سلام عید شما مبارک
ماه رمضان امسال هم تموم شد به چشم برهم زدنی ....
معمولا روز آخر ماه رمضون ی حال معنوی خاص به آدم دست میده و احساس می کنه فرصت ها را از دست داده و..... نمی دونم شما هم این حال رو تجربه کردید یا نه؟؟؟
ولی من به شدت تجربه کردم البته یکم احوالاتم در بعد مادی تجلی کرده بود
یک ساعت به افطار مونده بود یهو حس کردم ای دل غافل ماه رمضون واقعا تموم شد.. و من فرصت ها رو از دست دادم ...و اصلا درست حسابی زولببا بامیه نخوردم امسال .همسرم هم خونه نبود سریع حاضر شدم رفتم روبرو خونمون یک
پاساژ کوچیک محلی هست رفتم یک راست سراغ قنادی و چند تا دونه بامیه و زولبیا خریدم گفتم تا ماه رمضون دیگه کی مرده کی زنده اس این روز آخری دلی از زولبیا بامیه در بیارم.
تو پاساژ ی مغازه عطر فروشی هست وایسادم جلوی ویترنیش عطراشو ببینم یهو دیدم یه موجود فسقلی چسبید به پام .ی پسر بچه کوچولو بانمک فندق بلا .
خیلی با مزه بود داشت بستنی می خورد .عزیزدلم انقدر حواسش به بستنیش بود فکر کرده بود من مادرشم .اصلا حواسش نبود که من غریبه ام .اراستش اول اولش ی لحظه ترسیدم .ولی بعد چندثانیه نگاهش کردم دستشو گرفتم اون همچنان زل زده بود به ویترین و مشغول بستنی خوردن بود.
دلم یهو ضعف رفت برای مادر بودن .......خیلی خوب بود احساس مادرانه .اون لحظه از ته قلبم
آرزو کردم هیج جای دنیا هیچ زنی تو حسرت مادرن شدن نمونه...
بدونه اینکه متوجه بشه منو اشتباه گرفته نامحسوس دادمش دست مامانش و رفتم این آخرین افطار رو با زولبیا بامیه خودمو خفه کردم.
-----------------------
آقای کامروا حالتون خوب شد ؟
آقا یbaby چرا دیگه نمیاد باز؟
بهار زندگی دلم برات تنگ شده .چند روز پیش تاپیک های قدیمیت رو خوندم
برای بهار شادی هم همین طور.
برای پاییزان گلنوش و چشمک هم همین طور.![]()











علاقه مندی ها (Bookmarks)