یاسمینای عزیز
انگار شما پست منو با دقت نخوندیدن. من ولی با دقت خوندم .
چه کسی گفته شما حق نداشتی ازدواج کنی؟ من اگه جایی این حرفو زدم ، بگوو؟
من برات نوشتم زندگی جدید و راحتی که داری و خوشبختی که الان حس میکنی، حق شماست. غیر از اینه ؟؟
بله هیچ جایی ننوشته ، منم گفتم قانون نانوشته است. یه احساسه که خانواده همسرت دارن و کمی درکشون کن.
اما ازت کینه دارن یا ندارن. دوستت دارن یا ندارن . میخوان خوشبخت بشی یا خشبخت نشی.
بذار هر فکری که دلشون میخواد ، بکنن. شما مسئول تفکر اونها نیستی.
شما مسئول زندگی خودت ، نی نی، مرتضی و امیرعلی هستی . همین. دوست ندارن ببیننت، خب نرو عزیزم. هم خودت کمتر آسیب میبینی، هم داغ اونا تازه نمیشه. این خیلی توضیحش سخته؟؟؟ من غیر از این چیزی گفتم؟؟؟
دختر خوب، من اتفاقاً خوشحالم که ازدواج کردی و سر و سامون گرفتی و احساس خوشبختی میکنی. اما لازم نیست با دستای خودت ، خوشبختی تو خراب کنی. همین .![]()
![]()
kamr عزیز ، شما کاربر فهمیده ای هستید. من همیشه پست های شما رو برای مراجعین میخونم. چطور چنین حرفی میزنید؟
اگر یاسمینا خانوم، مسئول مرگ شوهرش بود، که بهش میگفتن قاتل.
من نمیدونم چطور دارین قضاوت راجع به پست من میکنید در حالیکه من فقط گفتم یاسمینا خودش یه مادره و چطور واسه یه بچه هفت ساله، پر پر میزنه، خب کمی هم داغی که به دل اونا هست، درک کنه. یاسمینا میتونه این درک رو داشته باشه . قرار نیست کاری انجام بده . به اونا هیچ وابستگی هم نداره. پس به زندگی خودش بچسبه. به یاسمینا گفتم برای تنها دقایقی خودشو جای اونا بزاره. اگه زبونم لال این اتفاق واسه برادر خودش افتاده بود، چی ؟؟ درک کردن همدیگه، درک کردن یه پدر داغ دیده، مادر داغ دیده، برادر کمر شکسته اونقدر سخته؟؟؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)