
نوشته اصلی توسط
باران بهاری11
سلام پرنده جانم
اول اینکه چه راهکارهایی رو تا بحال انجام دادی؟
دوم واقعا دوس داری زندگیت سرشار از آرامش بشه؟واقعا؟چقدمیخای؟چقدتلا ش میکنی؟
عزیزم دنیای دید همسرت با دنیای دید تو فرق داره..پس حرفاشو به دل نگیر..دل تو اونقد بزرگ کن ک با هیچ زهری تلخ نشه..همسرت دوست داره بدتو نمیخاد..آروم باش عزیزم بخاطر خودتم شده آرامشتو حفظ کن..
چقد مطالعه روانشناسی ازدواج داشتی؟سخنرانی خانواده موفق دکترفرهنگ رو گوش دادی؟اگ نه لطف کن زحمتشو بکش..
اهدافت غیر این خواستت چیه؟چقد با اهداف همسرت همخونی داره..
شادباشی عزیزم
سلام باران جونم
من از موقعي كه اومدم اينجا،يعني سه ماهه دارم تلاش مي كنم.بغلش مي كنم و مي بوسمش چون تو همين جا يك هم چين چيزي گفته بودند.درحاليكه قبلا اصلا بغلش نمي كردم و اگر اون من رو بغل مي كرد مسخره مي دونستم چون عاري از احساس بودم.ولي مشكل اينجاست كه ما هيچ چيز مشترك نداريم كه باعث بشه جذب هم بشيم.چيزي كه براي اون جذابه براي من نيست و برعكس.
مثلا يك برنامه تلوزيوني ميذاره به اون زبون مسخرشون.حالا فكر كن من همينطوريشم چيزي از زبونشون حالي نميشه و از طرف ديگه برنامش براي من مسخرست ولي اون چنان ميره تو عمق برنامه كه اصلا منو فراموش مي كنه.اين هم به خاطر عدم علاقه اون به منه چون اگر براش مهم بودم برنامه انگليسي ميذاشت كه حداقل مشترك با هم ديگه ببينيم.
ترانه جان ،عزيزم
ميدونم دارم مي نالم ولي اخه ٣ماهه اينجام.هدفم هم اين بود كه بتونم علاقه مند بشم ولي نميشه .هر كاري كردم نميشه....
اين مثال هايي كه زدم خواستم بگكه اوضاع ما داره مثل قبل ميشه مگر نه اين چيزا برام مهم نيست.من مي نالم چون دارم مي بينم به جاي نتيجه مثبت دارم نتيجه منفي مي گيرم.من منفعل نيستم.اتفاقا بهش گفتم كه امروز خيلي اذيتم كرد..
ببين دو شب پيش جي شد.رفته بود باقطار خواهرش رو بياره پيشمون.زنگ زد گفت فلان جام.منم توقع داشتم نيم ساعت ديگه برسه...ساعت ٩:٣٠زنگ زد تا ساعت ١١ شب نرسيده بود.گوشيم با اينترنت زنگ ميزدم جواب نمي داد.با اين كه حالم خيلي بد بود ولي ريلكس زنگ زدم خالم اونم بهش زنگ زد جواب نداد.منم داشتم اين كيك فنجوني رو درست مي كردم و اين فنجون ها صدا ترسناك ميداد.ساعت١١:٣٠رسيدند دارند ميخندند و انگار نه انگار.اقا گوشيش خاموش شده يكي خودشو انداخته تو ريل قطار ،دير شده.حتى يك ببخشد نگرانتون كردم حالا ناراحت نشو،هيچي....
از اين ور من داشتم از ترس ميمردم كه اينا كجان خبري ازشون نيست. اون نشسته خودش و خواهرش و اصلا نمي گه شايد كسي نگران باشه و به اين و اون مي خندند.
ديگه از مسخره بازي خسته شدم.دلم جديت مي خواد...
دلم مي خواد بفهمه كه دوستش ندارم بلكه با ديد بازتر به مشكل نگاه كنه.
من به عنوان يك ادم درونگرا نمي تونم به راحتي وارد جامعه شم و با مردم ارتباط برقرار كنم.ولي اون داره هلم ميده و من از اين حالت بدم مي ياد.
دلم مي خواد حداقل يك مدت برم پيش خواهرم حتي كسي منو پيش خواهرم نمي بره.ايا قبوله من بچه خواهرمو به جز نيم ساعت تو بيمارستان ،بعد از يك ماه و نيم ببينم؟؟؟؟من حتى بچه رو بغلش نكردم..
بهم ميگه من مثل شوهر خواهرمم نمي تونم ببينم اون بيشتر از من بلده.نميگه من ٥سال ازش كوچيكترم معلومه مثلش فكر نمي كنم.
من روحم ديگه خستست.من به راحتي عاشق مي شم ولي اين اون شخص نبود ولي من ديگه راه برگشتي ندارم.با شوهرم كه به جايي نميرسم حداقل شايد يك چيزاي ديگه خوشحالم كنه
خدايا كمكم كن
خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند،
با انگشتان مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد ميدانم جز من كسي نداري !!!
ویرایش توسط پرنده غريب : یکشنبه 05 خرداد 92 در ساعت 03:11
علاقه مندی ها (Bookmarks)