خب خدا رو شکر که خوبی.
اولا، نگران کار نباش. جور میشه. من مجانی تدریس میکردم فقط واسه اینکه سرگرم باشم. پس قدر همین سرگرم بودنت رو بدون.
دوما، خدا رو شکر که خونواده خوبی داری که حمایتت میکنن. تنهای تنها باشی سخته.
سوما، نظر من راجع به طلاق یک واقعیته نه اینکه فقط زاییده ذهنم باشه. سعی کن به خودت و حتی به اطرافیانت به دیده ی یک انسان با همه کمالات و خطاهاش نگاه کنی که مدام داره تجربه کسب میکنه تا به تعالی برسه.
طلاق یک تجربه تلخه که اگه با هوشمندی بذاری تجاربش به ثمر بشینه، شیرینی زندگی تو از شیرینی زندگی کسی که متأهله بیشتر خواهد بود. اینو به جرأت میگم.
پس سعی کن ذهنی داشته باشی که مرزها رو بشکنه و خیلی نگاهت رو وسیع تر کنه، وسیع تر از خونه خودت و محله تون و شهرتون و حتی فرهنگ و عرف کشورت و نگاه غلط خیلی ها به طلاق. که خدا رو شکر روز به روز داره شعور و آگاهی مردم بیشتر میشه.
نمیخوام زیاد حرف بزنم.
من تو همین زندگی گاهی یاد گذشته میفتم... اما قلبم مثل اون سال ها نمیگیره، حس نمیکنم از درون دارم خالی میشم. حس نمیکنم یه چیزی تو گلوم هست که نمیشکنه تا راحت نفس بکشم...چون اون روزها تموم شده و من به شرایط جدیدم عادت کردم.
و فقط اگه این شرایط جدیدم رو از دست بدم دوباره اون احساسات برمیگرده. شاید به همین خاطر بوده که به هیچ قیمتی نخواستم زندگی فعلیم رو خراب کنم ... چون میدونم ترک عادت سخته. اما میگذره. اما اینکه چقدر طول بکشه بستگی به خودت داره و به طرز فکرت.








علاقه مندی ها (Bookmarks)