چشمک گرامی ما صیغه محرمیت را از همان روز ابتدای پس از خواستگاری خواندیم .دلیلش هم من نبودم این آقا خیلی مومن بود و مدام تکرار می کرد که دوست ندارد کار حرامی انجام داده باشد و حتی نمی خواهد حرف زدن و بودن ما در کنار هم اشکالی داشته باشد .ولی ارتباط جنسی نداشتیم حتی در سطح ابتدایی هم من هیچوقت اجازه ندادم به من نزدیک شود همیشه از تنها شدن با این شخص فراری می شدم و یکی از گله هایی هم که همیشه از من داشت همین بود که می گفت تو با این رفتارت به من توهین می کنی انگار به من اعتماد نداری .مثلا یکبار رفتم در خانه شان که با هم برویم جایی چندین بار تکرار کرد که بیا بالا من نماز نخواندم بعد برویم و الان زوده و با هم چایی بخوریم من گفتم من توی ماشین می شینم تا شما کارت تموم شه بیایی .همین روز آخر همینو به عنوان نمونه به من یاد آوری کرد و گفت که این کارهام خیلی شخصیتش رو خرد کرده.ارتباط جنسی را فقط یک بار بصورت کامل داشتیم آنهم زمانی بود که خودم خواستم ببینم این آقا در این زمینه چطوری هست که دیدم واقعا قابل قبول نیست .همین جا بود که دیگه مطمین شدم که نمی تونم باش ادامه بدم اون روزی هم که حالش به هم خورد گفت که بزرگترین شکست برای یه مرد زمانی هست که بهش بگی از تو لذت نمی برم و تو منو با این حرف له کردی .مدام هم از اون روز اس ام اس میده که تو اعتماد به نفسو توی من کشتی .در صورتی که همون روز من با کلی پرده پوشی فقط اشاره کردم که تمایلی به ادامه این ارتباط ندارم و برام لذت بخش نیست .حتی چند بار تکرار کردم که شما دنبال پیدا کردن عیب از خودت نباش چون شما خیلی کاملی .من خودم هستم که مشکل دارم ولی بازهم قانع نشد.
من سابق هم چندین بار رفتارهایی دیده بودم که آزارم می داد و بارها دوستانه و با لحن آرامی بهش گفتم اما انگار با دیوار حرف می زدم .مثلا روزی صد بار به گوشی من زنگ می زد و مدام می خواست صحبت کنه اونهم حرفهای تکراری روزانه .بارها بهش دوستانه و با خنده و شوخی گفتم که من وقتی با دوستام هستم و یا سر کار دوست ندارم مدام تماس بگیری ولی انگار نه انگار کافی بود من جوابش رو ندم صد بار زنگ می زد خونه .دیگه من جلوی پسرم خجالت می کشیدم ولی هر بار باش در میون می ذاشتم می گفت که خیلی تنهاست و توی زندگیش خیلی سختی کشیده و کسی درکش نمی کنه و دست خودش نیست .حتی ناراحت می شد که من میگم.ولی کلا با نه شنیدن از هر نوع و مدلش مشکل داشت .همیشه فکر می کرد همه کارگراش و کارمندای دفتراش هستن .منم هیچوقت دلم نمی اومد ناراحتش کنم .می دونستم زیاد سختی کشیده هست.ولی این رفتارهای آخری رو توی این مدت ندیده بودم.
باران گرامی این آقا انسان سرشناسی هست .ضمنا خانواده خیلی اصیل و مومن و معتقدی داره .تقریبا همه جا می شناسنش ضمنا چند سالی شهردار و معاون فرماندار بوده .الان هم پست دولتی داره.برای همین کاملا شناخته شده هست و از لحاظ مالی هم دستش خیلی باز هست .از لحاظ موقعیتی ایده ال بود .برای همین بود که این مدت همیشه توی شک بودم.خانواده منهم خوب نگران من هستن و دوست ندارن تنهایی رو برای خودم انتخاب کنم .ولی اونهام توی این مدت پذیرفتن که ما با هم زیاد جفت و جور نیستیم .اما خانواده اون خیلی خوشحال بودن حرفهاشون اینو نشون می داد .مادرش بارها با من تماس می گرفت که چرا دارم کش می دم .اگه دست اونا بود همون شب اول عقد رسمی می کردن ولی کلا از اینکه بعد سالها کسی رو خودش انتخاب کرده بود و دوست داشت ذوق زده بودن .حتی یه بار سر مساله حجاب با هم به مشکل خوردیم و به من گفت بهتره جلوی برادر های من حجاب بگیری درست مثل خواهرهام و زن برادرهام و من با سماجت گفتم که اینکار رو نمی کنم و فرهنگ ما متفاوت هست و همون بار قضیه رو به هم زدم و جواب نه دادم .اما بعد از چند روز سریع مادرش زنگ زد و گفت این فقط زن بگیره شما سر برهنه برو توی خیابون! و خودش هم حرفش رو پس گرفت و گفت می ذارم به انتخاب خودت.خانوادش منو دوست دارن .کلا هیچ مشکل خاصی نداشتیم .مساله فقط همیشه خودم بودم .حتی یه خونه ویلایی بزرگ هم برای بعد از عروسیمون خرید بدون اینکه نظر منو بپرسه!








علاقه مندی ها (Bookmarks)