصاب مریضیت رو ندارم و معلوم نیست ما اصلن بخوایم با هم زندگی کنیم و اصلن باید تصمیم بگیریم که بچه میخوایم یا نه و بچه به چه درد میخوره و ...

    البته کلن هم از بچه بدش میاد. خواهراش هم بچه ندارن و نمیخوان. چون اولن خودخواهن، دوما پدر و مادرش همیشه میگن بچه بده. بچه به هیچ درد آدم نمیخوره. کلی باید براش زحمت بکشی آخرش هم بچه چی کار میکنه برات؟ اونها هیچ وقت برای بچه هاشون وقت نذاشتند ولی همیشه هم طلبکار بودند و مظلوم.

    البته من فکر می کنم اون ته دلش بالاخره بچه میخواد.

    به هر حال صحبت راجع به کار، خونه و بچه باعث تنش های بدی بینما میشه. این بحث ها گاهی ناخوداگاه پیش میاد و گاهی عمداً.


    مهمونی خوب بود. از شوهرم "با جملات من" درخواست کردم و اون هم قبول کرد و کنار اون آقا خوش گذشت و شکایتی نکردیم. حتی وقتی اون آقا پرسید شوهرم گفت همه چی خوبه و خدا رو شکر.
    ویرایش توسط she : شنبه 11 آبان 92 در ساعت 16:46

  8. 6 کاربر از پست مفید she تشکرکرده اند .

    del (یکشنبه 12 آبان 92), malakeh (یکشنبه 12 آبان 92), reihane_b (شنبه 11 آبان 92), rozaneh (دوشنبه 13 آبان 92), tamanaye man (یکشنبه 12 آبان 92), هیرسا (چهارشنبه 18 دی 92)

  9. #135
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 12 مهر 96 [ 22:35]
    تاریخ عضویت
    1392-3-16
    نوشته ها
    135
    امتیاز
    4,002
    سطح
    40
    Points: 4,002, Level: 40
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 148
    Overall activity: 42.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First ClassVeteran
    تشکرها
    207

    تشکرشده 148 در 68 پست

    حالت من
    Narahat
    Rep Power
    27
    Array
    sheعزیز شرمندم که این موضوع رو تو تاپیکت مطرح میکنم.من همیشه تاپیکتو دنبال میکنم تا بتئنم مشکلاتمو (که خیلیهاش شبیه مشکلات شماس)حل کنم.میخواستم مشاوره خصوصی بگیرم عضو انجمن مشترکین ازاد شدم شماره فیشم رو هم دادم اما هنوز عضو عادیم.میخواستم بدونم چقدر طول میکشه تا عضویتم تائید شه....بازم معذرت میخوام و از ته قلبم ارزو میکنم با پشتکاری که داری موفق بشی

  10. #136
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array
    آقای sci گرامی؛
    چه جوری میتونیم به صورت کاملا جراتمندانه از تاثیر مشکلات دیگران روی زندگیمون کم کنیم؟
    یعنی همین که من از همسرم بخوام، مدیریت کنه این اوضاع رو تا مثلا مسائل و مشکلات خواهرش روی زندگیمون تاثیر نذاره، کافیه؟
    خواهر شوهر من به تازگی با شوهرش دعواش شده و البته فعلا قصد و نیتش اینه که از همسرش جدا بشه، بنابراین تا این موضوع بخواد پیش بره؛ مطمئنا دخالت اطرافیان، بزرگترها و احتمال خیلی زیاد حرف و حدیث های فراوانی که به دلیل ارتباطات تلفنی و دیداری بیش از حد مادرشوهرم با اطرافیان و فامیل برقرار میکنه، دایره ی تنش ها رو گسترده میده و مسائل از اون چیزی که هست بزرگ تر و فاجعه آمیز تر نشون داده میشه. بنابراین در این شرایط
    همسر من هم که خوب، هنوز هیچی نشده، دیشب کلی اعصابش خورد بود از یه طرف بخاطر خواهرش و زندگیش و از طرفی هم بحث آبرو و آبرو داشتن پیش دوست و دشمن و از این جور حرف ها، اعصابش خورد شده بود و حتی وقتی توی خونه من کنارش نشستم و میخواستم که باهاش حرف بزنم، عصبانی شد که حوصله ندارم و اعصابم خورده، تنهام بذار.

    در ضمن اینکه همسرم بخواد رازهایی از زندگی خودمون رو حتی برای عبرت گرفتن خواهرش و همسرش مثال بزنه و بیان کنه، یه کم برام آزاردهنده اس. من میخوام این اتفاق این دفعه نیافته. (این موضوع به اندازه ی کافی از طریق مادرشوهرم انجام میشه؛ اما بازگوئی مسائل مون از طرف شوهرم؛ سخت تر و آزاردهنده تر برام.)
    -----------
    این ماجرای نحوه ی رفتار همسرم بخاطر مسائل دیگران بارها و بارها تکرار شده و اصولا از آتش خشمش، شعله هایی هم به من و از ناراحتیش، دوده هایی وارد زندگی من شده. من از این تاثیر گذاری ها می ترسم و دلم میخواد زندگیم استحکام بیشتری داشته باشه، به نظرتون نیاز هست که من امشب با همسرم صحبت کنم و ازش بخوام که این بار امین زندگی مون باشه و سعی کنه ماجراهای خواهرش رو به زندگی مون نیاره؟
    یا باید سعی کنم با خلق موقعیت های عاشقانه، فقط و فقط به آرام سازی ه شرایط زندگیم بپردازم و نقش عشقولانگی داشته باشم؟ در این صورت در مورد افشای رازهای زندگی مون و اصلا مثال زدن های همسرم درباره ی زندگی خواهرام یا خانواده ام باید چی کار کنم؟

    آرزوهایم مشخص است و دست یافتنی و
    من
    برای رسیدن به آنها نهایت تلاش خود را خواهم داشت!
    و امروز
    من شاکرم! شاکرم که خداوندی دارم که
    آرزوهایم رو به من هدیه دادند و
    منه انسان
    چیزی رو نخواهم ساخت، حتی دیگر لیستی نخواهم نوشت، من!!
    من سر طاعت در برابر لیستی که به من هدیه میدهد برمیآورم.


  11. 2 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    she (یکشنبه 12 آبان 92), tamanaye man (دوشنبه 13 آبان 92)

  12. #137
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط del نمایش پست ها

    خواهر شوهر من به تازگی با شوهرش دعواش شده و البته فعلا قصد و نیتش اینه که از همسرش جدا بشه، بنابراین تا این موضوع بخواد پیش بره؛ مطمئنا دخالت اطرافیان، بزرگترها و احتمال خیلی زیاد حرف و حدیث های فراوانی که به دلیل ارتباطات تلفنی و دیداری بیش از حد مادرشوهرم با اطرافیان و فامیل برقرار میکنه، دایره ی تنش ها رو گسترش میده و مسائل از اون چیزی که هست بزرگ تر و فاجعه آمیز تر نشون داده میشه. بنابراین در این شرایط همسر من هم که خوب، هنوز هیچی نشده، دیشب کلی اعصابش خورد بود از یه طرف بخاطر خواهرش و زندگیش و ...

    سلام خانوم دل. اووه متاسفم!
    من هم این مشکل رو داشتم...

    این یک سال که زندگی من تا مرز طلاق رفت. بیشتر از هر چیزی به خاطر مشکلات دیگران بود.

    هر دو تا خواهر همسرم با شوهرهاشون به مشکل برخورده بودند و مادرشوهرم این وسط با تماس با شوهرم اوضاع رو طوری تفسیر می کرد و به خورد شوهر من میداد که کاملا زندگی ما رو تحت تاثیر قرار می داد.
    یک سال پر از درگیری گذشت و هیچ کدوم از خواهرها طلاق نگرفتند. اتفاقا به خواسته های دلشون هم رسیدند و شوهرهاشون رو به راحتی تحت کنترل دارند.

    مادرشوهر و پدرشوهرم هم دارند زندگی عادی خودشون رو ادامه میدن.

    این وسط فقط ما بودیم که تو شعله اختلافات و مشکلات اون ها سوختیم و زندگیم داغون شد و حرف طلاق توی زندگیمون اومد و هرگز دیگه زندگیمون به اوضاع قبل برنمیگرده.

    خانوم دل عزیز همه اونچیزی که پیش بینی می کنی برای ما افتاد.
    اعصاب خوردی همسرم و روزهای سخت و رازهای زندگیمون و حضور تلخ و وحشتناک دروغ ها، دخالت ها ، حسادت ها و نقش بازی کردن مادرشوهری که زندگی دخترهاش رو بهم ریخته میدید و ما رو به جون هم می انداخت.

    من این یک سال زهر مارم شد. هر کاری کردم بی نتیجه بود.
    همدلی کردم موضوع رو جدی تر گرفت، مخالفت کردم گفت خانوادم رو دوست نداری، عشقولانگی کردم اعصابش رو نداشت، همش می گفت من و خانواده ام فرشته بودیم، شما شانس آوردین! یعنی نمی گفت ببین ما مشکل داریم که هممون نمی تونیم زندگی کنیم! می گفت ما گیر خانواده های بدی افتادیم!!!!!!!!!!!!!!!!! ...

    حالا هم می بینم که ناخودآگاه رفتار دامادها رو که بد می دونست چطور داره تقلید می کنه ...

    نمی خوام بهش فکر کنم. حالا که زندگی اونا درست شده خواهرهاش پزِ خوبی شوهراشون رو به من میدن. با این حال باز هم ترکش های این مسائل از زندگیمون پاک نشده ...

    نمی دونم نظر آقای sci عزیز چی هست. اما من بهت پیشنهاد می کنم تا جایی که می تونی خودت رو از این داستان ها بکش بیرون.
    نبین.
    نشنو.
    نگو.
    اون رو به حال خودش بذار.

    حتی وقتی خواست باهات حرف بزنه و دیدی مجبوری همدلی کنی فقط گوش کن و نهایتا بگو می فهمم که نگران خواهرت هستی. ایشالا همه چی به خیر و خوشی تموم بشه!

    هیچ دخالتی نکن.
    وارد این گردباد نشو! فقط دور تن خودت می پیچه!!

    اون هر چیزی رو که دلش بخواد مثال بزنه و فکر کنه به خواهرش کمک میشه، مثال میزنه و میگه! بعید می دونم راه جراتمندانه ای باشه که اونو منصرف کنه.

    مگر اینکه به شما بیشتر از مادر و خواهرش اعتماد داشته باشه.
    شوهر من نداشت.
    ویرایش توسط she : یکشنبه 12 آبان 92 در ساعت 12:59

  13. 7 کاربر از پست مفید she تشکرکرده اند .

    del (یکشنبه 12 آبان 92), heaven65 (دوشنبه 13 آبان 92), malakeh (یکشنبه 12 آبان 92), reihane_b (پنجشنبه 16 آبان 92), tamanaye man (یکشنبه 12 آبان 92), هیرسا (چهارشنبه 18 دی 92), بهار_68 (یکشنبه 12 آبان 92)

  14. #138
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 24 دی 93 [ 11:07]
    تاریخ عضویت
    1392-6-21
    نوشته ها
    187
    دستاوردها:
    100 Experience PointsOverdrive1 year registeredTagger First Class
    تشکرها
    143

    تشکرشده 73 در 46 پست

    Rep Power
    0
    Array
    she عزیز میشه نظرتو راجع به این که شوهر من اصلا پیش من هیچوقت هیچ مساله رو بیان نمیکنه که من بخوام همدلی یا کار دیگه بکنم باید چه کار کنم تا بهم بگه مسائلشو؟ممکنه رفتارای خودم باعث این قضیه باشه و به مرور درست بشه حس میکنم اصلا به من اعتماد نداره یا اصلا منو آدم حساب نمیکنه که نظر بخواد ..
    چجوری باید جراتمند باشم اصلا میشه ؟؟؟خوشحال میشم نظر آقای sci رو هم بدونم

  15. #139
    Banned
    آخرین بازدید
    شنبه 19 دی 94 [ 18:27]
    تاریخ عضویت
    1390-10-12
    نوشته ها
    633
    امتیاز
    6,328
    سطح
    51
    Points: 6,328, Level: 51
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 22
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    2,084

    تشکرشده 1,278 در 497 پست

    Rep Power
    0
    Array
    she جان من فکر میکنم همسرت از اینکه میری سر کار ناراحته ، از این بابت که میبینه اذیت میشی ، خسته میشی و .... به عنوان یک مرد ، غرورش جریحه دار شده ، ولی مستقیم بهت نمیگه ، میخواد یک جورایی شما رو مقصر جلوه بده تا یکم از عذاب وجدانش کم شه ، میخواد بهت بگه که من به عنوان شوهر که مسئول خرج و مخارج این زندگی هستم ، از این وضعیتی که برای زن زندگیم به وجود آمده ناراضی هستم . نمیدونم چطوری بهت بگم ، امیدوارم منظورم رو متوجه بشی .

    برای همین هرچی بیشتر احساس کنه که تو خسته شدی ، بیشتر اذیت میشه و میخواد سنگینی وضعیت به وجود اومده رو جوری برای تو جلوه بده که تو تقصیر بی عرضگی شوهرت نبینی . ازش دلگیر نشو ، مردای واقعی این طوری هستند .

  16. 2 کاربر از پست مفید tamanaye man تشکرکرده اند .

    she (چهارشنبه 15 آبان 92), بهار_68 (یکشنبه 12 آبان 92)

  17. #140
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array
    she عزیزم، از دیروز دارم به حرفات فکر میکنم. اینکه نبینم، نشنوم و نگم!
    امیدوارم بتونم.
    من نگران زندگیم هستم؛ نمی خوام آتیش زندگیه یکی دیگه زندگیه منو بگیره! بنابراین باید بتونم خوب مدیریت کنم.
    من باید بتونم آرامش خودم و همسرم رو حفظ کنم. امیدوارم توی خلق موقعیت های عاشقانه بتونم موفق بشم. گرچه کار بسیار سختی هستش چون که ما با مادرشوهرم توی یه ساختمون زندگی میکنیم و این روزها رفت و آمدهاشون به زندگیم خیلی زیاد شده. استرس و تنش ها و اضطرابهایی که وارد زندگیم شده رو باید بتونم کنترل کنم.


    آرزوهایم مشخص است و دست یافتنی و
    من
    برای رسیدن به آنها نهایت تلاش خود را خواهم داشت!
    و امروز
    من شاکرم! شاکرم که خداوندی دارم که
    آرزوهایم رو به من هدیه دادند و
    منه انسان
    چیزی رو نخواهم ساخت، حتی دیگر لیستی نخواهم نوشت، من!!
    من سر طاعت در برابر لیستی که به من هدیه میدهد برمیآورم.


  18. 3 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    heaven65 (دوشنبه 13 آبان 92), rozaneh (دوشنبه 13 آبان 92), she (چهارشنبه 15 آبان 92)


 
صفحه 14 از 16 نخستنخست ... 45678910111213141516 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. نحوه دسترسی به انجمن های همدردی(مشاوره تخصصی عمومی و مشاوره تخصصی خصوصی )
    توسط مدیرهمدردی در انجمن آموزش استفاه از تالار گفتگوی همدردی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: شنبه 01 شهریور 99, 19:28
  2. مشاوره تخصصی با آقای sci
    توسط sidni در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: سه شنبه 09 اردیبهشت 93, 17:57
  3. مشاوره تخصصی she با جناب آقای sci -- ادامه
    توسط she در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: دوشنبه 04 آذر 92, 19:11
  4. میخوام خودمو بیشتر بشناسم! یه شناخت تخصصی و ریشه ای!!!
    توسط del در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه 10 مهر 92, 12:46

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 12:20 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.