تشکرشده 6 در 5 پست
تشکرشده 21 در 11 پست
ميدونم سخته و واقعا هم سخته اما نشدني نيست و من ايمان دارم تو مي توني
يه مدت اول خيلي سخته خيلي خيلي
كه پيشنهاد ميدم توو اون مدت اول حتما در جمع ها و با خانواده ات باشي
با بابا و مامان برو مسافرت گردش پاك و....
در مورد بخش دوم
متاسفانه همه اش بهانه است
فداي يه تار موت آبجي عزيزم
سعي من ارزش خودتو فراموش نكني
خودتو سرگرم كن
بهتر باش
شاد باش
خدارو حس كن
لمس كن
ببينش
سعي كن زياد تنها نشي
هرچيزي كه تورو يادش ميندازه از خودت دور كن
مثل عكس ها كاددو ها و....
خدا بزرگه
اينو يادت نره
تشکرشده 6 در 5 پست
تشکرشده 576 در 165 پست
دوست من،درکت میکنم کاملا.منم 2سال تموم (دقیقا دو سال،مثل تو)عاشق بودم و دوست داشتم
پا به پای خنده هاش خندیدم و از غصه هاش گریه کردم
با تموم وجودم دوستش داشتم.اما پای عمل که رسید گفت خونواده م رضایت نمیدن.باورم نمیشد این حرفاش.
تا آخر عمرم یادم نمیره هق هق گریه هام توی آخرین تماس تلفنیمون.اونی که به قول خودش طاقت 1لحظه غصه مو نداشت کاملا بی تفاوت میگفت که برو به زندگیت برس.
دوست من بعد اون قضیه من دیگه خبری ازش نگرفتم.اونم همین طور
نابود شدم.احساس میکردم که قلبم هزاران تکه شده،هیچی برام زنگی نداشت.شب و روزم شده بود گریه و گریه
حال روحیم اونقدر بد بود که تاثیرشو روی حال جسمیم هم گذاشت.2شب بیمارستان بودم
کنار همه ی اینا فهمیدن اینکه مخالفت خونواده ش بهانه قطع رابطه بوده بدترم کرد.
اما...
یادت باشه اگه کنارش گذاشتی،اونقدر قوی میشی که میتونی فراموشش کنی
یادت باشه زمان همه چیو حل میکنه
یادت باشه یه مسیر تلخو باید تجربه کنی،اما بعدش از حس تنهایی با وجود حضور کسی،از حس نخواستن با منت،از بی محلی،از عشق 1طرفه(همه ی اینا رو خودم تجربه کردم) رها میشی.
روی جنبه ی معنویت کار کن
نگران نباش،همه چی حل میشه
احساست یه زخم برمیداره که مرور زمان کهنه و کهنه ترش میکنه.
امیدوارم که همیشه شاد و خندان باشی![]()
تشکرشده 6 در 5 پست
یه دنیااااااااااامرسی از این همه حرف خوب باعث شد یه لبخنداز صبح که دارم گریه میکنم رو لبام بشینه.....نمیگم خوشحالم یه همدرد دارم ولی وقتی میبینم کسی تونسته کناااربیاد پس منم میتونم....ولی خدا شاهده امروز جووون دادم تا شب شد...فکرنبودنش داغونم میکنه ولی یاد این میوفتم که میگه مابه درد هم نمیخوریم به همین راحتی تا مغز استخوانم تیرمیکشه.....
نمیخوام ناله ونفرین کنم ولی خدا شاهده هیچی کم نذاشتم هیچوقت.....بیخیال خداجای حق نشسته....ولی الان در بدترین شرایطم روحی جسمی...درسمویه طرف دیگه....کاش هیچوقت پاتو این داستان نمیذاشتم......
چقدرطول کشیددوستم تا کنااااااراومدی و حالت خوب شد؟؟
sara.s (دوشنبه 26 فروردین 92)
تشکرشده 352 در 163 پست
دوست عزيز تكيه و پايداري هر انسان بايد پابر جايي و استواري خودش زير سايه خالقش باشد . هر آن ممكن است هر ستون بزرگي كه فكر ميكرديم ميتونيم تكيه كنيم رو سرمون خراب شود.
ما بايد باكسي باشيم وبرايش منتظر باشيم كه لياقت يا منتظرمان باشند . وجود و شادي و سلامتي خود را قائم به موجودات ديگر موقتي نكن! پا برجا باش هر كه لايقت بود به سراغت بيايد. شاد باشي آمادگي ارتباطات پوچتر از اين هم داشته باش. ولي دل نبند.
تشکرشده 6 در 5 پست
تشکرشده 576 در 165 پست
دوست مجازی من خوشحالم که تونستم کمی آرومت کنم.:)
مهمترین چاره الان برات اینه که سعی کنی تنها نمونی.سعی کن دور و برتو شلوغ کنی،با خانواده و دوستات باشی.به نظرم سعی کن یه نقاب(هرچند ظاهری) از شادیو بکشی روی صورتت.هرچقدر که وانمود کنی بیشتر به سمتت میاد.تنها که باشی فکرا و تموم خاطرات به ذهنت هجوم میارن
بیشتر از یه رابطه ی تموم شده به خودت و ارزشت نگاه کن.من بعد مدتی به خودم اومدمو گفتم وای خدای من.این منم که حاضر شدم این تحقیرارو باور کنم؟این منم که طوری رفتار کردم که طرفم این اجازه رو به خودش داد؟این منم که با زمان زیاد دادن و درگیر شدن احساسی حس دست نیافتنی بودن معشوقو توی وجود طرف مقابلم کشتم و رسیدم به جایی که تب عشقش تبدیل شد به جمله ی "ببین من واقعا دوست دارم ولی خونواده م نمیخوان و منم نمیتونم مخالفت کنم"؟
این حرفا بهونه بود.خونواده ی من اونقد بالاتر بودن که قطعا مادرو پدرش بهانه نمی اوردن.توی همین سایت دوستی بهم گفت"وقتی به کسی زیادی نزدیک بشی دیگه دیده نمیشی"
این اتفاق با تموم تلخیش بهت درس میده.بعد اون ماجرا من بزرگتر شدم.کنترل احساساتم رو بدست گرفتم.قوی تر و محکم تر میشی خانومی.سختیش یکی دو ماه اوله.
حداقل یه ماه اول برات خیلی سخته.من بعضی از شبا اونقد حالم بد بود که میگفتم خدایا من میتونم صبح فردا رو ببینم؟
بازم میگم فاکتور زمان خیلی تاثیر گذاره.معجزه میکنه.
به نظرم نمیشه که کسی رو کلا از خاطر دور انداخت.من که نتونستم به طور کامل فراموشش کنم.به هر حال توی روزهایی از زندگی بوده این آدم.اما....فراموش کردن یعنی اینکه وقتی به یادش میفتی حس ناخوشایند به سراغت نمیاد.هزار و یک جور خاطره ریز و درشت اشکو به چشمات نمیاره.الان من توی این نقطه م.وقتی میتونی بگی فراموش کردم که حس تنفر جاشو بده به بی تفاوتی.باورت نمیشه من الان حتی برای خوشبختیشم دعا میکنم.هرچند که اصلا نمیدونم کجاست.
من بعد 3 ماه به طور نسبی فراموش کردم و بعد 4 ماه تونستم خواستگارای جدیدم ببینم.
زندگی قشنگه خانومی.این سختیا میگذره.حیفه که قلب نازنینت حتی یه لحظه بگیره.اگه میخوای بگو که بازم پست بزارم برات اگه آرومت میکنه![]()
تشکرشده 6 در 5 پست
واقعا نمیدونم به چه زبونی ازت تشکر کنم....باخوندن حرفااات خیلی خیلی کمکم داری میکنی ...خیلی ناراحتم از خودم شاکیم که چرا فلان کارو براش کردم..چرا قبلا نفهمیدم که ابنا همش بازیه..شاید تقصیر خود منم بووود...من اشتباه بزرگی که کردم این بود لطف مکرر من شد وظیفه ی مسلم من....کسایی که اطرافم هستن که اینو تایید میکنم نمیخوااام بگم من آدم خوبیم و اون طرف بد.....خدای اونم شاهده که چی گذشت بین ماااا ...اگه اینطوری راحت تره باااشه ولی بارها از زبون خودش ازخوبیااام گفت ناراحتم که میتونه به این راحتی فراموش کنه...از خودم راضیم که کم نذاشتم...تاجایی که تونستم مایه گذاشتم...ولی ... :'(:'(
دوست من شاید بایادآوری گذشته دارم ناراحتت میکنم ولی منو خییییلی آروم کرد ممنونم ازت
تشکرشده 14,732 در 3,979 پست
نگرانی خانواده ایشون تا حدی قابل درک است.
به هر حال این آقا به این وسیله انضراف خودش را از ازدواج اعلام کرده.
شما کاری نمی تونید بکنید جز قطع ارتباط.
شاید بعد از قطع ارتباط و اینکه ببینه شما روی تصمیمتون جدی هستید، برگرده.
اگر برگشت دیگه به دوستی و بیهوده وقت گذروندن راضی نشید.
دو سال برای شناخت کافی است.
اولین قدم برگشتنش باید خواستگاری رسمی باشد. وگرنه بعد از یه مدت دوباره همین بازی تکرار می شه.
در حال حاضر 2 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 2 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)