می دونم
کلی داستان تو این تالار خوندم
10% مشکلات بقیه رو م ندارم
و اینم می دونم که الان بخاطر مشکل مالی خیلی داغونه
حتی خودش چند روز پیش تو بحثایی که داشتیم گفت
البته با عصبانیت گفت نیلو من اعصابم خورده از زندگی خسته شدم تو هی بهم گیر نده
اما من بهش میگم هر وقت اعصابت خورده بیا تو بغل خودم
گفتم راه حل نمیتونم بدم اما آرومت می کنم
دلم میخواد اونم با من اینطوری رفتار کنه اما من جرات ندارم بهش بگم از چیزی ناراحتم
یا دلم گرفته یا مشکلی هست که اذیتم میکنه (حتی مشکلی که از طرف اون نباشه) یا از زندگی خسته شدم
اگه من بگم از زندگی خسته شدم قاطی میکنه میگه ینی از من خسته شدی
اما اون خیلی راحت می گه از زندگی خسته شدم
از وقتی این جمله رو گفته داغون شدم
همش دارم با خودم فکر میکنم ینی به این زودی عشقایی که می گفت تموم شده و از من خسته شده کم اورده
من که توقع زیادی ازش ندارم
بخدا میبینم دستش تنگه خیلی باهاش راه میام
گریه نمیذاره بنویسم
همش فکر میکردم اگه پول زیاد داشتیم خوب بودیم اما تو تالار میبینم اونایی که حقوقشون چند برابر همسر منه و واسه هم به راحتی هدیه های چند صد هزاری میخرن باز هم مشکل دارن
اما من اصلن نه ولخرجی می کنم نه ازش توقع زیادی دارم حتی روز زن و روز تولدم و برام کادو نگرفت اما من چیزی بهش نگفتم (البته گل و کیک برام خرید) اونوقت در برابر این کارام باید اینطوری با من رفتار کنه!
میاد خونه غم داره و قیافه میگیره اما بیرون با دوستاشو فامیلاش اصلا این شکلی نیست
از این حرصم میگیره
تازه نماز خوندنش خیلی کم شده داره دیوونم میکنه
نمیدونم چرا کسی به من راهنمایی نمیده
آقای khaleghezy لا اقل شما بگید من چه کنم لطفا









علاقه مندی ها (Bookmarks)