سلام
الان اومدم درد و دل کنم بیخیال شم و برم خودم و خونه رو تزئین کنم!
تا وقتی همسرم میاد همه چی آروم و آماده باشه.
(غروب رفتم بیرون براش کادو خریدم اومدم همش دنبال بهونه میگشت
هی لوس میشد میگفت منو تنها گذاشتی رفتی هی بهونه میگرفت
اما من نه اذیتش میکردم نه بحث میکردم آروم بودم انقد گفت
تا بالاخره رسیدیم به مشکل کاری و مالیش یهو قاطی کرد
اما ایندفه دربرابر عصبانیتش من هیچی نگفتم و سکوت کردم حتی
نذاشتم بفهمه بغض کردم خیلی عادی شام رو خوردیم
و من رفتارم مثل قبل بود
اما اون تو قیافه بود و برعکس شبای قبل زود رفت خوابید و بغلم نکرد
اما من به روی خودم نیوردم و کاملا عادی
رفتار کردم و بغلش کردم صبح هم با قیافه عصبانی و بی حوصله
بدون اینکه مثل روزای قبل بوسم کنه رفت سر کار
(خیلی گناه دارم بخدا)
خیلی دلم رو شکوند منی که این چند روز همش پنهونی درگیر کارای جشن امروزم
اینطوری خورد تو ذوقم
بهم حق میدین؟؟؟)
[color=#FF1493]خوب اینا همه واسه این بود که آروم شم
همه اینارو ریختم بیرون از دلم و بخشیدمش چون دوسش دارم میخوام امروز خوشحال باشیم
lمن آروم آرومم و به همه فکرای بد و منفی ایست گفتم
حالا میرم که یه روز قشنگ بسازم
میام براتون تعریف میکنم خدا کنه طوری بشه برم تو خاطرات عاشقانه بنویسم
برام دعا کنید![]()












علاقه مندی ها (Bookmarks)