دیروز بعد از 2هفته شوهرم اومد اول خواست بچه رو ببره که من بهش ندادم و انقدر رفت رو اعصابم که به جای اعتباربخشی تخریب کردم و گفتم اگه این کارارو ادامه بدی دیگه آیدارو نمیارم هی بچه ام بچه ام میکرد و منم گفتم اگه همینجوری ادامه بدی همون 5شنبه به 5شنبه تو کلانتری
دید خیلی جدی ام مجبور شد کوتاه بیاد و منو سوار ماشین کرد شروع کرد به فحش دادن و نفرین کردن یکم سکوت کردم ولی لنقد لباس خودشو درآورد کرد تو تن من که جوش آوردم و حرف خودشو بهش برگردوندمو گفتم ایشالا به حق همین اذان خدا از باعث و بانیش نگذره واگذارش به خدا
بعد یکم با ماشین دور زدیم یه جا ایستاد پیاده شد و رفت سیگار کشید منم چون آیدا اذیت میکرد پیاده شدم و یکم فاصله گرفتم تا سیگارش تموم شه اصلن برام مهم نبود که داره سیگار میکشه
بعد آیدارو بردیم پارک منم نشستم و او و بچه اش بازی کردن چون پارک خلوت بود خودش رفت بالای سرسر و بازی کرد حسابی خسته شد و صداش دراومد بعد من رفتم نزدیک و بهونه کرد که من از این سرسره درنمیرم بیا آیدارو بگیر منم رفتم آیدارو گرفتم موقع سر خوردن گفت مواظب سرت باش نخوره بعد رفت آب خورد گفت گشنمه منم بیسکوییت داشتم دادم بهش سوار ماشین شدیم رفت طرف خونه مامانش اینا گفت آیدارو ببرم خواهرزاده هام ببینم منتظرن گفتم آیدا هم اذیت میشه هم اذیت میکنه گفت پشت در میشینیم تو ماشین اگه اذیت کرد میارمش
بچه رو برد و اومد نشست تو ماشین یکم سکوت بعد شروع کرد به آه و ناله که خسته شدم دیشب جاده مه داشت و کمر درد گرفته و ناز کردن منم پشتشو یکم ماساژ دادم و مامانش صداش زد که بچه گریه میکنه رفت آرومش کرد و اومد نشست و یه لبخند قشنگ که همیشه بعد اون لبخند بهم میگفت دوست دارم زد و باز نتونستم خودمو کنترل کنم زدم زیر گریه با گریه بهش گفتم که دوستش دارم و همه حرفهای فرشته مهربونو بهش زدم وقتی گفتم من اشتباه کردم میخوام جبران کنم نذاشت حرفم تموم شه گفت اشتباه کردی باید تاوانشم بدی منم گفتم باشه اگه تو اینجوری میخواهی من تحمل میکنم من که نمیتونم مجبورت کنم که منو دوست داشته باشی
میگفت که باید همه اونایی که زندگیمو بهم زدن بیان ازم معذرت خواهی کنن و من غرور دارم و غرورمو نمیشکنم و میگفت من تو رو نمیبرم و اگه تو بیای من از خونه میرم بیرون چون داییت یادت داده که خودتو بزنی به در و دیوار یه سری حرفای مسخره دیگه
درمورد اون قسمت که فرشته مهربون گفته بود بگو من بخاطر رفتارت مجبور شدم برم دادگاه اونم گفت مگه من چیکار کردم و منم گفتم کاری که باید میکردی و ازت انتظار داشتم نکردی و مجبور شدم برم دنبال دادگاه و اینها
اونم گفت تو آبرو مو بردی و من قید کار و همه چیمو زدم من گفتم هنوز که چیزی نشده که گفت من این دفعه رو نمیگم دفعه قبل و میگم منم گفتم دفعه قبل که تموم شد گذشت گفت مال تو تموم شده برای من هنوز تموم نشده من سابقه دار شدم و هنوز رو اعصابم
در بین حرفهاش گفت که تو شوهرت نَنَته - تو زنم نیستی و فقط مادر بچمی - تو بازیچه دست مامانتی و یه سری حرفهای اینجوری همونجور که من از مامانش متنفرم و اونو باعث و بانی بدبختیم میبینم اونم همین حسو نسبت به مامان من داره ولی من به زبون نیاوردم و اون خودشو خالی کرد من همه حرفامون یادم نیست ولی اوناییی که یادم بودو نوشتم شاید یکم پس و پیش باشه
در کل
به نظرم میترسه دقیقا مثل من دودله یه جورایی داشت با دست پس میزد و با پا پیش میکشید
تا حالا فکر میکردم ازم متنفره ولی الان فکر میکنم هنوز متنفر نیست ته دلش یک کوچولو میخواد
علاقه مندی ها (Bookmarks)