بهار جان خیلی ممنونم از کامنتی که برای من نوشتی
فکر کنم نزدیک یک ساعتی شد که داشتم دو تا تاپیک شما رو می خوندم، واقعا من رو به فکر فرو برد.
دارم تو این روزها سعی می کنم شناختم رو نسبت به ازدواج کاملتر کنم
آره محیطی که یه شخص توش رشد کرده و فرهنگی که باهاش بزرگ شده خیلی مهمه و شاید ما در این موضوع با هم اختلاف داشته باشیم.
نمی دونم شایدم شبیه باشیم، ولی اون اصلا در این موارد با من حرف نمیزد خودش، مگه اینکه من ازش سوال میپرسیدم.
ولی این آخرین بار گفت خانواده های ما اختلاف عقیدتی دارند...
ولی راست میگی من خیلی غرورم رو واسش شکستم و اون اصلا قدر منو ندونست...
خیلی بهش وابسته بودم، براش حاضر بودم هر کاری بکنم، حتی حتی حاضر بودم اگه ازم خواستگاری کنه برم شهر اونا زندگی کنم ولی دیگه نمی کنم این کارو...
دعا کنید که منم بتونم از پس این روزهای سخت بر بیام
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ممنونم ازت تمنای عزیز
راست میگی اون توان رویایی با مشکلات رو نداره و همیشه فرار رو ترجیح میده.
نه حرم رفتم دعا نکردم که به اون برسم، از خدا خواستم که هرچی به صلاح من و اونه پیش بیاره.
درست میگی اگه اون می خواست حرف مهمی بزنه خیلی موقعیت بود تو این دوسال گذشته که بتونه بهم بزنه ولی نزد... پس چرا آخه اذیتم کرد.... می دونست من بهش وابسته احساسی شدید شدم چرا همراه من شد چرا اونم بهم ابراز عشق کرد....
اون واقعا ترسو است... درست میگین شما باید رهاش کنم بعد از این و درخواست هاش رو رد کنم.
ممنونم ازتون
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مرسی دوستای خوبم
تو این چند ساعتی که عضو این سایت شدم و این همه دوست خوب در جواب پیامم نوشتند احساس خیلی بهتری دارم








علاقه مندی ها (Bookmarks)