سلامی زیبا و حاوی تشکر به همه ی شما خوبان
یه درد دل کوچیک هم دارم.....
من عاشق شوهرم و زندگیم بودم! هیچ وقت حتی لحظه اد از ذهنم دوری از همسرم نمیگذشت! چه برسه به طلاق! دست سرنوشت آنیشی شد به خوشبختیم.....
راستش الان همه ی معادلاتم هم در مورد زندگی متاهلی بهم خورده و یه ترس عجیب و زیادی وجودم رو فراگرفته!!!!
عات طلاق من واقعا مسخره است! من اصلا با هاش مشکل نداشتم. خودش نیست ولی خداش که هست! واقعا بینظی بود تا اینکه یه روز بهم گفت دوست داشتنش تموم شده و میخواد طلاقم بده! به همین سادگی.....
حالا میترسم نکنه دوباره شکست بخورم؟!
آیا دوست داشتن تموم شدنیه؟!
اگه آره چرا تموم شد؟! ما حتی یه قهر 2 ساعتع هم نداشتیم!
اکه ازدواج کنم و طرف مقابل مثلا بگه این لباس رو برای قبلی هم پوشیدی من داغون میشم!!!!
اگه طرف بره تحقیق و همسر سابقم تهمت بزنه بهم چی؟!
اصلا ازدواج مجدد من کار خوبیه؟!
راستی هر زمان خواستم به خواستگار بگم ماجرای شکستم رو باید چطوری بگم؟! با جزییات؟ سربسته؟ سوالی داشت دقیق جواب بدم؟! حودم بگم یا خونواده ام؟! بگم قبلی رو خیلی دوست داشتم؟! و هزاران سوال دیگه.....
خواهش میکنم کمکم کنین....
دنیا دنیا ممنونم ازتون
الهی همین طور که دست من رو میگیرین خدا دستتون رو هیج وقت رها نکنه![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)