سلام
من یه تجربه مو میگم(البته خانومم ناراحت نشید که نظر دادما!فقط تحربه مه)
من و ... 4ماه نامزد بودیم.من اوایل از چهره و تیپ شون خوشم نمیومد.اما هر چی که گذشت واسم کمرنگ تر شد
کلا دیگه اخلاق همدیگه دستمون اومده بود همه چی عالی پیش میرفت
یه شب باباشون جلوی بابای من سر یه صحبت هایی کم میاره.(که من فهمیدم) میره خونه و با خانومش راجع به من حرف میزنه
که نه اینا به درد ما نمیخورن و... کلی بهونه.آخر دست میگه فکش خوب نیس!!!
در صورتی که من فکم سر ارتودنسیم (که در حال انجامه) جابجا شده بود.دندانپزشکم قبل شروع درمان قرار فک گذاشته بود
خلاصه گذشت و گذشت.روز به روز که میگذشت نامزدم یه جور دیگه میشد.بی حوصله و افسرده و... سر کارش نمیرفت
فهمیده بودم که بهم علاقه داره اما خانواده ش خط ترمز ازدواجمون شدن.اونم نمیتونست توی روی اونا وایسه
خیلی خیلی بهم سخت گذشت که یه شب بهش گفتم حلالت نمیکنم!
خلاصه اینکه یه هفته ایه قضیه تموم شد.یعنی خود ایشون خیلی پافشاری کرد زودتر تموم شه میگفت اینجوری کمتر آسیب میبینی.اول ملاقاتو کم کرد و بعد تماس کمتر.بعد اس ام اس کمتر...بهش گفتم خودخواه که میگفت یه جاهایی خودخواهی خوبه
هنوزم از دستش دلخورم که چرا بعد 4 ماه اینجوری شد!اما دیگه قانع شدم به اینکه خب حقشه(با اینکه همیشه از اندامم لذت میبرد و میگفت همونی که همیشه تصور میکردم!).خیلی خوشحالم که زودی قضیه قطع شد.(در عرض 4 هفته تقریبا) اولش که قضیه مخالفت خانواده شو فهمیدم اما هنوز بهم علاقه نشون میداد منم حس بدی داشتم اینکه انگار داره سواستفاده میکنه ازم واسه امیالش و...بنابراین خیلی خوشحالم زودتر تموم شد.خانوما وقتی احساس خطر(دلسردی از جانب همسر) کنن دیگه دوس ندارن همسرشون ازشون لذت ببرن
....
شما با خودت فکر کن اگه اون چیزی که شما میخواهید و نامزدنون ندارن با رژیم و جراحی پلاستیک(مثل مورد فک من) کسب میشه که طلاق معنی نداره
در غیر اینصورت وقتی 8 ماه گذشته براتون عادی نشده ،توی ازدواج تحمل معنی نمیده!
----------------------------------------------------
یا علی
نشد متن قبلمو ویرایش کنم
در کل تجربه خیلی خیلی تلخی بود.اولش توی فکر خودکشی مقابل خودش بودم(چون از سست اراده بودنش ناراحت بودم)بعد گفتم خودتو نابود کنی واسه یه نفری که ثبات فکری نداره بخاطر حرف باباش!(من در حقش هر کاری که بگید کردم هر روز میگفت تو رو که میبینم امیدوار میشم به زندگی.میرفتیم سفر .گردش .ارزونترین غذا .کم خرجترین تفریح تا مشکلاتشو فراموش کنه) اما من حالا جوری شدم که از ازدواج زده شدم.با این حال هر چی باشه خوبه بعد عروسی اینجوری نشد
فکر نمیکردم به این راحتی کنار بکشه.
تصمیم گرفتم از هم لحاظ پیشرفت کنم ناب ناب شم.بعد یه روزی برم جلوش وایسم بگم سلام من این شدم
دنبال کارایی ام که سرمو گرم کنه.دوستان مجرد جدید. رفتن به سفر.با این حال هنوز تمرکز توی درسام ندارم.مهریه م واسم مهم نبود.هنوز از دستش دلخورم چون به خاطرش از ارشدم دست کشیدم و...
...
تکلیف خودتونو روشن کنید.تا عروسی نکردید
خودتون باشید نه بخاطر بابا و این حرفا.کاری که نامزدم با من کرد بخاطر باباش بود!!!!!!!!









علاقه مندی ها (Bookmarks)