امید زندگی،
من تنفری از تو ندارم و خوشحالم از اینکه به اشتباهت پی بردی و در صدد ساختنی. کاش همه ی آدم هایی که به این مسیر میرن، عاقبتشون مثل تو بشه و پشیمون باشن.
یه داستانی هستش که خیلی با معنیه:
یه کوه نوردی یه شب زمستونی به تنهایی شروع به کوه نوردی میکنه. توی تاریکی شب پاش روی یخ ها لیز میخوره و از یه صخره سقوط میکنه. طنابی که به کوله اش وصل بوده به یه شاخه ای گیر میکنه و باعث میشه توی زمین و هوا معلق بمونه.
توی اون حالت فریاد میزنه خدایا کمکم کن و ندایی بهش میگه طنابو پاره کن. ولی اون جرات پاره کردن طنابو نداره.
فردا صبح کوهنوردان دیگه، جسدی رو میبینن که در فاصله ی نیم متری از زمین به یه طناب آویزونه و یخ زده.
تو خیلی به زمین نزدیکی. صبر داشته باش.








علاقه مندی ها (Bookmarks)