احساس مي كنم عين برنامه آشپزي شدم با فرق اين كه اونجا مواد با مواد اوليه غذا درست ميشه و اينجا با كلمات درد و دل....
يك چهل روزي هست كه خونه مادر شوهرم اينام...شايدم بيشتر
واسه همه سوال پيش اومده كه كي ميرم سر خونه زندگي ....اگه شوهرم بود الان مي گفت همه كيان بعد من مي گم همه خانواده اون ميگه اسم بيار و اين داستان ادامه دارد........
واقعا احساس ميكنم هيچ كي نه منو دوست داره نه بهم احترام ميذاره...من حتى اگه بخوام به شوهرم اخم كنم بايد به صد نفر جواب پس بدم...خواهرم بهم همش ميگه برو خونت اين عاقبت موندن اونجاست ولي متاسفانه چون پدر شوهرم مسافرته واسه كار فعلا اين جا موندگاريم....
چقدر امروز بغضم گرفت كه هيچ كي با من نبود...همه ضدم بودند
من خيلي بدم مي ياد شوهرم خودش بندازه رو من جلو خانوادش به خصوص برادرش ...خجالت مي كشم خوب....اصلا بدمم مي ياد از اين حركات تو جمع...اين قدر كنه ميشه يهو يك حركت ميره من جيغ مي زنم...داشت گازم ميگرفت...حالا همه به من حمله كردن...بهشون ميگم خوب بدم مي ياد خودشو بندازه رو من حتى مادربزرگم هم ضد من شد...خوب مي خواد بخورتت...مادر شوهرم مي ياد مي گه يعني اين بايد خفه شه با اين جيغ زدنش از اون ورم برادر شوهرم ميگه اين دوتا مثل بچه ده ساله ميمونند...منم گفتم ماشالله همتون حمله كردين به من ديواري كوتاه تر از من نيست...كه برادر شوهرم دلش برام سوخت گفت حالا مگه چيه جيغ بزنه بعدش رفت بالا اومد پايين عطر هاي مارك دار خريده بود واسه خودش و شوهرم و مامانش...من از بوي عطري كه واسه خالم خريده بود خيلي خوشم اومد... شوهرم امده به برادر شوهرم ميگه واسه پرنده نخريدي...(از موقعي كه اومدم اينجا عطرم تموم شده واسم عطر نخريده به داداشش ميگه واسه چي واسه زنم عطر نخريدي!!!!)بعد خالم عطرشو داد به من كه داشتم از اين موقعيت فرار مي كردم....بدم مي ياد از دلسوزي كسي بهم چيزي بده...تازه ميگه اينو بهت ميدم ولي اگه بشنوم جيغ بزني ميكشمت...
كاش جرات اينو داشتم كه بگم كادويي كه ادم براش شرط بذاره رو هم نمي خوام
امروز دلم از حرفاشون خيلي گرفت...دلم رو شكوندن
خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند،
با انگشتان مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد ميدانم جز من كسي نداري !!!
علاقه مندی ها (Bookmarks)